خرید بک لینک

ملودیا

" بخش پنجم "

دو هفته بود که اهورا و عرفان یکدیگر را ندیده بودند ولی پیش از این ، در آخرین دیدارشان اهورا ، قرار ملاقات با عرفان را در روز و ساعت معین گذاشته بود. بنابراین عرفان قبل از آنکه به کار روزانه اش جلوی کاخ دادگستری بپردازد ، در روز معین ، ساعت ده صبح روز چهارشنبه خود را برای دیدار با اهورا به کافه نادری رساند و پشت همان میز دو نفره گوشه کافه به انتظار نشست و طبق عادت همیشگی اش کتابی را که همراه داشت از کیفش درآورد و سرگرم مطالعه آن شد. کافه با گذشت دقایق و ساعات اولیه روز پر از کافه نشین ها میشد. آنها اغلب گروهی و یا بعضا زن و مرد یا دختر و پسر جوان بودند که از دیدار یکدیگر " گل از گلشان شکفته میشد " بویژه آنکه همواره صدای موسیقایی آرام و ملایم فضای کافه را برای آنها خاطره انگیز میکرد. بوی عطر و ادکلن افراد و یا بوی توتون کسانیکه پیپ میکشیدند نیز دماغ پرور بود. چهره ها همه خندان و با نشاط بنظر میرسید مگر عشاقی که بعضا دیر سر قرارشان می آمدند تا اندازه ای عبوس بود . که آنهم در نگاه عرفان جز نشان دلبری و دلدادگی نمیتوانست چیزی دیگر باشد. عرفان همچنان با نوشیدن قهوه ، سرش روی صفحات کتاب خم بود که اهورا با تاخیر جلوی میز او ظاهر شد و گفت :

سلام عرفان.

عرفان از جایش به ادای احترام نیم خیز شد و پاسخ سلام او را با چینی که بر پیشانی و ابروان انداخته بود داد . که اهورا گفت :

عرفان ، از دیر اومدنم عذرخواهی میکنم و دلیلشم ، رسوندن آرش به مدرسه اش بود و بعد هم ترافیک بین راه.

عرفان چین از پیشانی گشود و کتابش را بست و لبخندی زد و گفت :

در این روزگار، دیر اومدن در وقت و قرار معین ، ارزش شخصیت افراد رو میرسونه که خیلی هم بیکار نیستن و نگاه اونها به زمان ، علی رغم اشخاصی مانند من ، جوری دیگس و این مرز حایل افرادی آس و پاس ( مانند من ) و افراد دارای وجه اجتماعیه.

حرف عرفان که تمام شد اهورا سخت برآشفت و گفت :

عرفان ، این قضاوت شما رو من نمی پذیرم .

- شما نپذیرید ! چون این خلف وعده ملکه ذهن و عجین سرشت اینگونه اشخاصه.

- بسیار خوب هر طور که میخوای فکر کن چون بنظرم عقده ها و گره های کور احساسات سرکوفته در افرادی که در چرخه زندگی گرفتار بلا و مصیبت معیشت و تنگناهای مالی هستن در چنین قضاوت هایی بی تاثیر نیس. فقر و بی چیزی و استیصال نوعی نظم و انضباط آزار دهنده رو به همراه داره در حالیکه اشخاص ثروتمند و یا افرادی دارای وجهه اجتماعی ( به گفته شما ) بر اثر استغنا ، زیاد پایبند نظم و انضباط نیستن. ولی عرفان ! منو جزء این دسته افراد به حساب نیار.

اهورا در ادامه گفت :

عرفان ، گاهی سرچشمه بی نظمی ، عشقه و گاهی آبشخور اون تفاخر و به گفته شما نشان وجهه اجتماعیه. اما اونچه در مورد من صدق میکنه مورد اوله ، نه دوم. بهرحال ازت پوزش میخوام که یک ساعت دراومدنم تاخیر داشتم. حالا بگو ببینم حال مادرت چطوره ؟

- به لطف خدا بد نیست .

- خودت چطوری ؟

- مپرس !

- چرا ؟

عرفان تکیه به صندلی اش داد و در حالیکه با چشمان از حدقه درآمده که بیانگر خشم او از روند زندگی و روزگار بود کافه را به دقت و با حالتی تامل برانگیز ورانداز کرد و این بیت شعر را خواند:

" من آن گیاه ضعیف ام که برق سوخته برگم گریست ابر به حالم از آن دمی که دمیدم "

اهورا با شنیدن شعر ، بسیار متاثر شد و او نیز لحظاتی ممتد سکوت کرد و نمیدانست در برابر حال دگرگون عرفان چه بگوید و سرانجام سکوتش را شکست و گفت :

عرفان ، شما اسم با مسمایی داری به همین دلیل حال شما رو درک میکنم. اما فراموش نکن که منم همونطور که پیش از این برات گفتم آشفته و بیقرار و مبتلا به درد هستم و غمی عمیق در جونم ریشه دونده و خواست خداوند بوده که ما دو نفر رو بر سر راه هم قرار داده که میتونیم حال همدیگه رو درک کنیم. و از این بابت خوشحالم.

اهورا ادامه داد :

پیش از آنکه با شما آشنا بشم مانند پری سبک در فضایی بی بعد و یا بعبارتی دیگه بوته ای خار در معرض باد بودم ولی بودن با شما ، شدت این احساس رو در من کاسته.

چشمان عرفان با حرفهای اهورا به حالت عادی برگشت و گفت :

که گفتی آرش ، اسم پسرته ؟

- بله .

اهورا حرف عرفان را قطع کرد و گفت :

عرفان ، دو هفته پیش ، پدرم خبر داد که برادرم نکیسا از آلمان به تهران میاد. و من از او خواستم به میمنت اومدن او یک جشن خانوادگی بگیریم و من به ذهنم رسید که شما رو به این جشن دعوت کنم که با برادرم و سایر اعضاء خانوادم آشنا بشید. ضمنا از شما با همسرم ملودیا هم صحبت کردم. ولی از جزئیات زندگی شما به او حرفی نزدم و دلیلی هم ندیدم که در این زمینه چیزی بگم.

عرفان با تعجب پرسید :

چرا ؟

برا اینکه زن ها اغلب به ظواهر امور بیشتر توجه دارن !

- یعنی نخواستی بگی که من عریضه نویسم و این براتون کسر شان داشت ؟!

اهورا در پاسخ عرفان گفت :

من نمیدونم شما چرا با نگاه منفی به مسائل زندگی نگاه میکنی و زود در مقام قضاوت برمیای.

- اهورا ، حرف من ، ناشی از نگاه منفی به زندگی نیس ، بلکه ناشی از فرهنگ غالب بر زندگی اجتماعیه و بعبارتی جبر حاکمه !

- ولی من ، اعتقادی به این جبر حاکم ندارم و نگفتن جزئیات زندگی معیشتی شما به همسرم هم دلیلش کسر شان برام نبوده. بلکه ، همسرم ملودیا و من اهورا هستم. یعنی دو موجود با دو نگاه متفاوت. این جبر حاکمه. البته این مطلب رو، هم بگم ، که نمیشه ظاهر بینی زنها رو به همه اونها تعمیم داد بلکه استثناهایی هم وجود داره.

عرفان گفت :

شما درست میگید . بله ، زنها رو بسهولت نمیشه درک کرد و زمانی طولانی باید بگذره که به عمق و ریشه و آنچه در درون آنها میگذره پی برد و شاید هم تا لحظات واپسین با اونا بودن ، نشه فهمید که اصولا مدار فکر اونا چیه ، چون اغلب در برابر مردها ساکت و کم حرفند و تفاوتی هم نداره که اون زن ، همسر یا دختر یا خواهر یا مادر ، یا ... باشه.

عرفان در ادامه حرفهایش این شعر را نقل کرد :

" درخت فکر زن صد ریشه دارد فلک از دست زن اندیشه دارد "

و ادامه داد:

مادر من " خاتون " از همون زنهای استثناییه که پذیرای همه واقعیت های زندگیه و فقر و غنا برای او یکسانه و به تجربه نشون داده که آدمها رو از روی شغل و شخصیت اجتماعیشون مورد قضاوت قرار نمیده بلکه اونا رو با مسئولیت پذیریشون محک میزنه. حال ، اون آدم هر که میخواد باشه.

اهورا که سراپا به حرفهای عرفان گوش میداد گفت :

اسم مادرتون هم جزء نامهای نادر و کمیابه. من که او رو ندیدم ولی بنظرم بانویی از هر حیث با وجاهت باید باشه. و دلیلش هم اینه که عمر خودش رو برا شما صرف کرده در حالیکه میتونست بعد از پدرتون که شما رو ترک کرد همسری دیگه اختیار کنه .

- نه اهورا ! او هنوز هم با یاد و خاطره زمان کم دوام بودن با پدرم زندگی میکنه و همواره گفته ای از یک نویسنده ورد زبونشه .

- اهورا پرسید اون چیه ؟

که عرفان گفت :

مادرم همیشه میگه :

" قلب زن معبدی است که تنها در آن یک خدا وجود دارد و آن شوهرش است "

- چه زیبا ! عرفان ، لطفا یک تکه کاغذ به من بده که من این گفته رو یادداشت کنم و برا همسرم ملودیا بخونم.

عرفان تکه ای کاغذ را از کیفش درآورد و با خط خودش مطلب گفته شده را روی آن نوشت و به اهورا داد که اهورا گفت :

عرفان ، خیلی خوش خط هستین !

- متشکرم.

عرفان درحالیکه حال و هوای روحی اش با این گفت و شنودها تغییر کرده بود و شادمانی رضامند بر چهره اش نشسته بود پرسید :

اهورا از نکیسا بیشتر برام بگو.

- چشم ، او برادر دوقلوی منه. مادرم " صنوبر " زمانیکه ما رو بدنیا آورد سه قلو بودیم. دو پسر و یک دختر. اما اون دختر ، که میتونست خواهرمون باشه مرده بدنیا اومد ! ولی من و نکیسا خوشبختانه زنده بودیم.

عرفان با تاسف گفت :

بنابراین شما خواهر ندارید و دو برادر دوقلو هستین؟

- بله همینطوره .

که عرفان دوباره پرسید :

از او بیشتر برام بگید.

- او در تهران تا مقطع کارشناسی در رشته موسیقی تحصیل کرد که پدرم ، او رو برای ادامه تحصیلات تکمیلی در این رشته به آلمان فرستاد. و الان پنج ساله که در آلمانه و زمانیکه ایران تحصیل میکرد ساز تخصصی او " کمانچه " بود. و همانطور که گفتم قراره چند وقت دیگه به ایران بیاد و قطعا شما رو در جشن ورودش با او آشنا میکنم.

آنروز اهورا و عرفان پس از گفتگوهای فراوان درخصوص موضوعات فرهنگی و هنری ، با قرار ملاقات بعد ، در جشن ورود نکیسا ، از هم جدا شدند.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی