خرید بک لینک

ملودیا

" بخش بیست و یکم "

ملودیا ( بخش بیست و یکم ) " بخش پایانی ".... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

بخش پایان کاری

بعد از ظهر روز چهلم درگذشت ملودیا و فرزندش آرش که در منزل حاج آقا کیومرث برگزار شده بود ، پس از رفتن شرکت کنندگان در مراسم ، عرفان ، اهورا را به اتاق خودش برد و تلاش کرد او را به حرف زدن وا دارد. چون در مدت چهل روز از لحظه ای که از زبان پلیس محل تصادف از مرگ ملودیا و آرش با خبر شده بود ، تا رساندن به بیمارستان توسط اتومبیل امداد رسان ( به درخواست پلیس کارشناس ) تا بیرون آمدن او و عرفان از حال بیهوشی ، زبانش بند آمده و دهانش جز در موارد خوردن و آشامیدن باز نمیشد. این سکوت ممتد و طولانی ، زندگی خود و خانواده اش را مختل ساخته و همواره در خاموشی و سکوت ، پاسخ این پرسش را نیافته بود که چرا همسرش ملودیا به همراه فرزندش آرش ، خانه اش را شبانه ترک کرده و رفته اند. زیرا مرگ آنها بر اثر تصادف ، قابل پذیرش بود ، اما برای بیرون رفتن آنها از خانه در شب و بدون اطلاع او ، هیچ توجیه منطقی به نظرش نرسیده و در مدت چهل روز در بهت و حیرت بود.

هنگامیکه عرفان همراه با اهورا وارد اتاق شدند ، اهورا کنار پنجره اتاق ایستاد و حیاط منزل در چشم انداز او قرار گرفت. عرفان درحالیکه قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود ، روی تختخوابش دراز کشید و نظاره گر اهورا شد. ناگهان اهورا دید که از درز در حیاط منزل پاکتی سفید رنگ به داخل فشار داده میشود که در رویت قرار گیرد. در این لحظه بود که قفل زبانش باز شد و با لکنت زبان و اشاره دست ، عرفان را متوجه نامه کرد.

حاج آقا کیومرث در اتاقش خوابیده و خاتون هم در حال دوش گرفتن و حمام کردن بود و میترا مادر ملودیا به همراهی نکیسا به خانه اش رفته و سکوتی آزار دهنده و مرگبار بر منزل حاج آقا حکمفرما بود.

عرفان با باز شدن زبان اهورا شگفت زده شد و با شتاب در اتاقش را باز کرد و به حیاط رفت و نامه را از لای درز در برداشت و با خود آورد. روی پاکت نامه فقط نشانی منزل حاج آقا نوشته شده بود. عرفان جرات نکرد نامه را باز کند و بیدرنگ آنرا به دست اهورا داد و درحالیکه از صورتش عرق میریخت منتظر شد تا اهورا پاکت نامه را باز کند که در این هنگام اهورا پاکت نامه را باز و آغاز به خواندن آن کرد. متن نامه خطاب به او چنین نوشته شده بود :

اهورا ...

این نامه زمانی به دست شما میرسد که من مرده و به جهنم رفته ام چون عذاب وجدان لحظه ای مرا آرام نمیگذاشت . بنابراین خواستم بوسیله این نامه شما را در جریان یک راز سر به مهر قرار بدهم و این در حالیست که در آخرین شبی که شما منزل نبودید من تلفنی ملودیا را در جریان جزییات آن قرار دادم ، حال با فهمیدن ماجرا ، چه بر سر شما و آنها آمده نمیدانم در هر صورت راز سر به مهر از این قرار است :

من " میترا " را می شناختم و هنگامیکه از زبان او فهمیدم ملودیا همسر شما و صنوبر مادرتان است شگفت زده شدم که چگونه دست سرنوشت ، شما و ملودیا را بر سر راه یکدیگر قرار داده که شما با ملودیا ازدواج کرده اید و از او صاحب فرزندی به نام آرش شده اید . باید به اطلاع شما برسانم که " صنوبر" مادر مرحومه شما در زمان زایمان سه فرزند به دنیا آورد ، دو فرزند پسر و یک فرزند دختر. همزمان میترا در همان زایشگاه ، او نیز فرزندی بدنیا آورد که دختر بود ولی مجرای تنفسی او بسته و مرده بود. من که پرستار زایشگاه و از پیش با میترا دوست بودم به او نگفتم که فرزند دخترش مرده است . چون میدانستم که نذر و نیاز کرده و گفته بود که اگر صاحب فرزند دختر شود به من انعام " قابل توجهی" خواهد داد. بنابراین در همان لحظه زایمان ، من در یک فرصت مناسب دختر صنوبر را ( که خواهر شما و سالم بدنیا آمده بود ) با فرزند مرده میترا جابجا کردم. یعنی خواهرتان را به میترا دادم و میترا هم نفهمید که فرزند واقعی اش مرده است و این درحالی بود که به مادر شما هم گفتم که بجز شما و برادرتان فرزند دخترش مرده بدنیا آمده . در برآیند این کار جنایتکارانه من ، ملودیا خواهر شما بوده که با او ازدواج کرده اید و از او صاحب فرزند شده اید. اما من با این کار ناشایسته ام شاید که تا ابدیت در آتش دوزخ همواره بسوزم. ضمنا برای اثبات حرفهایم ، اولا : میتوانید آزمایش خون بدهید ثانیا خانم ... با نشانی ... در ارتکاب این جرم با من همدست بوده و نکته دیگر اینکه " میترا " و پدرتان از این ماجرا بی خبرند .

گناهکار رو سیاه " راحله "

اهورا با خواندن نامه مانند چوبی خشک به دیوار اتاق تکیه داد و چشمانش به نقطه ای خیره ماند. عرفان چند لحظه شاهد بی حرکت ماندن اهورا شد و منتظر بود که او سخنی از متن نامه خوانده شده بر زبان بیاورد اما چون این انتظار به درازا کشید عرفان از روی لبه تختخوابش برخاست و نزدیک اهورا شد و تا دست به شانه اهورا زد که او را از حالت خیرگی بیرون آورد ، اهورا روی زمین افتاد . عرفان که افتادن او را ناشی از خواندن متن نامه میدانست ، در چند لحظه نامه را به سرعت خواند ... !

عرفان نمیدانست که اهورا روی زمین جان به جان آفرین تسلیم کرده است ! او پس از فهمیدن ماجرای ملودیا که خواهر او نیز بود ، سر خود را به شدت به دیوار کوبید و او نیز نقش بر زمین گردید...!

خاتون از حمام بیرون آمده و برای حاج آقا از آشپزخانه چای برده بود و چون مدت توقف اهورا و عرفان در اتاقشان طولانی شده بود ، آرام و خونسرد به سمت اتاق عرفان رفت و چند ضربه آهسته به در کوبید اما صدایی نشنید. سپس دستگیره در را چرخاند و با دیدن اجساد بیجان اهورا و عرفان جیغی دلخراش کشید و از هوش رفت.

نکیسا که پس از مراسم چهلم ملودیا ، برای بردن " میترا " به منزلش ، از خانه بیرون رفته بود ، در بازگشت به خانه و مشاهده سراسیمگی پدرش و آنچه رخ داده بود ، مانند دیوانه ای مهار گسیخته ابتدا به داد و فریاد کرد و حرفهایی را بر زبان آورد که حتی برای پدرش نامفهوم بود.

پایان کار

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 11:36

صفحه بندی