( مکث )
( 66 )
سومین روز از سفر احمد به اصفهان گذشته بود. او سعی داشت هر چه زودتر به نتیجه قطعی ماجرای آتوسا برسد. از طرفی دلشوره کارش را ( در تهران ) نیز داشت. گرچه گلرخ و نسیم در دفتر کارش هر کدام مدیریت به انجام رساندن کاری را ( بهمراه سایر کارکنان ) داشتند که مربوط به امور تجاری احمد میشد ، اما حضور خودش برای ساماندهی به برخی معاملات تجاری ضروری بنظر میرسید. ولی نمیتوانست ماجرای نیمه تمام آتوسا را رها کند. ضمنا تصمیم داشت با همراهی الهه ، آریا برادر یاشار، تنها بازمانده خانواده دوست مرحومش را ملاقات کند و از نزدیک او را ببیند. الهه نیز با همه مشغله ای که داشت بی هیچ چشم داشتی مصمم به انجام این دو کار بود. اول دیدن سروناز دوم آشنا نمودن احمد از نزدیک با آریا. بنابراین او نیز مصر بود که هر چه زودتر در این دو مورد به نتیجه ای مطلوب برسد. به همین دلیل روز سوم را اختصاص داد به دیدن سروناز و آریا. بنابراین الهه روز سوم پس از ورود به دفتر کارش به تلفن همراه احمد زنگ زد.
الو صبح بخیر .
- صبح بخیر الهه خانم.
- لطفا برای ساعت ده صبح آماده باشید که همراه هم به منزل سروناز بریم. ضمنا من به آقای آریا برادر یاشار تلفن زدم که به منزل یاشار بیاد و هر دو بریم اونو ببینیم.
- الهه خانم ساعت ده صبح من کجا باشم ؟
- جلوی در هتل محل اقامتتون.
- لازمه من اتومبیلمو بیارم ؟
- نه ، با اتومبیل خودم میریم. اینجوری بهتره.
- بسیار خب.
ساعت ده صبح هنگامیکه احمد جلوی در هتل ایستاده بود الهه به موقع رسید و هر دو برای دیدن سروناز به منزل او رفتند. بین راه در حالیکه الهه پشت فرمان نشسته بود به احمد رو کرد و گفت :
به ذهنتون فشار بیارید ببینید روزیکه آتوسا رو از زیرزمین بیرون آوردید چه لباسی تنش بود.
- کاملا یادمه که آتوسا لابلای یک شال عربی که معمولا عربها بعنوان " چفیه " دور سرشون میپیچن ، تقریبا قنداق پیچ بود و یه روسری گلدار سبز رنگ " یا بگیم چارقد " روی سرش بود و زیر گلوش گره خورده بود.
- مطمئنی که این خصوصیات لباس اون دختر بچه بود ؟
- بله ، مطمئنم شک نکنید.
ساعتی نگذشت که الهه و احمد به در منزل سروناز رسیدند. الهه اتومبیلش را گوشه ای متوقف کرد و پیاده شد و زنگ در منزل را بصدا در آورد و پس از چند لحظه همان زنی که الهه دفتر خاطرات آتوسا را از او گرفته بود جلوی در ظاهر شد. الهه با دیدن او خاطره خواب آتوسا برایش تداعی شد و دید این زن همان مشخصاتی را دارد که آتوسا در خوابش او را توصیف کرده بود. الهه با دیدن او در سلام و احوالپرسی پیشقدم شد و سپس گفت :
منو بجا میارید ؟
- بله ، شما همون خانمی هستی که چند وقت پیش اومدی و یه دفتر رو که پیمان گفته بود از من گرفتی. اگه فراموش نکرده باشم اسمتون الهه ست. حالا چرا دم در ایستادی بفرمایید داخل منزل.
- من یک مرد ، همراه دارم.
- او کیه ؟
- یه وکیل دعاوی.
اینبار الهه نیز مجبور بود به دروغ متوسل شود و احمد را وکیل دعاوی معرفی نماید.
- تو را به خدا بگو ببینم چه به سر پیمان من میاد ؟
- سروناز خانم ما داریم سعی میکنیم به پسرتون کمک کنیم که آزاد بشه. ولی باید به چند تا سوال ما جواب بدید.
- خب بفرمایید داخل منزل.
الهه و احمد هر دو وارد حیاط منزل ( خانه ای 60 متری کلنگی با دو اتاق تو در تو که آشپزخانه و دستشویی آن در گوشه ای از حیاط بود ) شدند. سپس با راهنمایی سروناز داخل یکی از آن دو اتاق رفتند. اتاق مفروش بود و میز و صندلی نداشت. یک پتوی ملحفه شده سفید در صدر اتاق پهن و سه متکا روی آن به دیوار تکیه داده شده بود. الهه و احمد روی پتو نشستند و سروناز، بیدرنگ به سمت آشپزخانه داخل حیاط منزل رفت که چای بیاورد. سروناز پس از آوردن چای درحالیکه پیراهن مشکی بلند و یک روسری پولک دار آنهم مشکی روی سرش بود ، روبروی الهه نشست و گفت :
بفرمایید اول چای میل کنید. بعد هر چه خواستید بپرسید.
احمد دستش که به سمت استکان چای رفت لرزشی خفیف ، استکان را داخل نعلبکی بصدا درآورد و در حالیکه زوایای اتاق و خانه را بدقت نگاه میکرد چشمانش پر از اشک شده بود بطوریکه سروناز متوجه او شد و پرسید :
آقای وکیل چرا ناراحتید چرا گریه میکنید ؟
- چیزی نیست.
- نه چیزی هست که از من پنهون میکنید.
- بله ، برا پسرتون ناراحتم.
احمد دروغ گفته و خاطره کودکی آتوسا به یادش آمده بود.
پس از نوشیدن چای ، الهه رو به مادر پیمان کرد و پرسید :
سروناز خانم ، درسته که اسم همسرتون جاسم بوده ؟
- بله ولی کی اینو بهتون گفته ؟
- آخه ما دیروز پیمان رو در زندان ملاقات کردیم.
- تو را به خدا حالش خوب بود ؟
- بله خوب بود. خب سروناز خانم ، پس اسم همسرتون جاسم بود و در جنگ خرمشهر شهید شد ؟
سروناز گریه اش و گفت :
بله.
- شما بجز پیمان ، اولاد دیگه ای هم داشتین ؟
الهه همه چیز را از زبان پیمان شنیده بود ولی برای اطمینان بیشتر ، اینبار میخواست از زبان مادر او هم بشنود .
سروناز با این پرسش ، گریه اش چنان سوز آور شد که الهه مجبور شد نزد او بیاید و در آغوشش بکشد. ولی سروناز لحظه ای از گریه آرام نمیگرفت و در حالیکه با دو دست روی زانوهاش میکوفت ، با ضربآهنگی مخصوص ، سرودی را به لهجه جنوبی ها همراه با کوبیدن دستهایش شروع به خواندن کرد و اسم گلنار در آن سرود غم انگیز بر زبانش آمد. تا اینجا برای الهه قطعیت موضوع تا حدودی محرز شده بود. احمد و الهه هر طور بود سروناز را آرام کردند که الهه پرسید :
گلنار کی بود ؟
- چی بگم الهه خانم ! دختر نازم بود ، جگرگوشم بود ، قوت دلم بود. منزلمون که در جنگ خرمشهر بر سرمون خراب شد نرسیدم برم زیر زمین و دخترم گلنار رو نجات بدم .
همه حرفهای سروناز با لهجه شیرین جنوبی ها و همراه با مویه ای غریبانه بود و گریه امان سخن گفتن را از او گرفته بود که الهه گفت :
مگه گلنار داخل زیر زمین منزل بود ؟
- بله.
- بعد چی شد ؟
- بمبارون که تموم شد رفتم که بیارمش ولی اونو ندیدم . فکر میکنم عراقی ها اونو دزدیدن ،"خدا عالمه". تا حالا هم چشم به راهشم ولی دیگه ازش نا امید شدم.
- سروناز خانم ، یادتونه اونروز چه لباسی تن گلنار بود ؟
- داخل یه چفیه عربی قنداقش کرده بودم و یه چارقد سبز رنگ گلدار رو سرش بود .
- چرا گلنار رو داخل زیر زمین گذاشته بودی ؟
- زیر زمین منزل جایی خنک بود و دو پله هم بیشتر نداشت . فکر کردم زیر زمین برای گلنار خودش یه سنگره. ولی فکر نمیکردم خونه سرمون خراب بشه.
- سروناز خانم ، بعد از اون کجا رفتین ؟
- خونه رو به امون خدا رها کردم و با پیمان به شادگان منزل خواهرم رفتیم.
- بعد از شادگان اومدین اصفهان ؟
- بله.
- عکسی از گلنار داری که نشونمون بدی ؟
- یه عکس از هشت ماهگیش دارم بذار ببینم میتونم پیداش کنم ؟
پس از دقایقی جستجو ، سروناز عکسی کهنه را ( که داخل یک پارچه سبز رنگ با تکه ای پولاد گذاشته و گره زده بود ) آورد و به دست الهه داد که بلافاصله احمد عکس را از دست الهه گرفت و با دقت و تمرکز فکر ، در چهره کودک خیره شد و با تکان دادن سر به الهه تفهیم کرد که عکس آتوسا است و در حالیکه چهره احمد رنگ به رنگ میشد ، الهه عکس را از دست احمد گرفت و به سروناز داد و دنباله حرفش را گرفت و پرسید :
الآن ، مالک این خونه خودتون هستین ؟
- نه خونه اجاره ایه.
- از کجا اموراتتون رو میگذرونین ؟
- یه مقرری بنیاد شهید بهمون میده که با اون زندگی میکنیم.
- سروناز خانم ، چند کلاس سواد داری ؟
- الهه خانم ، سواد قرآنی دارم. ولی مدرسه نرفتم.
- میدونی دفتری که پیمان گفت شما اونو به من بدی و چند وقت پیش ازت گرفتم چی بود ؟
- نه ولله. از کجا بدونم .
- میدونی پیمان برای چی افتاده زندون ؟
- خودش و چند نفر از دوستاش با یه نفر دیگه دعواشون شده و اون یه نفر تو دعوا و کتک کاری خورده زمین و مرده. الهه خانم ، پیمان قاتل نیس ، آدم کش نیس ، تا حالا آزارش به مورچه هم نرسیده چه برسه که کسی رو بکشه.
سروناز همه این حرفها را همراه با گریه میگفت .
- میدونم برام تعریف کرده.
- خواب گلنار رو هم میبینی ؟
- بله ، چند دفعه خوابش دیدم.
- آخرین بار کی خوابشو دیدی ؟
- یادم نیس ولی چند ماه پیش خوابش دیدم که عروس شده و لباس سفید تنش بود که از خواب پریدم و تا صب براش گریه کردم. الهه خانم میشه گلنار یه روزی پیداش بشه ؟
الهه سکوت معناداری کرد و احمد در حالیکه قطرات اشک از گونه هایش سرازیر شده بود هر دو همصدا گفتند :
اگر خدا بخواد.
الهه ادامه داد و گفت :
- ولی فکر کن گلنار هم مثل جاسم شهید شده. اگه اینطور فکر کنی اجرت پیش خدا بیشتره.
- الهه خانم ، میتونم یه سوال ازت بکنم ؟
- البته .
- چرا اینقدر از گلنار، ازم پرسیدی چیزی ازش میدونی ؟
الهه که مانده بود چه جوابی به او بدهد دفع الوقت نکرد و گفت :
برای آزادی پیمان همه جزئیات زندگی شمارو باید بدونم. مخصوصا آقای وکیل هم باید بدونه.
گفتگوی الهه با سروناز تمام شد و الهه و احمد از او خواستند که اجازه رفتن را به آنها بدهد ولی سروناز اصرار داشت که برای ناهار منزل او بمانند. اما احمد و الهه از جایی که نشسته بودند برخاستند و در حالیکه سروناز ملتمسانه سفارش پیمان را به احمد و الهه میکرد با گریه رو به الهه کرد و گفت :
بیا جلو تا بجای گلنار گردنت رو بو بکشم ، بیا تو بغلم تا کمی آروم بگیرم تو برام مثل گلناری.
سروناز، چنان الهه را در آغوشش کشید و فشرد و هر دو چنان گریستند که احمد تاب دیدن آن منظره جانگداز را نیاورد و در حالیکه او هم گریه اش گرفته بود داخل حیاط منزل رفت و دستمال سفیدش را از جیب درآورد که اشکهایش را با آن پاک کند. او رو به قبله ایستاده و دستهایش را بسوی آسمان بلند کرده بود و چیزهایی را زیر لب زمزمه میکرد که الهه و سروناز از اتاق بیرون آمدند و الهه و احمد به قصد خداحافظی از سروناز ، از حیاط منزل بیرون آمدند و سروناز آنها را تا دم در حیاط بدرقه کرد.
بدین گونه ، الهه و احمد یقین حاصل نمودند که آتوسا که در کنار قبر عمه کوکب در روستای مازندران به خوابی ابدی فرو رفته است همان گلنار است و سروناز مادر او و جاسم پدرش و پیمان در حقیقت برادر او بوده و دست سرنوشت نخواسته که برادر و خواهر با یکدیگر ازدواج کنند. پس یکی را در گور و دیگری را روانه زندان کرد.
در حالیکه الهه و احمد هر دو آرام آرام میگریستند و تصمیم رفتن به خانه آریا را داشتند ، الهه ( که اتومبیل را میراند ) اندیشمندانه از احمد پرسید :
- از این قصه غم انگیز، چه نتیجه ای گرفتید آقای جاشو ... ؟
احمد در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود و نمیتوانست راحت حرف بزند اقرار کرد وگفت :
الهه خانم ، این قصه غم انگیز ، میتونه به ده ها و صدها و هزاران نفر که نتیجه و ثمره جنگ و ویرانی و دربدری و خانه بدوشی و آوارگی آدمهاست تعمیم داده بشه.
- الهه به دنبال حرف احمد گفت :
پس نتیجه میگیریم که جبر حاکم بر زندگی آدمها همیشه از سوی خداوند اعمال نمیشه بلکه این جبر حاکم ، ماحصل گره کور سیاست ناشی از نابینایی و کم خردی و مضافا تعصب و خامی و خود خواهی و جمود فکری جنگ افروزانی است که تقدیر مردم هر سرزمینی را اینگونه رقم میزنند و هرگز به پیامدهای ناگوار و اسف بار آن فکر نمیکنند !
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir