خرید بک لینک

ملودیا

" بخش بیستم "

ملودیا ( بخش بیستم ) .... نوشته : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

پیش از طلوع آفتاب و قبل از آنکه حاج آقا کیومرث و خاتون و میترا از خواب بیدار شوند ، اهورا و عرفان بی سر و صدا از منزل بیرون رفتند. اهورا پشت فرمان اتومبیلش نشسته و بدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد و با عرفان وارد گفتگو شود ، غرق افکاری مشوش و پریشان بود. شهر تهران که هیچوقت به خواب نمیرفت و همواره چون رودخانه ای جاری ، پر خروش و جنب و جوش بنظر میرسید ، در نگاه اهورا به شکل بیابانی برهوت درآمده که احساس میکرد ، در آن راه به جایی نمیتواند ببرد. در چنین نگاهی ، سکوتی آزار دهنده همراه با بغضی گلوگیر، حلقوم او را میفشرد ، که ناگهان عرفان از روی صندلی کنار دست اهورا ، بر آشفت و فریاد کشید :

- مواظب باش !!

ناگهان اهورا بی اختیار پایش روی پدال ترمز رفت و اتومبیل را با شتاب متوقف کرد که در این میان با توقف بجا و به موقع او ( که در صورت عدم هشیاری عرفان ، با اتومبیل جلویی تصادف میکرد ) از عقب اتومبیل اهورا ، صدای برخورد اتومبیلی دیگر به گوش رسید که با شدت به اتومبیلش برخورد کرد. عرفان و اهورا با آشفتگی از اتومبیل پیاده و نظاره گر راهبندان و ازدحام مردم بر اثر تصادف شدند.

با این تصادف همه چیز در مدتی کمتر از یک دقیقه تغییر کرد. اهورا از فکر ملودیا و فرزندش آرش بیرون آمد و بیابان برهوت چند لحظه پیش در نگاهش ، به جنگلی انبوه و درهم فشرده از آدمها و اتومبیل ها تبدیل شد که در این ازدحام ، عرفان بیخ گوش اهورا گفت :

- اینم خروجی اینه که آرامشتو از دست دادی !

اهورا آهی عمیق از سینه بیرون کشید و گفت :

- بله میدونم. حق با شماست !

عرفان که چشمهای اهورا را پر از اشک دید سکوت کرد و با افسر راهنمایی رانندگی که سر رسیده بود وارد گفتگو شد. افسر کارشناس با ارزیابی صحنه تصادف ، اهورا را به علت تشویش و خواب آلودگی مقصر شناخت و درحالیکه مدارک اهورا را ارزیابی میکرد گفت :

- در زمان حاضر در ساعت یک بامداد ، تقریبا در همین حوالی تصادف شما ، تصادفی هولناک اتفاق افتاد که منجر به کشته شدن یک زن و یک بچه همراهش شد که آنها را به بیمارستان... انتقال دادیم!!

افسر کارشناس درحالیکه مدارک گرفته شده از اهورا را ضمیمه سایر مدارک به سرباز وظیفه همراهش میداد ، سرباز، که پوشه ای انبوه از مدارک دیگران را در دست داشت و آنها را جفت و جور میکرد دفعتا یکی از گواهینامه های داخل پوشه بر زمین افتاد که در این میان عرفان خم شد و از روی زمین گواهینامه را برداشت که به سرباز بدهد. ولی ناگهان با دیدن عکس گواهینامه شوکه شد و با لکنت زبان از افسر نگهبان پرسید :

- ای ...ای ... این . گ...گ...گ... گواهینامه ...؟!

افسر کارشناس که متوجه حالت غیر عادی عرفان شد مهلت نداد پرسش او تمام شود و بیدرنگ گفت :

- این گواهینامه همان زنیست که در روز جاری با بچه همراهش در تصادف تلف شدند.

عرفان ، ناگهان فریادی دلخراش کشید و نقش بر زمین گردید. اهورا ، نیز که حرفهای افسر را شنیده بود تا چشمش به گواهینامه افتاد ، او هم از هوش رفت و نقش بر زمین شد. افسر کارشناس که هاج و واج مانده بود در پس پرده این حادثه چه چیزی نهفته است ، با دستپاچگی به کمک سرباز وظیفه همراهش از ستاد امداد رسانی ، با " بی سیم " درخواست فوریت های پزشکی را کرد.

گواهینامه ای که دیدن آن ، ابتدا عرفان و سپس اهورا را از حال برد ، در حقیقت گواهینامه ملودیا بود. زنی که به گفته افسر کارشناس در ساعت یک بامداد با بچه همراهش در تصادف مرده و به بیمارستان ... انتقال داده شده بودند.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 23:02

صفحه بندی