خرید بک لینک

ملودیا

" بخش سوم "

کافه نادری در خیابان نادری و در امتداد خیابان استامبول و ساختمان پلاسکو تهران به سمت غرب و در ضلع جنوبی خیابان قرار داشت. کافه دارای دو سالن بود . یک سالن عمومی و یک سالن در ضلع شرقی سالن اول. که هر دو سالن با یک در ورودی به خیابان نادری باز میشد. سالن اول میعادگاه عمومی اغلب افرادی بود که بطور گروهی گرد هم جمع میشدند و به شعرخوانی و مباحث روشنفکرانه میپرداختند. و سالن دوم در ورودی اش در انتهای سالن اول در ضلع شرقی همواره باز و معمولا میعادگاه عشاق بود. کافه دارای حیاطی نسبتا بزرگ بود که سکویی مدور وسط آن قرار داشت و اطراف آن باغچه ، و میز و صندلی هایی چیده شده بود که در فصولی که هوا معتدل بود بعد از ظهرها اغلب ، عشاق و خانواده ها برای صرف شام و نوشیدنی همراه با صدای موزیک به آنجا می رفتند .

چند هفته پیاپی پس از آخرین دیداری که اهورا با عرفان در ویلای دماوند داشت. اهورا همچنان روزهای چهارشنبه پیش از ظهر در ساعتی معین به کافه نادری میرفت. بلکه بتواند عرفان را ببیند. اما در طول چند هفته خبر و اثری از عرفان نبود. تا اینکه در یکی از چهارشنبه ها راهش را به سمت کاخ دادگستری مرکز که تقریبا نزدیک کاخ گلستان بود کج کرد و پس از توقف اتومبیلش در جای مناسب ، پیاده در لابلای جمعیت متراکم و انبوه که در حال رفت و آمد به کاخ دادگستری بودند به دنبال عرفان میگشت. چون عرفان گفته بود که عریضه نویس جلوی کاخ دادگستری تهران است. بنابراین اهورا هم میخواست بر گفته عرفان یقین حاصل کند و هم اینکه علت غیبت او را جویا شود. اهورا دقایقی در میان جمعیت پلاس بود که مردی از پشت سر دستی بر شانه او زد و او کسی جز عرفان نبود. و در حالیکه یک کیف چرمی مشکی با اوراق دادخواست زیر بغلش بود ، آنها را روی اولین پلکان ساختمان دادگستری گذاشت و اهورا را در آغوش کشید و شروع به گریستن کرد. بطوریکه اهورا نیز گریه اش گرفت. لحظاتی چند که آن دو، یکدیگر را در آغوش میفشردند ، اهورا پرسید :

عرفان چرا از من فاصله گرفتی ؟ میدونی چند هفتس که تو رو ندیدم ؟

و ادامه داد :

من برای دیدنت بارها روزای چهارشنبه به کافه نادری میرفتم بلکه شما رو ببینم. ولی امروز دیگه کاسه صبرم بقول معروف لبریز شد . دلیل غیبت شما چی بوده و چرا از من کناره گرفتی ؟

عرفان سکوت کرد و دوباره اهورا گفت :

هان ، بگو ... بگو ...

و این درحالی بود که اهورا ، شانه های عرفان را با این جمله " هان بگو " بعنوان گله و اعتراض دوستانه تکان میداد. که سرانجام عرفان سکوت خود را شکست و به حرف آمد و گفت :

تضاد و اختلاف طبقاتی !

و درحالیکه بغض گلوگیرش شده بود به حرفش ادامه داد :

اهورا ، شما مردی ثروتمند هستید و من فردی " آس و پاس " و عریضه نویس با مادری افسرده که پا به سن گذاشته و شب و روز اشک ریزان پدرمه. و زلیخاییه که انتظار دیدار یوسفش رو میکشه. بارها از او شنیدم که عاشق و دلباخته پدرم بود.

اهورا که سراپا گوش بود نگذاشت که عرفان بیشتر از آن احساساتی شود و گفت :

اول اینکه موضوع اختلاف طبقاتی که میگی برای من حرفی چرنده و ببخشید که من کلمه چرند رو بکار میبرم. چون هر دوی ما با کمی تفاوت در یه افق هستیم. شما نویسنده هستی و من هم نقاشم. و بعبارتی وجه مشترک ما هنره . و این اون چیزیه که بنای دوستی ما رو باید مستحکم کند. شما به اونچه که فکر کردید و در نتیجه ، بواسطه اون از من فاصله گرفتید اصلا در خاطر من خطور نکرده. عرفان ، من به این چیزا فکر نمیکنم. این نتیجه گیری شما نتیجه گیری افراد عامیه . و شما بنظر من یه فرد عامی نیستی. ولو اینکه عریضه نویس یا حتی سپور یه محله باشی. ملاک دوستی ما ، هنره ، هنر ! و این ثروت واقعی شما و منه. شغل آدما به اونا شخصیت نمیده ، بلکه اونچه که ملاک و معیار شخصیت انسانه ، نحوه تفکر و اندیشه و مسئولیت پذیریه اونه. ولو او، فردی ژنده پوش ، دوره گرد و یا کهنه برچین باشه. حالا فهمیدی چرا برا پیدا کردنت اینجا اومدم ؟

عرفان نفسی عمیق از سینه بیرون داد و گفت :

اهورا ، کار شما یه استثناس ولی عموم مردم اینطور فکر نمیکنن.

اهورا برآشفت و گفت :

من به عموم مردم چکار دارم.

و ادامه داد :

من دنباله رو قضاوت مردم نیستم. دیگران هر قضاوتی میخوان بکنن. البته که کار من یک استثناس و اصولا من و شما و امثال من و شما باید که مستثنی از تفکر حاکم بر عموم مردم باشیم . در غیر اینصورت هنرمند نبودیم.

اهورا که همچنان با هیجان سخن میگفت به حرفش ادامه داد و گفت :

عرفان ، اون ویلای من ارزشش از جایی که شما با مادرتون در اون زندگی میکنید کمتره. شما اگه به خونه من بیاید و همسر و فرزند منو و حتی پدرم رو در خونه مجلل خودش ببینید چی میگید ! عرفان ، هیچوقت طمطراق و ظواهر فریبنده و تجملات ، نباید کمترین اثر منفی بر روح بزرگ یک هنرمند بذاره و اعتماد بنفس اونو متزلزل کنه . هنر ، کاخی زرنگاره که انسانها عموما خیره به اون نگاه میکنن و اغلب آرزوی ورود به این کاخ رو دارن و مدام غبطه میخورن . هنر، آدمو از آلام آروم میکنه .

اهورا به یکباره ساکت شد. دستی به کلاه خود زد و آمرانه به عرفان گفت :

حالا خودتو آماده کن که به کافه فیروز بریم و نه کافه نادری. چون از کافه فیروز خاطراتی بیاد موندنی دارم.

که عرفان گفت :

آهان ، همون کافه نزدیک خیابون قوام السلطنه در خیابون نادری ؟

- بله عرفان.

- پس " بزن بریم ".

کافه فیروز نسبت به کافه نادری جایی دنج تر و اغلب پاتوق روشنفکران و هنرمندان بود. سالنی کوچک و جمع و جور که همواره ترنم موسیقایی آرامبخشی گوشها را نوازش میداد.

دقایقی نگذشت که اهورا همراه عرفان از خیابان قوام السلطنه به سمت کافه فیروز با اتومبیل اهورا حرکت کردند . اهورا اتومبیلش را در خیابان قوام السلطنه در جایی مناسب متوقف کرد و سپس هر دو از اتومبیل پیاده و چند دقیقه بعد وارد کافه فیروز شدند و پشت یک میز روی صندلی نشستند و اهورا سفارش نوشیدنی را داد.

موزیک دل انگیزی نواخته میشد. جای جای کافه عشاق با یکدیگر نجوا میکردند . اهورا و عرفان هر دو ابتدا در سکوتی مبهم فرو رفتند که عرفان سکوت را شکست و از اهورا پرسید :

راستی اهورا ، شما برای امرار معاش ، چه میکنید ؟

اهورا با کمی تامل و درنگی کوتاه گفت :

اولا ، من درد بی درمونی دارم !

عرفان با شگفتی پرسید :

چطور و چرا ؟!

که اهورا پاسخ داد :

برا اینکه همه چیز دارم ولی در واقع احساس میکنم هیچی ندارم.

عرفان با کنجکاوی گفت :

اینکه یه تناقض آشکاره !

- بله عرفان.

و اهورا ادامه داد :

ثانیا ، در خصوص پرسش شما در امر معاش ، باید بگم که هر سال دو بار مکانی رو در حدود صد متر مربع در شمال شهر تهران اجاره میکنم و تابلوهای گوناگون نقاشی خودم و دیگران رو در معرض فروش میذارم و درآمدی نسبتا خوب بدست میارم. اما در خصوص تناقض. عرفان ، همین تناقضه که آرامش رو از من گرفته.

و اهورا ادامه داد :

عرفان ،. من خونه دارم ، ویلا دارم ، اتومبیل دارم ، همسر و یک فرزند پسر دارم که هر دوی اونا خوب هستن و در افق افکار من با من زندگی میکنن. پدرم زندگی مجلل داره و با مادرم زندگی میکنه. درآمد خود من خوبه اما با همه این اوصاف نا آروم هستم و این ناآرومی من ناشی از همون درده ، معضل و مشکل رفاه ، در زندگی ندارم. ولی همه چیز برام یکنواخت شده. دریای درونم اصلا مواج نیس . آب اون راکده. و همین راکد بودن ، منو آزار میده. تنها دلخوشیم نقاشی کشیدنه. و اونم همونطور که گفتم نقاشی های من در حالت خواب یا بیداری یا در حالت خلسه از درونم تراوش میکنه و بصورت تصاویری مبهم روی بوم نقاشی ظاهر میشه.

اهورا یکباره از ادامه حرف باز ایستاد و سکوت کرد و به نقطه ای خیره شد که عرفان گفت :

که اینطور !

اهورا سکوتش را شکست و گفت :

بله ! وقتی آدم ، همه چیز داشته باشه دیگه دنبال چه بگرده ؟! خود بخود متوقف میشه و این توقف در خود ، بسیار عذاب آوره. عرفان ، من زندگی پر جنب و جوش و زندگی پر تحرک و مواج رو می پسندم . گاهی فقر و بیکسی موجب ایستایی و توقفه که نتیجه اون انحراف از جاده زندگی متعارفه. و گاهی غنی بودن منشاء عدم تحرک و پویایی و فساد آوره. شما وقتی هیچ کم و کسری در زندگی نداشته باشی احساس بطالت و پوچی و بیهودگی در مغزتون جوونه میزنه. یه ظرف پر که دیگه جایی برای افزودن به مظروف اون نباشه و از مظروف اون هم استفاده نشه ، به مرور زمان مظروف اون تغییر حالت میده و تغییر کیفیت پیدا میکنه. برخلاف ظرفی که دائم اونو پر و خالی میکنن و مدام مورد استفاده قرار میگیره. عرفان ، در حوزه مادیات و ظواهر، احساس میکنم مشابه همون ظرف پر هستم . در حالیکه ظرف ذهن شما دائم پر و خالی میشه. و این پر و خالی شدن یعنی زندگی ، یعنی تحرک ، یعنی خلاقیت ، یعنی نو به نو شدن ، و شما دائم در حال پر شدن و خالی شدن هستین. و این گرما زا است و به زندگی گرمی میده. انسان همواره باید با یک هرمی همیشه مواجه باشه و این خیلی خوبه.

ترنم موسیقایی کافه برای هر دو آرامبخش بود. عرفان تا آنروز کافه فیروز نرفته بود و پس از آنکه حرفهای اهورا تمام شد عرفان پرسید :

همسر شما شاغله ؟

که اهورا پاسخ داد :

همسرم نیازی به اشتغال بیرون از منزل نداره چون همه چیز برای او فراهمه.

عرفان دوباره پرسید :

شما چند سالتونه ؟

اهورا گفت :

سی و هفت سال.

- پس از من بزرگ ترید چون من سی و پنج بهار رو پشت سر گذاشتم.

اهورا گفت :

که اینطور !

عرفان درحالیکه دستی به ریش و سبیل خود کشید پرسید :

پدرتون چه شغلی دارن ؟

اهورا پاسخ داد :

تاجر فرشه و زندگی مرفهی داره.

آنروز اهورا و عرفان پس از توقف سه ساعته در کافه فیروز ، قرار ملاقات چهارشنبه دو هفته بعد را در کافه نادری گذاشتند. و سپس از کافه فیروز بیرون آمدند و پس از درنگی تالم آور با خداحافظی از هم جدا شدند.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی