خرید بک لینک

( مکث )

(62 )

الهه پس از بازگشت از منزل یاشار و گفتگویی که بین آریا و او شده بود " دست و دلش به هیچ کاری نمیرفت " او در سنی نبود که همه رموز زندگی را فهمیده و تجربه کرده باشد. بنابراین حق داشت که در خلوت و تنهایی خود نا آرام و بیقرار باشد. به همین دلیل شب آنروز برایش شبی تفکر و تامل برانگیز بود. او از آنچه از آریا شنیده بود یک نتیجه کلی گرفت که گروهی از آدمها اگرچه در اکثر مواقع خاموش هستند اما موادی مذاب در درون آنها همواره در جوشش و غلیان است. و یا به مثابه بشکه ای باروت می مانند که با یک جرقه به مرحله انفجار میرسند و معمولا اینگونه از انسانها هستند که تحولات تاریخ جامعه خود و بلکه جامعه جهانی را رقم میزنند و دگرگونی هایی را پدید می آورند. نتیجتا آن اندازه که انسانها تاریخ را میسازند یا بعبارتی متحول میکنند ، تاریخ ، انسان ساز نیست. رودخانه ایست که در بستر خود در جریان است و چه بخواهیم و چه نخواهیم این جریان ادامه دارد و راه خود را می پیماید و همواره در گذر است. اما آنچه آنرا لایروبی میکند ، آنچه موجب جزر و مد آن میشود ، دافعه و جاذبه ی آدمهاست ، آنچه آنرا به تلاطم وامیدارد شناگران و قایقرانان هستند ، آنچه بستر آنرا جهت میدهد و یا انشعابی در آن پدید می آورد آدمیانند والا رودخانه ساکت و آرام اگر دستخوش هیچیک از این برشمرده ها نشود ، نه تنها هیچ تغییری در آن بوجود نمی آید بلکه ممکن است بر اساس نوامیس طبیعت بخشکد. و خشکیدن تاریخ جوامع بشری عدم دخل و تصرف در روند مسیر آن است. در ساحل نشستن و به تماشای جریان رودخانه بودن ، هیچ اثری در کیفیت و کمیت رودخانه بوجود نمی آورد. در نتیجه تاریخ هم همینگونه است.

اینها افکاری بود که ذهن الهه را به خود مشغول داشته بود و از همه مهمتر نتیجه گرفت هنگامیکه جلوی آزادی بیان و جانمایه ها و تجارب انسان از روند زندگی فردی و اجتماعی او گرفته شود ، زندگی مانند درختی میگردد که به آن آب و هوا و آفتاب نمیرسد. ثمره ای که به بار نمی آورد هیچ ، از بیخ و بن هم میخشکد. و یا بعبارتی دیگر ، زندگی مردابی میگردد راکد که در آن انگل ها با رسوبات سمی فربه میشوند و برکه راکد را بصورت گنداب در می آورد. در اینصورت ، هیچ انسان صاحب عقل و درایت و تدبیر ، از هر کجا که باشد حاضر نیست کفی از آن گنداب برگیرد و دست و رویش را بشوید.

وقتی همسر الهه " مهرداد " ( که پزشک اطفال بود ) از مطب خود به منزل آمد ، الهه را مانند همیشه ندید. اما در عین حال برای او چندان تفاوتی هم نداشت که چرا رنگ از رخ او پریده و حالت طبیعی همیشگی خود را ندارد. و پس از درآوردن لباس بیرون ، و دستی به سر و صورت خود کشیدن ، بیدرنگ سراغ شام شب را گرفت. که الهه گفت :

امروز ، روز پر کاری برام بوده و شام تهیه نکردم.

مهرداد ، با نا امید شدن از شام شب به طرف تلفن رفت تا از رستوران سفارش غذا دهد که الهه گفت :

مهرداد ، فقط برا خودت غذا سفارش بده من اشتهایی به خوردن غذا ندارم.

- باشه هر چه تو بگی.

پس از گذشت ساعتی ، غذا از رستوران آورده شد و مهرداد در آشپزخانه بی حضور الهه با ولع تمام غذا را خورد و پس از آن بدون آنکه اعتنایی به الهه کند ، به اتاق خوابش رفت و پس از ساعتی صدای خروپف و خرناس او بگوش الهه رسید که معلوم شد شوهرش به خواب رفته است.

الهه آنشب را به اتاقی که همسرش خوابیده بود نرفت و در اتاق کارش از ابتدای شب ، تمام فکرش متوجه سخنان آریا و هم و غمش این بود که الان برای آن پیرمرد چه کسی غذا تهیه میکند. در حالیکه به یاد می آورد که او برای آوردن دو استکان چای با چه زحمتی از جا برخاست و چگونه عصا زنان با دستهای لرزان صدای لرزش استکان را در" نعلبکی " درآورده بود. الهه از آن گروه زنانی نبود که از کنار دیده ها و شنیده ها ( از زبان آریا ) " باری به هر جهت " و بی تفاوت ( و بی احساس مسئولیت اخلاقی ) بگذرد. همچنان که در گذشته ، نسبت به دوستش نسیم در تنگناها و بزنگاه های زندگی لاقید نبود و به گونه های مختلف او را یاری کرده بود تا آنکه احمد جاشو ( پدر نسیم ) پیدا شد و به زندگی دختر و همسرش سر و سامانی داد. حال ، الهه به خود میگفت برای آریا چه میتواند بکند و برای این پرسش پاسخی نمی یافت. به همین دلیل موقتا آنچه از آریا دیده و شنیده بود در ذهن بایگانی کرد تا گذشت زمان راهی برای کمک کردن به او پیش رویش قرار دهد.

الهه پس از این نتیجه گیری ، دفتر خاطرات آتوسا را از کیفش درآورد و سرگرم مطالعه آن شد.

در مقدمه دفتر خاطرات ، مطلبی که توجه الهه را به خود جلب نمود مخاطب خیالی آتوسا ، دختری به نام "گلنار" بود که آتوسا خود به خیالی بودن این مخاطب ( در مقدمه ) اشاره کرده و گفته بود که گلنار وجود خارجی ندارد و صرفا پرداخته ذهن خیالپرداز اوست. بنابراین تمام نوشته های آتوسا درواقع مجموعه درد دلهای او با گلنار بود و الهه سرگرم خواندن اولین نوشته او شد :

" جمعه تاریخ ...

گلنار ، الان که دارم برات مینویسم غروب روز جمعه ست. دلم خیلی گرفته و تو اتاق خودم هستم. نمیدونم چرا مامان عایشه امروز نسبت به من بیشتر از روزهای پیش کم محلی کرد. تا اونجا که میدونم خطایی از من سر نزده. ولی احساس میکنم نگاهش به من اغلب خشم آلود و از سر عصبانیته. برخلاف بابا یاشار که خیلی منو دوست داره. ولی مامان عایشه اینطور نیست. مثل اینکه اصلا محبت تو وجود مامانم پیدا نمیشه. گلنار ، من الان کنار پنجره اتاقم ایستادم و دارم به درخت سرو داخل حیاط منزل نگاه میکنم. به تازگی بابام یه قناری رو با قفس خریده و به یکی از شاخه های درخت سرو داخل حیاط منزل آویزون کرده. گلنار ، نمیدونی این پرنده چه صدای قشنگی داره. هر چند لحظه یه بار میزنه زیر چهچه و من از صداش خیلی خوشم میاد. و به خودم میگم ایکاش میتونستم اونو از قفس آزاد کنم ..."

" پنچشنبه تاریخ ...

گلنار ، عزیزم ، اصلا درس تو مخم فرو نمیره. فصل امتحانات آخر سال هم داره شروع میشه. من از بچه های تنبل کلاسم. معلمم خانم ... دائم سرم داد میکشه و منو جریمه میکنه. تا الان سه بار بابام رو خواسته و بهش گفته که دخترت آتوسا خیلی دختر نامنظمیه. این حرف معلم رو بابام بهم گفت و کلی نصیحتم کرد ولی اصلا نصیحت تو گوشم فرو نمیره. گلنار ، امروز ناظم مدرسه که از صف بچه ها تو حیاط مدرسه دیدن میکرد به من که رسید خیلی تو چشم و ابروی من خیره شد. میدونی واسه چی ؟ آخه چند وقته من یه کمی تو آینه منزل به ابروهام ور میرم ..... "

الهه بی وقفه خاطرات آتوسا را که بین تاریخ روزهایشان فاصله ای زیاد بود ، میخواند و میخواست به تاریخ آخرین هفته ای برسد که برای آتوسا حادثه سکته پیش آمده و موجب مرگش شده بود.

" چهارشنبه تاریخ ...

گلنار ، عزیزم ، میدونی که چند ساله دیپلمم رو به هر جون کندنی بود گرفتم. الان هم بیست و شیش سالگیم داره تموم میشه و وارد بیست و هفت سالگی میشم. هر جا دنبال کار میرم بخت یارم نیست. تو چند آزمون کار دولتی شرکت کردم. تو یکیش قبول شدم ولی دست آخر تو مصاحبه رفوزم کردن. گلنار ، برا کار کردن تو شرکت های خصوصی ( کوچیک ) تجربه کردم که برام دلهره داره. میدونی که من اهل " دل به دریا زدن " نیستم. درسته که خیلی بزک میکنم و آرایش صورتم تا اندازه ای غلیظه ولی بارها بهت گفتم که من شخصیت و نجابت ذاتیم رو به هیچ قیمتی در معرض آسیب قرار نمیدم. "

" یکشنبه تاریخ ...

گلنار ، دارم از پشت پنجره اتاقم نم نم بارونو تماشا میکنم. تا حالا بابام چند تا قفس واسه قناری عوض کرده . بیچاره پرنده ها ! راستی ، امروز مامانم دق دلشو سرم درآورد. حس میکنم مامان عایشه نسبت به زیبایی من حسادت میکنه. زبونم لال مثل اینکه من رقیبشم. گلنار ، یه حس عجیبی دارم. انگار مامانم اصلا فکر نمیکنه که من دخترشم. خشایار برادرم هم همینطور. چشم دیدن منو نداره ، سرم داد میزنه ، میگه بابام منو لوس و ننر بار آورده. البته گلنار ، منم " شورشو در آوردم " و حس میکنم از آزادی که بابام بهم داده دارم زیاد از حد سوء استفاده میکنم. تصمیم دارم تو رفتارم تغییراتی بدم. گلنار ، بخدا دست خودم نیست ، من وقتی بین گفتار و رفتار آدمای معروف مغایرت و تفاوت رو میبینم میخوام دق دلمو با آرایش زیاد از حد خالی کنم. ولی خودت میدونی و بارها بهت گفتم که منظوری از این آرایش کردن های غلیظ ندارم...."

الهه با به یاد آوردن آتوسا میخواند و آرام آرام میگریست و همچنان دفتر خاطرات او را ورق میزد. به سرعت جلو میرفت تا بلکه به نتایجی برسد. تا اینکه به تاریخ روز جشن تولد خودش رسید که نسیم را هم برای جشن تولدش دعوت کرده بود و در آنروز آتوسا " متلکی " به نسیم پرانده بود. الهه به خواندن ادامه داد :

" جمعه تاریخ ...

گلنار عزیزم یه دوست خیلی خوب دارم که اسمش الهه ست. نمیدونی چقد نازه ... "

الهه با خواندن این قسمت از خاطره نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. بطوری که همسرش مهرداد از صدای گریه او بیدار شد و از اتاق خوابش بیرون آمد و الهه بلافاصله دفتر خاطرات آتوسا را از او پنهان کرد . مهرداد که خواب آلوده بود متوجه ماجرا نشد. فقط پرسید الهه چی شده چرا گریه میکنی ؟

چیزی نیست مهرداد . سرم رو میز بود و خوابم برد . تو خواب گریه میکردم که از گریه خودم از خواب بیدار شدم.

- مطمئن باشم ؟

- آره عزیزم.

- پس شب بخیر.

- شب بخیر.

وقتی مهرداد به اتاق خواب رفت و در را بست الهه دنباله آن خاطره را خواند :

" ... گلنار ، امروز جشن تولد الهه بود که منو به جشن تولدش دعوت کرد. تو جشن تولد او، با یکی از دوستای الهه آشنا شدم و از الهه شنیدم که اسم او نسیمه. گلنار ، من یدفعه یه حرفی به نسیم زدم که نمی بایست میزدم. البته با پا درمیانی الهه از نسیم معذرت خواهی کردم. بعد از چند ماه هم به نسیم که منزلش تهرانه زنگ زدم و از او دوباره عذرخواهی کردم. گلنار ، نسیم برام دوست خیلی خوبی شده. ازش خوشم اومده چون به حرفهایی که بهش زدم خوب گوش داد. با اینکه بهش گفتم همیشه میخوام مثل هنرپیشه های " هالیوود " و " بالیوود " باشم ، نصیحتم نکرد. فقط گفت : اونا فیلم بازی میکنن و پشت صحنه ( فیلم ) یه چیز دیگن. من از این حرفش خیلی خوشم اومد. "

" سه شنبه تاریخ ...

گلنار ، راستی یه دوست پسر داشتم که اسمش " هامون " بود. چند بار باهاش سینما رفتم. ولی متوجه شدم قصدش از دوستی با من ازدواج نیس. برای همین دیگه به تلفناش جواب ندادم. ولی با یه پسر دیگه تو مهمونی یکی از دوستام آشنا شدم که اسمش " پیمانه " و خیلی منو دوست داره. گلنار، فهمیدم که نیتش از رابطه با من اینه که میخواد زنش بشم و میخواد باهام ازدواج کنه. میدونی از کجا فهمیدم ؟ چون تو نگاهش نجابته و تو رفتارش نشون داده که نمیخواد با احساسات من بازی کنه و فکرش دور و بر هوس بازی نیس. برا همین اولا ، میخوام دفتر خاطراتمو بهش بدم بخونه ، ثانیا ، با من قرار گذاشته که یه هفته دیگه پیش از ظهر باهاش برم " چهارباغ " ... "

الهه به هفته ای که حادثه مرگ آتوسا پیش آمده بود داشت نزدیک میشد و به خواندن ادامه داد :

" جمعه تاریخ ...

گلنار عزیزم ، چند ماهه که خوابای عجیب و غریب میبینم و تا حالا نه به بابام و نه به مامانم و نه هیچکس دیگه نگفتم. ولی چون خوابا برام تکرار میشن میخوام با بابام اونارو در میون بذارم. گلنار ، خواب رودخونه گل آلود رو میبینم ، خواب خونه مخروبه و آوار رو میبینم ، خواب میبینم دارم تو آب غرق میشم ، گلنار ، یه زن و مرد سیاه پوش به خوابم میان. منو صدا میزنن ، زنه قد متوسطی داره ، صورتش گرده ، چشم و ابروی درشتی داره ، خیلی خوشگله. یک چارقد سیاه رو سرشه که زیر چونش چارقد رو گره زده. وقتی به خوابم میاد ، تو حیاط منزل به درخت سرو تکیه میده و هی به درخت اشاره میکنه. از مردی که کنارشه چیزی متوجه نشدم. ولی یه کلمه ای رو به زبون میاره که درست نمیفهمم. فقط میدونم که اون کلمه با حرف "جیم" شروع میشه. صدای اونا مثل پژواک تو گوشم میپیچه. البته نمیخوام همه جزئیات خوابهام رو به بابام بگم. در ضمن گلنار، میخوام به بابام بگم که چرا مثل خشایار من شکل بابام یا مامانم نیستم..."

" شنبه تاریخ ...

گلنار عزیزم ، میخوام فردا دفترچه خاطراتمو به نامزدم پیمان بدم. یه حس عجیبی دارم. قلبم درد میکنه خیلی وقتا پیش به بابام گفتم ولی به حرفم محل نذاشت. گلنار ، قربونت برم یعنی ممکنه من از درد قلب بمیرم ؟ ولی اگه بمیرم توام با من میمیری . میدونی چرا ؟ برای اینکه تو در وجود خودم هستی. گلنار ، پیمان باهام قرار گذاشته که ببینمش . دارم برای روز ملاقات روز شماری میکنم. البته هنوز نه به مامانم و نه به بابام چیزی از او نگفتم. ولی میخوام به وقتش بگم. آخه میدونی ، جرات اینو دارم که به بابام بگم پیمان رو دوست دارم. همینطور به مامانم. نمیدونم خدا کنه از پیمان خوششون بیاد. گلنار ، میخوام با بابام این هفته کلی حرف بزنم. عزیزم ، عمو آریا رو دو هفته پیش دیدم. همیشه سرش تو کتابه. ولی وقتی منو میبینه کتابو میبنده و کنار میذاره و خوب به حرفام گوش میده. میگه آدما وقتی به هم میرسن خودشون برا هم کتابن و باید به حرفای هم خوب گوش بدن. ولی متاسفانه اکثر ما ایرانیا نه تنها رغبتی به خوندن کتاب نداریم بلکه وقتی همدیگه رو می بینیم تو کوک همدیگه میریم که جنبه تجسس و فضولی رو داره که ببینیم طرف مقابل چیکارس ؟ چی داره ، چی نداره. و تلاش میکنیم نقطه ضعف های اونو پیدا کنیم که طرف رو گولش بزنیم و اونوقت ادعا میکنیم که تاریخ فرهنگ چند هزار ساله داریم. گلنار ، عمو آریا اینا رو میگه و میگه که ما با این تاریخ چند هزار ساله ، هنوز طرز رانندگی کردن ، طرز حرف زدن ، طرز راه رفتمون رو بلد نیستیم. دروغ زیاد میگیم ، خودمونو اونطور که هستیم به همدیگه نشون نمیدیم در نتیجه برا شناخت همدیگه همیشه مشکل داریم .گلنار ، حرفهای عمو آریا خیلی به دلم میشینه و حتی بیشتر از بابام دوستش دارم ... "

الهه با خواندن آخرین خاطره آتوسا که درست یک هفته پیش از مرگش بود ، چند نتیجه از مطالعه خاطرات او گرفت.

اول اینکه آتوسا طبعی شاعرانه داشته چون بین خاطرات نوشته شده او فاصله های طولانی بوده. پس معلوم الهه شد که همیشه آتوسا حال و حوصله خاطره نویسی را نداشته و هنگامیکه از چیزی متاثر میشده دست به قلم میبرده و اغلب نوشته های او در حالت انفعالی بوده.

دوم اینکه خصوصیات خوابهایش بازتاب گذشته او ( در ضمیرناخودآگاهش ) بوده .

سوم سابقه بیماری قلبی او.

چهارم کینه ورزی عایشه و خشایار نسبت به او به دلیل اینکه راز افشا نشده او را میدانسته اند.

و پنجم صحت حرفهای آریا نسبت به بی توجهی برادرش یاشار به بیماری قلبی آتوسا.

وقتی الهه روی قسمت دوم نتیجه گیری هایش ( یعنی خوابهای آتوسا ) متمرکز شد ، ناگهان جرقه ای به ذهنش خورد.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: مکث نت,مکث سانگ,مکث بین الملل,مکس چت,مکس پلیر,مکس پاتوق,مکث موزیک,مکث تمپ,مکس امینی,مکس اسپید, نویسنده: مریم مقدم تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 1:32

صفحه بندی