خرید بک لینک

( مکث )

( 71 )

پنجره اتاق نسیم در دفتر کار پدرش رو به خیابان باز میشد. هوا ابری بود و قطرات ریز بارانی لطیف از پشت شیشه پنجره به زیر میلغزید. پس از قطع مکالمه تلفنی او و الهه در خصوص عارف ، نسیم ، سخت تحت تاثیر حرفهای الهه قرار گرفت چون از او پرسیده بود : میگی چیکار کنم ؟ و الهه نظراتش را در مورد عشق نسیم به عارف گوشزد او کرد و پژواک جمله " به دلت مشت بزن " که از زبان الهه شنید در ذهنش طنین انداز شده بود. نسیم در حالیکه به حرفهای الهه فکر میکرد صندلی اش را به سمت پنجره رو به خیابان چرخاند و سرگرم دیدن رفت و آمد آدمها و اتومبیلها و سرنشینانشان شد و ضمن دقت در آمد و شدها ، در خصوص تفاوت عشق با هوس و غریزه جنسی عمیقا فکر میکرد و درون خود را میکاوید و به خودش میگفت :

آیا دلدادگی اش به عارف برخاسته از کدامیک از اینها میتواند باشد و چگونه میشود عشق سره را از ناسره آن ، جدا نمود ؟ و نتیجتا گذشت زمان را گزینه ای مناسب برای تشخیص این دو بدست آورد. و این زمان ممکن بود یک لحظه ، یک ساعت ، یک روز ، یک هفته ، یک ماه ، یک سال و یا یک عمر باشد.

" گرچه انسان خود بر بد و نیک خویش آگاه است هر چند پرده های عذر بر چشم بد سیرت خود بیفکند " ولی نسیم از اعماق ضمیر خود ، نا آگاه بود که در مواجه با کنش چه واکنشی از خود نشان خواهد داد. به همین دلیل در اعماق درون خود فرو رفته بود.

نسیم در این افکار غوطه ور بود که در اتاقش باز شد و گلرخ مادرش آمد جلوی میز او نشست. و از آنجا که مادران زود متوجه دگرگونی روحی و فکری فرزندان خود میشوند ، نسیم تا روی خود را برگرداند و گلرخ متوجه چهره او شد ، بیدرنگ خیره در چشمان دخترش نگریست و فهمید که نسیم حالش عادی و طبیعی نیست. و پرسید :

چی شده دخترم ؟

- هیچی نشده مامان .

- قرار نیس به من دروغ بگی.

- آره مامان ، تو همیشه محرم رازم بودی و نمیتونم بهت دروغ بگم. چون راست گفتن با تو ملکه ذهنم شده.

گلرخ در ادامه حرف نسیم گفت :

دخترم ، چند لحظه به دقت به حرفام گوش بده. گرچه میدونم اونچه برات میگم کم و بیش خودت میدونی ولی فقط برای یادآوریه. ببین دخترم ، اغلب مادرا محرم راز دختراشون هستن. حتی جزئی ترین مسائل بینشون مطرح میشه. همونطوری که تا حالا بین من و تو اینطور بوده. و تجربه نشون داده دخترایی که با مادراشون دوست و همدل و همراز نیستن بیشتر آسیب پذیرن و همینطور فرزندان پسر نسبت به پدراشون. به همین دلیل اگه پدرا و مادرا با فرزنداشون با نرد دوستی و یکرنگی بازی کنند ، فرزنداشون از آسیب های اجتماعی و ناهنجاریها مصون می مونن و این اتفاق صورت نمیگیره مگر اینکه پدرا و مادرا مقتضیات سنی و شرایط زمانی و مکانی بچه هاشونو با مطالعه کتاب و بررسی مسائل روز دنیا در نظر بگیرن و در مورد فرزندانشون مبتلا به گمانه زنی های نادرست نشن و خشونت بیجا رو از مدار جمعی خودشون پاک کنن. دخترم ، من الان فکر میکنم تو در معرض یک آسیب هستی و داری اونو از من پنهان میکنی. درحالیکه همیشه بین من و تو رفتاری حاکم بوده که هیچ چیز رو از هم پنهان نکردیم. و اگر من روزگاری داستان پدرت رو از تو پنهان میکردم به مصلحت تو بود که اعتماد به نفست رو از دست ندی .

حرفهای گلرخ که تمام شد نسیم گفت :

درست میگی مامان ، من همیشه گوش به فرمان شما بودم و هستم. فقط ...

که گلرخ پرسید :

فقط چی ؟

- مامان کمی بهم فرصت بده. قول میدم همه چیز رو برات تعریف کنم .

گلرخ در حالیکه از جایش برخاسته بود که از اتاق نسیم خارج شود گفت :

فکر نکنی مامانت که با ثروت پدرت سر و سامون گرفته تغییر رفتار داده ، نه ، من همون مادری هستم که یه عمر ازت مثل یک گل توی گلدون مراقبت کردم و تا زمانی که خونه بخت بری و ازدواج کنی این وظیفه رو نسبت به تو دارم. تازه ، زمانی هم که ازدواج کنی یه جور دیگه ازت مراقبت میکنم.

با حرفهای گلرخ چشمهای نسیم پر از اشک شده بود و در یک لحظه از پشت میز برخاست و آمد مادرش را در آغوش کشید و صورت او را بوسید. گلرخ هم که تحت تاثیر عاطفه نسیم قرار گرفته بود در حین رفتن گفت :

دخترم ، به آخرین حرفم گوش کن .

- بگو مامان.

- نذار چیزی دلت رو آینه دق کنه.

گلرخ با گفتن این عبارت بوسه ای بر گونه نسیم زد و از اتاق بیرون رفت و داخل اتاق خودش شد.

گلرخ که پشت میز کارش نشست به خودش گفت : حدس میزنم نسیم عاشق شده. ولی عاشق چه کسی ؟

و این شعر را زیر لب زمزمه کرد :

" عاشقی پیداست از زاری دل "

گلرخ به خودش میگفت : نشئگی عشق ، گاهی ، مثل نشئگی تریاکه. وقتی میکشی شاد و شنگول و چابک و پر حرفی . ولی وقتی که اثرش در خون بدن از بین رفت دیگه نمیتونی از جات بلند شی و راه بری.

گلرخ برای اینکه تجربه کرده باشد ، یکبار در روزگار گذشته تریاک کشیده بود. آنهم زمانی که احمد جوان و معتاد بود. و این کشیدن یکبار تریاک ، برای آن بود که بداند در برابر همسر معتادش چه موضع تدافعی نسبت به خودش بگیرد.

گلرخ همچنان به خودش میگفت : راستی راستی تا وقتی عاشقی ، چست و چالاک و چابکی ، ولی زمانیکه اثر عشق خنثی شد و یا در عشق شکست خوردی از شدت سستی حاضر نیستی از جات تکون بخوری . ضمن اینکه همه رنگها رو سیاه میبینی.

گلرخ و نسیم هر یک در اتاق خود به فکر فرو رفته بودند. احمد هم در اتاق خودش سرگرم تلفن زدنهای پی در پی به طرف های تجاری اش بود. که در اتاقش با ضربه ای که برای اجازه ورود به آن زده شد باز و " ملیکا " منشی مخصوص احمد وارد اتاق او شد و در حالیکه پوشه ای از اوراق قراردادهای تجاری شرکت را در دست داشت ، احمد به او اجازه نشستن داد و در این بین آبدارچی شرکت برای هر دو آنها چای آورد.

ملیکا ، دختری همسن و سال نسیم و بسیار زیبا و طناز بود. بطوریکه همیشه گلرخ و نسیم مراقب حرکات او با احمد بودند. ملیکا پس از نشستن روی مبل ، پوشه قراردادها را باز کرد و درحالیکه به احمد توضیحاتی در مورد آنها میداد ، تبسمی بر لب داشت و با ناز و عشوه هایی دلربا که هیچ قصد و غرضی هم در آن نبود با احمد سرگرم گفتگو بود که نسیم بدون آنکه اجازه ورود به اتاق پدرش را بگیرد وارد اتاق شد و چشم در چشم ملیکا دوخت که احمد گفت :

دخترم کاری با من داشتی ؟

- آره بابا.

- دخترم ازت میخوام فعلا مارو تنها بذاری.

- چشم بابا.

نسیم نگاهی معنادار به ملیکا کرد و از اتاق بیرون رفت و وارد اتاق خودش شد و با خود به گفتگو پرداخت :

دختره لکاته بی شعور.

منظور نسیم ملیکا بود و به حرف زدن با خودش ادامه داد :

کور خوندی دختره بی حیا . مگه میذارم با بابام رو هم بریزی. اینهمه ناز و عشوه ، اینهمه افاده ، اینهمه آرایش ، هر روز با یه جور لباس به شرکت میآی ، بهت ثابت میکنم که بابام از اوناش نیست که بتونی فریبش بدی و اونو عاشق خودت بکنی.

نسیم در حین گفتگوی با خودش دوباره به فکر عارف افتاد و نهیبی از درون او را مخاطب قرار داد :

یادت باشه نسیم ، تو هم ، کار ملیکا رو با عارف کردی.

و نسیم ، با این نهیب درونی ، لب خود را با دندانش گزید و به فکر فرو رفت.

ملیکا آنطور که نسیم درباره اش فکر میکرد نبود و دچار گمانه زنی شده بود. احمد هم او را به چشم دختر خودش میدید. اما نسیم فکرش به بیراهه رفته بود و همین بیراهه رفتن موجب نهیب وجدان درونش شد که خود را با ملیکا مقایسه کند و به خودش گفت :

تو چطور به خودت اجازه میدی عاشق عارف بشی ؟ اونوقت از ملیکا ایراد میگیری که عاشق بابات نشه ؟!

ملیکا هم داره نقش بازی میکنه که خودشو به بابام نزدیک کنه و دل بابام رو ببره و کانون زندگیمونو از هم بپاشونه. نه ، نه ، من نیمذارم .

ولی اگه بخوای جلوی ملیکارو بگیری اول جلوی خودتو بگیر، نسیم ...

این سوال و جواب ذهن نسیم را جولانگه خود قرار داده بود که با یک انفجار درونی نامرئی ، شتاب آلود از جا برخاست و به اتاق پدرش رفت. اینبار احمد تنها بود و هنگامیکه نسیم وارد اتاق شد احمد گفت :

بشین دخترم.

و بی آنکه نسیم چیزی بگوید احمد گفت :

ملیکا ، واقعا دختر پرکاریه. خیلی احساس مسئولیت میکنه. درست مثل خودت دخترم. و منم احساس میکنم دو تا دختر پر کار و باهوش و مسئولیت پذیر در شرکت دارم. که یکی دختر واقعی منه یعنی تو نسیم عزیز دلم و ملیکا دختر غیر واقعیم. ولی من شما دو تار و به یه چشم نگاه میکنم.

احمد که حرف میزد نسیم در درون ، خودش را سرزنش میکرد و از رفتاری که در گذشته با عارف داشت و میخواست دوباره با او رابطه برقرار کند دچار عذاب وجدان شده بود. که در این ورطه هولناک عذاب وجدان ، رو به پدرش کرد و گفت :

بابا از رفتن به فرانسه صرف نظر کردم.

احمد با شگفتی پرسید :

چی گفتی ؟!

- همین که گفتم بابا. تو مملکت خودمون هم میشه درس خوند و دکتری گرفت.

احمد قدری روی صندلی اش جابجا شد و گفت :

آخه وکیل شرکت در حال روبراه کردن کار سفرته.

- همین الان بگو کارهارو متوقف کنه.

احمد پرسید :

چت شده نسیم ؟ خیلی عجیبه نمیفهمم. چه اتفاقی افتاده که این تصمیم رو گرفتی ؟ من خودم قول داده بودم که خارج بری ، خودم دوست داشتم ، خودم بهت پیشنهاد دادم. یادته در راه شمال به تهران این قول رو، بهت دادم و تو هم از خوشحالی از جات پریدی و میخواستی از خوشحالی بال در بیاری ؟

- بابا اون یه هیجان آنی بود. من نمیتونم شما و مامان رو تنها بذارم. کار دنیا اعتباری نداره.

احمد پرسید :

پس بی اعتباری کار دنیا تو رو از رفتن به فرانسه منصرف کرده ؟

- تقریبا.

- درسته که کار دنیا بی اعتباره ولی دخترم ، ترس از حوادث پیش بینی نشده نباید مانع پیشرفت آمدم بشه. دخترم ، تو ترسیدی .

- آره بابا ترسیدم ، شما اینطور فکر کنید. من سالها از شما دور بودم و در کنار پدر بودن رو تجربه نکردم و حالا نمیخوام دوباره اون جدایی تکرار بشه.

نسیم ، خودش میدانست که دارد برخلاف افکارش حرف میزند و قضیه نرفتن به فرانسه هیچ ربطی به این حرفهایی که میزند ندارد. بلکه فقط برای صرف نظر کردن از عشق به عارف است. و پژواک جمله الهه در گوشش دوباره طنین انداز شده بود " به دلت مشت بزن ". و مضافا گمانه زنی های اشتباه او درخصوص ملیکا انگیزه این تغییر رفتار بود و وقتی هم که فهمید پدرش نسبت به ملیکا چگونه فکر میکند عذاب وجدان او دو چندان شد. سرانجام نسیم ، پدرش را مجاب کرد و احمد با تلفن ، وکیل نسیم را در جریان گذاشت و از او خواست که کار سفر فرانسه دخترش را متوقف کند.

نسیم پس از آنکه مطمئن شد پدرش را در نرفتن به فرانسه راضی کرده است از جایش برخاست بوسه ای به صورت پدرش زد و از اتاق خارج شد و به اتاق خودش رفت.

وقتی نسیم روی صندلی پشت میزش نشست به خودش گفت :

خدایا منو عفو کن ، ملیکا منو ببخش ، قضاوت نابجایی کردم .

و بدینگونه نسیم اراده کرد که عارف را برای همیشه به فراموشی بسپارد.

در این لحظه بود که گلرخ وارد اتاق نسیم شد و او را مانند قبل درهم و آشفته دید و گفت :

نسیم ، دیگه فرصتت تموم شد. حالا باید به من بگی چرا حالت دگرگونه.

و این درحالی بود که گلرخ ، چشمهای نسیم را پر اشک دید.

نسیم ، بی وقفه از پشت میزش بر خاست و آمد کنار مادرش روی مبل نشست و دستهایش را دور گردن گلرخ انداخت و گفت :

مامان ، اگه بخوای راستشو بهت بگم باید بهم یه قول بدی.

- چه قولی ؟

- هر چی از من شنیدی هیچوقت به بابام نگی و همیشه اونو به عنوان یه راز تو دلت نگه داری.

- مگه تا حالا غیر از این بوده ؟

- نه مامان ، بهت اعتماد دارم.

- پس بگو.

- مامان ، موضوع عارف که یادته ؟

- آره دخترم.

نسیم از ابتدا تا انتهای ماجرا را برای گلرخ تعریف کرد. از شبی که به قول خودش شانسکی به عارف تلفن زده بود تا موضوع مریضی و نرفتنش به شرکت ، از دیدن ملیکا در اتاق پدرش ، از گمانه زنی های نابجا در خصوص او ، از حرفهای پدرش در خصوص ملیکا ، از نهیب وجدانش و از منصرف شدن رفتن به فرانسه برای تحصیل تا به فراموشی سپردن عارف ، همه را به مادرش گفت .

در تمام مدتی که نسیم حرف میزد گلرخ بی آنکه تغییر حالتی در او دیده شود به حرفهای نسیم گوش میداد و هنگامی که حرفهای نسیم تمام شد رو به دخترش کرد و گفت :

نسیم میخوام یه چیزهایی بهت بگم به شرطی که ناراحت نشی.

- نه مامان چرا ناراحت بشم.

- دخترم ، تو هنوز به مرحله پختگی نرسیدی و هنوز خام هستی. در ضمن تو یه اخلاقی داری که " قیاس به نفس " میکنی ، دچار توهم میشی ، گاهی چشمتو به روی واقعیت های زندگی میبندی ، گذشته رو زود فراموش میکنی ، دمدمی مزاج هستی ، روح لطیفت کار دستت میده ، دلت یه چیزو میگه و فکرت یه چیز دیگه رو. ولی در مجموع فکر میکنم حالا با آنچه برام تعریف کردی کمی بیدار شدی و همین بیداری انگیزه ای شد که تصمیم درست بگیری. دخترم ، درسته که زندگی یه بازیه ولی هر بازی قائده مخصوص خودشو داره. تو از عشق چیزی نمیدونی و اگه میدونی دونستن تو در مورد اون ناقصه. و حرف آخرم اینه که بر سر تصمیمی که گرفتی استوار باش. خوشبختی واقعی تو در راهه و بزودی از راه میرسه .

گلرخ درحالیکه قدری تغییر حالت روحی در او نمایان شده بود از جا برخاست و نسیم را در آغوش فشرد و آرام از اتاق بیرون رفت.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: مکث نت,مکث سانگ,مکث بین الملل,مکس چت,مکس پلیر,مکس پاتوق,مکث موزیک,مکث تمپ,مکس امینی,مکس اسپید, نویسنده: مریم مقدم تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:27

صفحه بندی