ملودیا ( بخش سوم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش سوم " کافه نادری در خیابان نادری و در امتداد خیابان استامبول و ساختمان پلاسکو تهران به سمت غرب و در ضلع جنوبی خیابان قرار داشت. کافه دارای دو سالن بود . یک سالن عمومی و یک سالن در ضلع شرقی سالن اول. که هر دو سالن با یک در ورودی به خیابان نادری باز میشد. سالن اول میعادگاه عمومی اغل
ملودیا ( بخش چهارم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش چهارم " ملودیا ، درس و مشق های آرش را کنترل میکرد که اهورا زنگ در خانه را بصدا درآورد. که همسرش ملودیا با دیدن او در منزل را برایش باز کرد و اتومبیل اهورا وارد حیاط منزل شد. آرش ناگهان جستی زد و به پیشواز پدرش رفت و خود را در آغوش او انداخت . آرش تنها فرزند ملودیا و اهورا ، ماه ها
ملودیا ( بخش پنجم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش پنجم " دو هفته بود که اهورا و عرفان یکدیگر را ندیده بودند ولی پیش از این ، در آخرین دیدارشان اهورا ، قرار ملاقات با عرفان را در روز و ساعت معین گذاشته بود. بنابراین عرفان قبل از آنکه به کار روزانه اش جلوی کاخ دادگستری بپردازد ، در روز معین ، ساعت ده صبح روز چهارشنبه خود را برای دی
ملودیا ( بخش ششم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش ششم " جشنی با شکوه در منزل حاج آقا کیومرث به مناسبت ورود فرزندش نکیسا از آلمان به تهران در الهیه تهران برگزار بود. ملودیا با لباسی فاخر و گیسوانی پر کلاغی و آشفته که توجه هر بیننده را به خود جلب میکرد و زیبایی افسون کننده و سحرانگیزی که با دلبری و طنازی همراه بود ، در میان میهمانان
ملودیا ( بخش هفتم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش هفتم " آنشب عرفان پیش از آنکه جشن به پایان برسد از جا برخاست و نزد اهورا و ملودیا که کنار فرزندشان آرش بودند رفت و گفت : اهورا امشب به من بسیار خوش گذشت و اجازه میخوام از خدمتتون مرخص بشم. اهورا و ملودیا همصدا گفتند : شما که هنوز شام نخوردید. چه عجله ای برای رفتن دارین ؟ ملودیا که
ملودیا ( بخش هشتم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش هشتم " از آخرین دیدار عرفان با اهورا در جشن ورود نکیسا از آلمان ، دو هفته گذشت. در طول این مدت لحظه ای نبود که عرفان به ملودیا فکر نکند. شعله عشقی را که ملودیا در او افروخته بود آرام و قرار دل را از کف داده اما همچنان در برابر این عشق ممنوع مقاومت میکرد. ولی وسوسه نفس ، گاهی این مقا
ملودیا ( بخش نهم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش نهم " عرفان شبی سخت را پشت سر گذاشته بود. دلو اندیشه اش را که با ریسمان خیال به ته چاه تاریک و عمیق شب فرو فرستاده بود ، آنرا خشک بالا کشیده و به هیچ نتیجه ای مثبت از افکارش دست نیافته بود و همچنان آشفته بنظر میرسد. دیو نامرئی فقر ، دندان های تیزش را با آرواره ای هولناک به او نشان م
ملودیا ( بخش دهم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش دهم " اهورا و نکسیا پس از فائق آمدن برعدم تعادل روحی و فکریشان که در نتیجه خواندن کاغذ صیغه نامه خاتون بر آنها عارض شده و آنچه عرفان در شرح ماجرای مادرش بر زبان آورده بود ، همچنان در بهت و حیرت بودند که چگونه پدرشان این راز را از آنها مخفی نگاه داشته و به آنها نگفته که دارای فرزندی
ملودیا ( بخش یازدهم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش یازدهم " پس از رفتن اهورا و عرفان ، میهمانان یکی پس از دیگری منزل حاج آقا کیومرث را ترک کردند. اهورا پیش از رفتن از برادرش نکیسا خواسته بود که به ملودیا تلفن کند تا به منزل حاج آقا بیاید. ملودیا پس از بردن آرش به مدرسه ، دو ساعت بعد از تلفن نکیسا آرش را از مدرسه آورد و همراه او با ا
ملودیا ( بخش دوازدهم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:53
ملودیا " بخش دوازدهم " شش ماه پس از برگزاری مراسم چهلم درگذشت صنوبر ، حاج آقا کیومرث رسما خاتون را به عقد و ازدواج دائم خود درآورد و خاتون و عرفان با اثاثه منزل از یافت آباد به خانه الهیه حاج آقا نقل مکان کردند. هوای خنک کوهپایه رشته جبال البرز همراه بادی ملایم هرم تابستان را خنثی میکرد. خاتون و
( مکث ) بخش هفتاد و هفت . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 18:12
( مکث ) ( 77 ) بنا به درخواست احمد ، الهه توانست با زیرکی خاص خودش ، شماره کارت ملی فرهاد را از فرنگیس بگیرد و به احمد بدهد و احمد در اولین فرصت توسط دوستانش اطلاعات محرمانه فرهاد را بدست آورد. و دید که او هیچ سوء پیشینه ای ندارد و خیالش آسوده گشت که خواستگار دخترش هیچگونه سابقه ای سوء در پرونده محر...
( مکث ) بخش هفتاد و هشت . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 18:12
( مکث ) ( 78 ) هدف احمد از سفر ، رفتن به بوشهر و جویا شدن از حال پدرش عماد و توقف او در اصفهان صرفا تحقیق در خصوص خواستگار دخترش نسیم بود. که با دیدن حاج محسن و فرزندش فرهاد ، که در حقیقت داماد آینده اش محسوب میشد ، به نتیجه ای مثبت دست یافت. و تنها کسی را که ندیده و در دیدن او به الهه اصرار میورزید...
( مکث ) بخش هفتاد و پنج . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 16:32
( مکث ) ( 75 ) احمد مشغله فکری فراوان داشت ، از رکود معاملات تجاری ، تا ازدیاد روز افزون چک های برگشتی ، تا رسیدگی به امور کارکنانش ، تا بیماری عماد پدرش ، تا موضوع ازدواج نسیم ، تا سامان بخشی به آزادی پیمان که در زندان بود. و انتظار تصمیم نهایی آریا ، ولی دم مقتول ( خشایار ) را میکشید. ولی سرانجام ...
( مکث ) بخش هفتاد و چهار. نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 17:41
( مکث ) ( 74 ) دور میز شام ، نسیم علی رغم اینکه همیشه حرفی برای گفتن داشت ، اما اینبار ساکت و خاموش و در افکاری جورواجور فرو رفته بود و با تامل غذا میخورد. احمد و گلرخ هر دو حواسشان متوجه او بود که یکباره وزش بادی شدید پنجره هال منزل را بهم کوفت و شیشه پنجره شکست. نسیم یکباره از جایش جستی زد و رفت و...
( مکث ) بخش هفتاد و دو . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 23:07
( مکث ) ( 72 ) نسیم پس از اتخاذ تصمیمش از نرفتن به فرانسه و مجاب نمودن پدرش ، از اتاق احمد بیرون رفت و احمد بیدرنگ به احسان ( پدر الهه ) تلفن زد : الو احسان ... سلام برادر. - سلام احمد چطوری ؟ - بد نیستم. - خواستم بگم که دیگه لازم نیست شما یک درصد سهام خودت رو به الهه انتقال بدی. چون نسیم از رفتن به...
( مکث ) بخش هفتاد و یک . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:27
( مکث ) ( 71 ) پنجره اتاق نسیم در دفتر کار پدرش رو به خیابان باز میشد. هوا ابری بود و قطرات ریز بارانی لطیف از پشت شیشه پنجره به زیر میلغزید. پس از قطع مکالمه تلفنی او و الهه در خصوص عارف ، نسیم ، سخت تحت تاثیر حرفهای الهه قرار گرفت چون از او پرسیده بود : میگی چیکار کنم ؟ و الهه نظراتش را در مورد عش...
( مکث ) بخش شصت و دو . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:32
( مکث ) (62 ) الهه پس از بازگشت از منزل یاشار و گفتگویی که بین آریا و او شده بود " دست و دلش به هیچ کاری نمیرفت " او در سنی نبود که همه رموز زندگی را فهمیده و تجربه کرده باشد. بنابراین حق داشت که در خلوت و تنهایی خود نا آرام و بیقرار باشد. به همین دلیل شب آنروز برایش شبی تفکر و تامل برانگیز بود. او ...
( مکث ) بخش شصت و چهار . نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:32
( مکث ) ( 64 ) با ورود احمد به دفتر وکالت الهه ( به درخواست منشی او ) در اتاق انتظار نشست. چون الهه با یکی از موکلین خود در حال گفتگو بود. منشی ، ورود احمد را به اطلاع الهه رساند. دقایقی نگذشت که موکل الهه از اتاق بیرون آمد و احمد با راهنمایی منشی به اتاق الهه رفت. الهه برای ادای احترام از پشت میزش ...
( مکث ) بخش شصت و پنج. نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:32
( مکث ) ( 65 ) پس از رایزنی هایی بسیار بین الهه و احمد در خصوص ماجرای آتوسا ، الهه نمیتوانست احمد را به خانه خودش دعوت کند که شب را آنجا بماند و با توجه به اینکه دوست و همکار دیرین پدرش احسان بود اما چون همسرش او را نمیشناخت و از طرفی طبق سنت رایج ، الهه زیر سلطه اراده شوهرش بود ، از بردن احمد به خا...
( مکث ) بخش شصت و شش. نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 18:11
( مکث ) ( 66 ) سومین روز از سفر احمد به اصفهان گذشته بود. او سعی داشت هر چه زودتر به نتیجه قطعی ماجرای آتوسا برسد. از طرفی دلشوره کارش را ( در تهران ) نیز داشت. گرچه گلرخ و نسیم در دفتر کارش هر کدام مدیریت به انجام رساندن کاری را ( بهمراه سایر کارکنان ) داشتند که مربوط به امور تجاری احمد میشد ، اما ...