ملودیا
" بخش نهم "
عرفان شبی سخت را پشت سر گذاشته بود. دلو اندیشه اش را که با ریسمان خیال به ته چاه تاریک و عمیق شب فرو فرستاده بود ، آنرا خشک بالا کشیده و به هیچ نتیجه ای مثبت از افکارش دست نیافته بود و همچنان آشفته بنظر میرسد. دیو نامرئی فقر ، دندان های تیزش را با آرواره ای هولناک به او نشان میداد. پژواک صدای تحقیرآمیز ملودیا هنوز در گوشش طنین انداز بود. دوستی با اهورا و آنچه در شب جشن نکیسا اتفاق افتاد ، درواقع تلنگری بود که او را از خواب بیدار نموده و مصمم کرده بود که در زندگی اش تغییراتی ایجاد کند. او علی رغم همیشه ( که زود از خواب بیدار میشد و برای کارعریضه نویسی از منزل بیرون می رفت ) دیر از خواب بیدار شده ، بطوریکه مادرش خاتون دلواپس این دیر بیدار شدنش گردیده بود. عرفان نمیخواست که به کار عریضه نویسی ادامه بدهد. اما آنچه پنجه بر گلوی او انداخته این بود که پس چه کند ؟ قلم شیوای او در نوشتن و دانش و تجربیاتی که از مطالعات چندین و چند ساله اش اندوخته بود ، پاسخی برای استیصال و ناتوانی او در امر معیشت و ادامه زندگی برایش نداشت . او از خود میپرسید چگونه ضرب المثل شده است که " توانا بود هر که دانا بود " در حالیکه به روشنی معکوس آنرا تجربه میکرد.
عرفان که دست و صورتی به آب زده و پای سفره صبحانه نشسته بود مادرش پرسید :
پسرم ، احساس میکنم امروز حالت دگرگونه .
- بله مادر.
- ممکنه علتشو بگی چیه ؟
- بعدا میفهمی مادر.
خاتون دوباره پرسید :
امروز سر کارت نمیری ؟
- نه مادر. تصمیم دارم کار عریضه نویسی رو کنار بذارم.
- پس میخوای به چه کاری دست بزنی ؟
- نمیدونم !
- نکنه کاغذ صیغه نامه خودمو که دیشب بهت دادم تورو به این تصمیم وا داشته ؟
- این یه علتشه .
عرفان مهلت ادامه پرسش های دیگر را به مادرش نداد و گفت :
مادر منو به حال خودم بذار.
خاتون که احساس کرد فرزندش دچار تشویش و آشفتگی روحیست ، از کنار سفره صبحانه برخاست و به سمت حیاط منزل رفت تا رخت های شسته شده را که از سر شب روی طناب پهن کرده بود جمع آوری کند.
عرفان در این فاصله از جایش برخاست و خود را ملبس به لباسی فاخر کرد. وقتی مادرش از حیاط منزل با انبوهی لباس وارد اتاق شد و عرفان را دید پرسید :
قراره مهمونی بری ؟
- نه مادر .
- پس ...
عرفان مهلت نداد مادرش حرفی دیگر بزند و گفت :
گاهی لازمه برای تقویت روحی و اعتماد بنفس ، با جیب خالی لباسی شیک بپوشی و آراسته جلوی مردم ظاهر بشی.
خاتون درحالیکه نم اشکی در چشمانش نمایان شده بود و عرفان آنرا بوضوح دید گفت :
الهی قربونت برم ، بذار دورت بگردم مادر. به دلم برات شده که تو مردی موفق هستی.
و ادامه داد :
درسته که هنوز نوشته هات منتشر نشده ، اما اینو بدون که روزش میرسه و تو در ادبیات سرآمد میشی. فقط دعا کن عمرم کفاف بده و اون روز رو مادرت ببینه و بهت افتخار کنه. البته الان هم بهت افتخار میکنم.
خاتون که نم اشک چشمانش بصورت قطرات باران روی گونه هایش سرازیر شده و میلغزید ، عرفان او را در آغوش کشید و خاتون با هق هق گریه گفت :
مادر ، هر جا میری خدا همراهته . پس از هیچ چیز ترسی به دل راه نده. من که نمیدونم تو سرت چی میگذره ولی میدونم موفق میشی و این گواهی دل مادر دردمندته .
عرفان بوسه ای بر گونه مادرش زد و خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد و به قصد رفتن جلوی کاخ دادگستری سوار اتوبوس شهری شد. پس از ساعتی که جلوی کاخ دادگستری رسید ، برای تلفن زدن به منزل اهورا در صف تلفن عمومی به انتظار نوبت ایستاد. هنگامیکه نوبت به عرفان رسید ، داخل باجه تلفن عمومی شد و شماره منزل اهورا را گرفت. پس از چند ثانیه انتظار، سرانجام صدای ملودیا شنیده شد و عرفان با صدای لرزان پس از احوالپرسی مختصر که ملودیا با تبختر و فیس و افاده در مقام پاسخگویی عرفان برآمد گفت :
اهورا رفته منزل حاج آقا کیومرث.
و ادامه داد :
مامان صنوبر یه هفته پیش در یه سانحه رانندگی اتومبیل به رحمت خدا رفت و الان دوستان حاج آقا برای سر سلامتی و گفتن تسلیت به او ، در حال رفت و شد به منزلش هستن. منم یه ساعت پیش اونجا بودم. و حالا هم اومدم منزل که آرش رو ببرم مدرسش. شما اگه کاری با اهورا داری میتونی بری منزل حاج آقا. چون اهورا و نکیسا هر دو اونجا هستن.
عرفان و ملودیا بی آنکه احساس و هیجانی از شنیدن صدای هم در آنها ایجاد شود ، به مکالمه تلفنی خود پایان دادند.
عرفان بی فوت وقت ، یک تاکسی دربستی گرفت و راهی منزل حاج آقا کیومرث شد. وقتی عرفان به در منزل حاج آقا رسید ، چشمش به آگهی فوت صنوبر، همسر حاج آقا کیومرث افتاد. اما آنچه او را در جایش میخکوب کرد ، اسم حسینعلی با نام خانوادگی ... همسر صنوبر بود که متوجه شد جلوی اسم حسینعلی در پرانتز نوشته شده " ملقب به کیومرث ". بنابراین برای عرفان معلوم شد که نام اصلی حاج آقا کیومرث درواقع حسینعلی با نام خانوادگی ... میباشد و کیومرث نام مستعار اوست. عرفان پس از خواندن آگهی زنگ در منزل حاج آقا را بصدا درآورد که پیشخدمت با فشردن دگمه آیفون ، در را بروی او باز کرد. عرفان در ابتدای ورود به سالن ، اهورا را جلوی در ورودی دید و او را در آغوش کشید و به او تسلیت گفت و ماجرای تلفن زدنش به ملودیا را برایش تعریف کرد و اهورا متوجه شد که عرفان از ملودیا شرح درگذشت مادرش صنوبر را شنیده. درحالیکه اهورا سرش را روی شانه عرفان گذاشته بود و میگریست ، نکیسا نیز به جمع آن دو پیوست و او نیز به گریه افتاد. اهورا و نکیسا هر دو عرفان را نزد حاج آقا که صدر مجلس نشسته بود بردند و عرفان با احترام ، درگذشت همسرش را به او تسلیت گفت. و این در حالی بود که عرفان متوجه شد حاج آقا مانند دفعه پیش در جشن ، که دو هفته از تاریخ آن بیشتر نگذشته بود ، برای لحظه ای براق آسا در چشمان عرفان خیره شد و عرفان را در اندیشه فرو برد. پس از معارفه ، عرفان در زاویه ای از مجلس نشست در حالیکه چشم از حاج آقا کیومرث برنمیداشت.
مجلس ترحیم در نگاه عرفان ، چیزی شبیه به مجلس عزاداری نبود. زنها و مردها با لباس های مشکی گرانقیمت کنار هم روی مبل نشسته بودند . زنها برای احترام به مجلس عزا هر کدام توری مشکی بر سر انداخته و زیورآلاتی که بر دست و گردن آویخته بودند خیره کننده بود و در نظر عرفان این نشانی از ورشکستگی فرهنگی و سنتی حاکی از شوربختی فکری طبقه ای از جامعه بود که چون عنکبوت با لعاب ، در اطراف خود توری تنیده بودند که با اندک اشاره سرانگشت از هم میگسست. اما کی و چگونه ؟!
عرفان در این افکار غوطه ور بود که اهورا نزد او آمد و اولین پرسشی که عرفان از اهورا کرد این بود :
اهورا ، اسم واقعی پدر شما ظاهرا کیومرث نیست !
- بله ، اینو از کجا فهمیدی ؟
- از آگهی فوت مرحومه مادرتون که روی در خونه نصب شده .
اهورا پرسید :
منظورتون از طرح این سوال چیه ؟
که عرفان پاسخ داد :
آخه اسم پدر گمشده من هم حسینعلی بوده.
که اهورا گفت :
عجب تصادفی ، تشابه اسمی.
و ادامه داد :
خوشحالم که اسم پدرامونم شبیه به هم هستش.
عرفان گفت :
فکر نمیکنم تشابه اسمی در کار باشه !
چطور؟
آخه نام خانوادگی ما هم شبیه هم هستش !
اهورا بفکر فرورفت که بیدرنگ عرفان کاغذ کاهی رنگ باخته صیغه نامه مادرش را از جیب کتش در آورد و به دست اهورا داد .
اهورا با خواندن صیغه نامه خشکش زد و چیزی نمانده بود که تعادلش را از دست بدهد و نقش بر زمین شود . در این بین نکیسا هم آمد و متوجه حال دگرگون شده اهورا شد که اهورا کاغذ صیغه نامه را بدست او داد و نکیسا با خواندن آن ، او نیز چون اهورا حالش دگرگون گردید .
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم