ملودیا
" بخش هفتم "
آنشب عرفان پیش از آنکه جشن به پایان برسد از جا برخاست و نزد اهورا و ملودیا که کنار فرزندشان آرش بودند رفت و گفت :
اهورا امشب به من بسیار خوش گذشت و اجازه میخوام از خدمتتون مرخص بشم.
اهورا و ملودیا همصدا گفتند :
شما که هنوز شام نخوردید. چه عجله ای برای رفتن دارین ؟
ملودیا که خیره در چشمان عرفان نگاه میکرد گفت :
البته شاید راهتون تا منزل دور باشه.
که اهورا دنباله حرف ملودیا را گرفت و گفت :
عرفان ، هر طور صلاحه. ولی خوشحال میشدیم که تا آخر جشن می موندین.
- نه اهورا ، شنیدی که ملودیا چی گفت ؟
- پس بیا با حاج آقا خداحافظی کن.
- چشم.
اهورا و ملودیا هر دو ، عرفان را نزد حاج آقا کیومرث بردند و عرفان با خیره شدن در چشمان حاج آقا گفت :
عذرخواهی میکنم که ...
اهورا حرف او را قطع کرد و گفت :
بابا ، عرفان ، راهشون تا منزلشون دوره و میخواد شام نخورده جشن رو ترک کنه.
- چه بد .
- درسته حاج آقا . من شبها خیلی دیر به منزل نمیرم. چون مادرم که با او زندگی میکنم اغلب ، سر شب منتظره که من به منزل برم.
- بسیار خب. هر طور که صلاح میدونی. بهرحال ، من و همسرم از آشنایی با شما خوشحال شدیم.
- متشکرم حاج آقا منم همینطور.
بدین ترتیب عرفان با سری پر آشوب و دلی نا آرام از همه خداحافظی کرد و از منزل حاج آقا کیومرث بیرون آمد و مسافتی طولانی پیاده روی کرد و افکاری مغشوش و درهم برهم ذهنش را جولانگه خود قرار داده بود. سپس پس از پیاده روی طولانی سوار یک تاکسی شد و خودش را به میدان تجریش رساند و از آنجا راهی جنوب شهر شد.
عرفان ساعت ده شب بود که به منزل رسید و مادرش را سراسیمه دید. او میدانست که سراسیمگی مادرش به علت دیر آمدنش به منزل است. بنابراین به مادرش رو کرد و گفت :
مادر ببخشید امشب دیر اومدم .
و ادامه داد ...
گفته بودم که دوستی بنام اهورا دارم.
- آره اینو گفته بودی.
- امشب منزل پدرش به جشنی دعوت شده بودم .
- جشن به چه مناسبتی بود ؟
- به مناسبت اومدن برادر اهورا از آلمان.
عرفان ادامه داد :
برادر اهورا اسمش نکیسا و نوازنده کمانچه ست . مادر ، نمیدونی چه شور و حالی با نواختن کمانچه به مجلس جشن داده بود.
- ولی خوب بود به من میگفتی که قراره به مجلس جشن بری. دیدم که لباس مهمونی پوشیدی و حدس زدم قرار و مداری با کسی داری. ولی نمیدونستم میری منزل پدر اهورا. حالا بگو ببینم خوش گذشت ؟
- آره مادر ، ولی ...
- ولی چی پسرم ؟
- مادر ، همه و مخصوصا پدر اهورا و همسرش یه جور دیگه به من نگاه میکردن.
- آخه پسرم تو خیلی " چشمم زیر پات " خوشگل و جذاب هستی. هر کی تو رو ببینه مدهوشت میشه.
- شاید اینطور که میگی باشه مادر ، ولی زیبایی و جذاب بودن جای پول و داشتن ثروت رو نمیگیره.
- چطور پسرم ؟!
- بمونه برا بعد.
- آره پسرم راست میگی. شاید پدرت برای همین منو ترک کرد و رفت و دیگه هم پیداش نشد. آخه ...
- آخه چی مادر ؟
- خودت علتشو گفتی .
و ادامه داد :
اون روزگار که پدرت منو به عقد موقت خودش درآورد جوون ثروتمندی بود و من یه دختر دهاتی خوش آب و رنگ بودم و کمتر زنی میتونست به زیبایی چهره و اندام من باشه. واسه همین پدرت عاشقم شد و منم عاشق اون. ولی از اونجا که من از خانواده فقیر و بی چیز بودم عارش اومد که با من ادامه زندگی بده. پسرم ، فقر و غنی ، ضد همن و با هم نمیتونن جمع بشن.
خاتون که حرف میزد اشک در چشمانش حلقه زده بود و پس از تهیه شام برای عرفان ، گوشه اتاق دراز کشید و خوابید و عرفان تا ساعاتی پس از نیمه شب به حرفهای مادرش فکر میکرد و به فقر لعنت میفرستاد و به خودش میگفت :
ای دیو پلید فقر ، کی ما رو رها میکنی ؟ کاش مثل یه موجود زنده جلوم ظاهر میشدی و تو رو شقه میکردم.
عرفان در این افکار غوطه ور بود و در حال درازکش شدن روی رختخوابش آرام آرام اشک میریخت. بطوریکه متکای زیر سرش خیس شده بود و سرانجام خوابش برد.
نیم ساعت پس از رفتن عرفان ، ملودیا بطور ناگهانی آرش را صدا کرد و از لابلای مهمانان نزد اهورا رفت و گفت :
اهورا احساس میکنم حالم خوب نیست. بنابراین آرش رو میبرم منزل.
- آخه هنوز شام نخوردید.
- من میلی به غذا ندارم.
- آخه حاج آقا و نکیسا و مامان صنوبر ناراحت میشن.
- خودت اونارو توجیه کن.
- باشه عزیزم هر طور که میدونی.
ملودیا در یک چشم بهم زدن همراه فرزندش آرش مجلس جشن را ترک کردند و هر دو راهی منزل شدند. ملودیا که پشت فرمان اتومبیلش نشست نا آرام بود. بطوریکه مقررات رانندگی را رعایت نمیکرد و چند بار با سبقت غیر مجاز چیزی نمانده بود که تصادف کند و سرانجام به منزل رسیدند.
آرش پس از خوردن غذا که ملودیا برایش فراهم کرد ، به اتاقش رفت و خوابید و ملودیا پشت میز آشپزخانه با حالتی پریشان نشست و درحالیکه دستانش میلرزید یک نخ سیگار از قوطی سیگارش بیرون آورد و با فندک روشن کرد و پک های پی در پی به سیگار میزد لحظه ای چهره عرفان از نظرش دور نمیشد . ملودیا خودش را سرزنش میکرد و وجدانش نا آرام بود . هم از عملی که مرتکب شده و هم از نگاه تحقیر آمیزی که به عرفان ( با شنیدن خصوصیات زندگی او ) کرده بود. در این لحظات آشفتگی درونی که بی وقفه هم سیگار میکشید چیزی به ذهنش رسید. عرفان به ملودیا گفته بود که عریضه نویس جلوی کاخ دادگستری تهران است. بنابراین ملودیا به خودش گفت :
باید یه روز در یه فرصت مناسب جلوی کاخ دادگستری برم تا عرفان رو پیدا کنم و ازش پوزش بخوام.
آنشب ملودیا سخت با افکارش درگیر بود که ساعاتی از نیمه شب گذشته اهورا زنگ در خانه را بصدا درآورد و ملودیا کلید آیفون را فشار داد و اتومبیل اهورا وارد حیاط منزل شد و سپس خود را به اتاق خواب ملودیا رساند و او را در یک نگاه زیرکانه آشفته دید و گفت :
عزیزم حالت بهتر شد ؟
- آره بهترم.
- آرش شام خورد ؟
- آره خورد.
- خودت چطور ؟
- یه چیزایی خوردم.
اهورا داخل آشپزخانه که شد دید زیر سیگاری ملودیا پر از فیلتر سیگارهای کشیده شده است. او لحظه ای به زیر سیگاری خیره شد و در حالت بهت ، پیپ اش را روشن کرد و پشت میز آشپزخانه نشست و لحظاتی متوالی در سکوتی ابهام آمیز به پیپ پک های پی در پی میزد که ناگهان ملودیا را روبروی خود دید و او نیز پشت میز جلوی اهورا نشست و گفت :
اهورا ، عرفان راست گفت که عریضه نویس جلوی کاخ دادگستری تهرانه ؟
- آره عزیزم.
- بیچاره ..!
اهورا از شنیدن کلمه بیچاره که ملودیا بر زبان آورد گفت :
چرا بیچاره ؟!
- آخه به قیافش نمیخورد که اینکاره باشه.
- مگه قیافش چطور بود ؟
- " پز عالی جیب خالی " !
- ولی ملودیا برای تو چه تفاوتی داره که جیبش پر باشه یا خالی ؟
- آخه دلم براش سوخت.
- ولی او یک نویسنده و یک هنرمنده !
- اهورا ، اینا واسه اون پول نمیشه.
- پس قضاوت تو اینه که پول و ثروت به آدما شخصیت میده ؟!
- قضاوت من نیست. این یک عرف عمومیه.
- تو به عرف عمومی چیکار داری ! خیلی چیزا عرفه ولی ماهیتا اغلب نادرست و غلط هستن !!
ملودیا چیزی نگفت و اهورا هم از ادامه بحث خودداری کرد و پس از چند لحظه سکوت ، هر دو به اتاق خوابشان رفتند. لحظه ای که اهورا روی تختخواب ، پشت به ملودیا دراز کشید با لحن کنایه آمیز و با صدای بلند به خودش گفت :
که اینطور ...! پس یادم باشه بعد از این ، در انتخاب دوست ، به عرف عمومی و رایج بین مردم توجه کنم و با آدمای پولدار دوست بشم !
ملودیا ، که او نیز پشت به اهورا کرده بود ، با شنیدن کنایه اهورا ، نیمخیز شد و پس از تاملی کوتاه در حالت نیمخیز ، نگاهی به اهورا کرد و گفت : شب بخیر.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم