خرید بک لینک

ملودیا

" بخش سیزدهم "

ملودیا ( بخش سیزدهم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

عرفان شبی نا آرام را گذرانده و با آنکه در ویلای تابستانی اهورا ، مادرش خاتون کنارش بود ، اما شور و حالی چندان خوش نداشت. او احساس میکرد در دایره ای بسته از اوهام و خیال پردازی ها گرفتار شده و حتی بدون لحظه ای درنگ همواره در رابطه با عشق و علاقه ای که ملودیا نسبت به او ابراز داشته با نفس خود در ستیز و نبردی اتمام ناپذیر است. او از زمان پیوند زناشویی مجدد مادرش با حاج آقا کیومرث ، دریافته بود که آزادی عملش در عرصه زندگی محدود گشته و از طرفی دوستی اش با اهورا که در گذشته و پیش از دیدن ملودیا صفایی چون آینه داشت ، با انعقاد نطفه عشقی ممنوع که ملودیا در ذهن او کاشته بود بطور پنهانی و یکجانبه نزد خود بی آنکه اهورا از آن ظن و گمانی در ذهن داشته باشد مکدر گردیده است. گرچه او آغازگر این بازی مخاطره انگیز نبود اما عذاب وجدان لحظه ای او را آرام نمی گذاشت.

خاتون خیلی زود به نا آرامی فرزندش بی آنکه به حدس و گمان متوسل شود پی برد و هنگامی که اهورا و آرش در استخر ویلا سرگرم شنا بودند و ملودیا باغچه ویلا را آبیاری میکرد ، درحالیکه به همراه عرفان در سالن ویلا نشسته بودند ، رو ، به عرفان کرد و گفت :

پسرم ، دیشب برخلاف همیشه به خوابی عمیق فرو رفته بودی .

- چطور مادر ؟

- آخه اومدم چند ضربه به در اتاقت زدم ولی بیدار نشدی.

- ولی من خواب نبودم.

- پس چرا ...؟

عرفان نگذاشت که مادرش حرفش را تمام کند و گفت :

ترسیدم.

خاتون بی آنکه تغییری در لحن و صدا و چهره خود بدهد با خونسردی گفت :

شاید فکر کردی ملودیا باشه !

عرفان سرش را به زیر انداخت و شرمی آزار دهنده به جانش پنجه انداخت و ناگهان از روی مبل برخاست و به اتاقی رفت که تابلوی نقاشی اهورا در آن بود و پس از دقایقی آنرا آورد و پارچه رویش را برداشت تا آنچه را که خود او قبلا دیده بود به خاتون نشان بدهد. اما پیش از آنکه مادرش از دیدن تابلو چیزی بر زبان بیاورد عرفان در جای خود میخکوب شد و در شگفت ماند و به لکنت زبان افتاد و گفت :

چطور ممکنه اهورا چنین تغییری رو در تابلو بوجود آورده باشه !

خاتون که هاج و واج مانده بود پرسید :

مگه تابلو چی بوده و حالا چطور شده ؟

عرفان گفت :

قبلا که من این تابلوی نقاشی رو دیدم چهره یک زن عریان ، پشت رنگ خاکستری ، میان دو نیمرخ مرد بود ولی اهورا طی مدتی که من به ویلا نیومدم چهره اون زن رو تبدیل به چهره دیگه ای کرده . و احساس میکنم همونطور که خودت داری می بینی این چهره وحشت زده و ترسناک یک زنه. من برا اولین بار که این تابلو رو دیدم به اهورا گفتم که او حالات و نفسانیات درونی خودشو به تصویر کشیده و حالا با دیدن چهره این زن وحشت زده و ترسناک ، قطعا حالات درونی اهورا باید تغییر کرده باشه که بازتاب اون تغییر رو در تابلو بوجود آورده .

خاتون که به تابلو خیره شده بود از حرفهای عرفان چیزی سر در نیاورد ولی گفت :

خودت بارها نوشته هات رو میخونی و در اونا دگرگونی‌های میدی و تا آخرین مرحله اینکار رو میکنی. آیا یک نقاش نباید در تابلویی که میکشه تبه‌روز نظر کنه ؟!

عرفان نمیتوانست منظور خودش را به مادرش تفهیم کند و ناچار نظر او را تایید کرد و سپس تابلو را با پارچه آن پوشاند و آنرا برد و سر جای اولش در اتاق گذاشت. و در برگشت هر دو به حیاط ویلا رفتند و کنار استخر به تماشای شنا کردن اهورا و آرش ایستادند. که در این میان ملودیا ، کار آب دادن به گلها و سبزه های باغچه ویلا را تمام کرد و او نیز آمد و کنار عرفان ایستاد. چند لحظه نگذشت که ملودیا ناگهان با لباس به درون آب استخر پرید و او نیز سرگرم شنا کردن شد.

عرفان مسحور شنا کردن ملودیا شده بود. ملودیا هم با ادا و اطوارهای عاشقانه در آب و با نگاه های سرشار از هوس و امیال سرکوفته ای که هرگز تا آن لحظه التیام نیافته بود ، عرفان را تحریک میکرد که او نیز چون اهورا لباسهای خود را درآورده و با " تنکه " در آب استخر شیرجه بزند و به جمع آنها بپیوندد. اما عرفان سعی بر آن داشت که شعله های آتش عشق را در خود مهار نموده و فروکش نماید.

خاتون بر همه چیز وقوف یافته و هیچ شک و شبهه ای برایش باقی نمانده بود که اختاپوسی که به نام ملودیا در آب شناور است هرزگاهی قصد آنرا دارد که فرزندش را نزد خود فرا بخواند و چنگکی را که میتوانست خونبار باشد در جسم او فرو کند. بر این اساس سخت در اندیشه چاره جویی بود. چون آنچه میدید تباهی آینده اش در پیامد این رابطه نامآغاز میتوانست باشد. گرچه او ناظر بر تلاش درونی عرفان در مهار نفس خود بود ، اما میدانست که گاهی نمیشود طبع و سرشت عاطفه و عشق آدمی را به اطمینان لگام عقل به حال خود واگذاشت. او غلیان هوسهای التیام نایافته زنان را خوب میشناخت و عدم کامجویی های آنان را از همسرانشان خوب میفهمید که چه آتشی ممکن است بر خرمن وجود مردانی مجرد بزند که بهره مند از حسن و وجاهتی تمام عیار هستند. خاتون در خاتمه ترس و دلهره ای که از رخدادی نامیمون ( در آن ویلای با صفا و آب و هوای خنک دماوند و مناظر و چشم اندازهای زیبای اطراف آن ) خبر میداد دست عرفان را گرفت و از کنار استخر به درون ویلا برد. ابتدا تدارک چای را در آشپزخانه دید و سپس دو صندلی کنار پنجره گذاشت و یک میز چوبی کوچک را آورد و میان دو صندلی قرار داد و عرفان را که پریشان و آشفته بنظر میرسید دعوت به نشستن کرد. او دو استکان چای از آشپزخانه آورد و روی میز گذاشت و رو به عرفان کرد و گفت :

پسرم ، این قصه از کی ابتدا شد ؟

- کدوم قصه ؟!

- قصه عشق ملودیا به تو.

عرفان ابتدا طفره رفت اما میدانست که مادرش چشمانی تیزبین چون عقاب و هوشمندی و زیرکی مار را دارد و نمیشود واقعیت را از او پنهان نمود و کتمان کرد. بنابراین گفت :

از همون شبی که در جشن ورود نکیسا از آلمان ، به دعوت اهورا شرکت کردم.

عرفان همه چیز را از ابتدا تا انتها برای خاتون بیان کرد و در انتها گریه اش گرفت و خود را نزد مادرش سرزنش کرد. خاتون که در جریان همه ماجرا قرار گرفت گفت :

پس از این قرار در ابتدای دلدادگی ملودیا ، به انگیزه تهیدستی مورد تحقیر قرار گرفتی و از طرفی هم ، اهورا به تو گفته بود که به دلیل نداشتن جاذبه جنسی ملودیا از مباشرت با او خودداری میکنه . فکر میکنم درست فهمیدم.

- بله درست فهمیدی.

خاتون که خشم خود را ( از ملودیا ) در سینه حبس کرده و بغض گلوگیرش شده بود و هر بار نم دهان خشک شده اش را قورت میداد ، در ادامه حرفهایش گفت :

تو ملودیا رو دوست داری ؟

عرفان که در برابر این پرسش شوکه شده بود نمیتوانست به دروغ متوسل شود و پاسخ داد :

اگه بگم دوست ندارم حقیقت رو از تو پنهان کردم ولی ...

- ولی چی ؟

- میدونی که من پایبند اصول اخلاقی ام. اصولی که مبتنی بر وجدانه. بنابراین مجبورم در برابر این عشق ، مقاومت کنم. از طرفی اهورا ، دوست و برادر منه و من نمیتونم به او خیانت کنم . حداقل تو میدونی که من اهل خیانت نیستم. ولی او ، دس بردار نیست.

- منظورت ملودیاست ؟

- آره مادر.

خاتون یکباره از روی صندلی برخاست و کنار پنجره ای رفت که به حیاط و استخر ویلا مشرف بود و دید که ملودیا و اهورا از استخر بیرون آمده و روی تخت های تاشو زیر نور آفتاب دراز کشیده اند و آرش در گوشه ای سرگرم بازی است. خاتون با خیره شدن به آنها برگشت و به عرفان گفت :

فکر میکنی راه فرار از این مخمصه چی میتونه باشه ؟

- نمیدونم !

- پسرم ، میدونی که اگه این قضیه کش پیدا کنه و ملودیا یه جایی " خفت گیرت کنه " و مثلا مثل دیشب اگه به جای من ، اهورا یا حاج آقا تو رو با ملودیا در اون حالت دیده بودند ، اونوقت " تمام کاسه کوزه ها سر تو خراب میشد " !

- آره میدونم.

- و میدونی که اونوقت کابوس فقر و بدبختی دوباره به سراغمون میاد ؟

- آره این رو هم میدونم.

- پس اجازه میدی که من دنبال راه چاره باشم ؟

- مادر ، اجازه من ، دس شماست و هر کاری میتونی بکن که من از این آتش مهیب جون سالم بدر ببرم.

دقایقی ممتد مادر و فرزند چون دو آهوی زبان بسته ای که در دام صیاد اسیر شده باشند گاهی در چشمان یکدیگر بصورتی بهت زده نگاه میکردند ، گاهی به مناظر بیرون از ویلا خیره میشدند و به گذشته درد انگیز و حزن آور خود فکر میکردند و آهی عمیق از سینه بیرون میدادند که ناگهان ملودیا با لباس خیس که بر اندامش چسبیده و تمام زیر و بم بدنش در رویت قرار گرفته بود ، وارد سالن ویلا شد و خاتون بی درنگ با دیدن او از جا جستی زد و چادرش را از رخت آویز برداشت و دور بدن ملودیا پیچاند و او را برای تعویض لباس به اتاق برد.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 23:02

صفحه بندی