ملودیا
" بخش یازدهم "
پس از رفتن اهورا و عرفان ، میهمانان یکی پس از دیگری منزل حاج آقا کیومرث را ترک کردند. اهورا پیش از رفتن از برادرش نکیسا خواسته بود که به ملودیا تلفن کند تا به منزل حاج آقا بیاید. ملودیا پس از بردن آرش به مدرسه ، دو ساعت بعد از تلفن نکیسا آرش را از مدرسه آورد و همراه او با اتومبیلش به منزل حاج آقا کیومرث رفتند. ملودیا پس از تلفن نکیسا و فرا خواندنش به منزل حاج آقا ، افکارش مغشوش شده بود و هنگامی که به منزل حاج آقا کیومرث رسید ، نکیسا ماجرای عرفان را برایش تعریف کرد و چهره ملودیا از شگفتی رنگ به رنگ شد و برایش باور کردنی نبود که عرفان برادر همسرش باشد. نکیسا از او درخواست کرد تا رسیدن اهورا و عرفان و خاتون ، چیزی بر زبان نیاورد. و او در نهایت تعجب و حیرت پذیرفت. ولی در دل ذوق زده شده بود و به خود میگفت اگر حقیقت ماجرا اثبات شود و حاج آقا بپذیرد که خاتون مادر عرفان همسر صیغه ای او و عرفان فرزندش میباشد ، تیر عشق او به هدف اصابت کرده است . چون در آنصورت عرفان نیز یکی از فرزندان حاج آقا خواهد بود و از ثروت او بهره مند و دارای وجهه اجتماعی خواهد شد. ملودیا درحالیکه به ظاهر خود را از درگذشت صنوبر ، مادر همسرش ، متالم نشان میداد ، ولی در دل با شنیدن ماجرای عرفان ( به واسطه عشقی که نسبت به او ابراز نموده ولی پس از آنکه فهمید عرفان مردی عریضه نویس و بی چیز است پشیمان گردیده بود ) خوشحال شده و همچنان که در دریای افکارش شناور بود ، زنگ در منزل حاج آقا توسط اهورا بصدا درآمد و در باز شد و او و عرفان و خاتون که صورتش را با چادر پوشانده بود ، وارد حیاط منزل حاج آقا شدند.
حاج آقا در ایوان حیاط منزل ، در کنار نکیسا و ملودیا روی صندلی نشسته و آرش گوشه ای از حیاط سرگرم بازی بود. هنگامیکه حاج آقا چشمش به عرفان و زن تازه وارد افتاد ، از اهورا که جلوی آنها قرار گرفته بود پرسید :
این زن کیه ؟!
اهورا درحالیکه سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند ، با لکنت زبان گفت :
بابا ، این زن مادر عرفانه که برای عرض تسلیت به همراه عرفان اومده خدمت شما.
حاج آقا آنها را به داخل سالن منزل دعوت کرد . خاتون در فاصله ای نه چندان دور در کنار ملودیا و عرفان روی مبل نشسته و پس از چند لحظه سکوت تالم انگیز ، چادرش را از روی صورتش کنار زد و با دیدن چهره حاج آقا کیومرث ناگهان جیغی جانخراش از ته دل کشید و بیهوش شد. بطوریکه حاج آقا سراسیمه از جایش برخاست و نزد او رفت. حاج آقا با دیدن خاتون رنگ از رخش پرید و او نیز جلوی جایی که خاتون و عرفان و ملودیا نشسته بودند ، تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین گردید که نکیسا و اهورا سراسیمه و شگفت زده بالای سر پدرشان قرار گرفتند و عرفان نیز سر مادرش را به سینه اش چسبانده بود. ملودیا که از دیدن صحنه ، دست و پایش میلرزید ، بیدرنگ دست به کار شد که خاتون را به هوش آورد. اهورا و نکیسا نیز سعی شان بر این بود که حاج آقا را به حالت عادی برگردانند. در این میان آرش با شنیدن صدای جیغ از حیاط منزل خود را به سالن رساند و با دیدن صحنه شروع به گریستن کرد . سرانجام حاج آقا کیومرث زودتر از خاتون به هوش آمد و رو به اهورا و نکیسا کرد و گفت :
میدونستم ، میدونستم عرفان برادر شماست ! از همون شب جشن ورود نکیسا ، در اولین دیدار متوجه شدم ولی یقین نداشتم. و حالا با دیدن مادرش خاتون برام یقین حاصل شد.
حاج آقا که همچنان میلرزید و حرف میزد ، خاتون چشمانش را باز کرد و درحالیکه گریه امانش نمیداد ، رو به حاج آقا کرد و گفت :
شما ... شما ... حاج آقا حسینعلی ... همونی هستی که منو با بچه دو ساله ات ترک کردی و رفتی. ای سنگدل جفاکار. من عاشقت بودم و در طول سالهای جدایی از تو ، فرزندت رو به این سن و سال رسوندم. یادته که خودت اسمشو عرفان گذاشتی ؟ یادته که ملای ده در کاغذ صیغه نامه چی نوشته بود ؟ یادته که تو خودت رو عاشق و دلباخته من نشون دادی ؟ اون کارگاه قالیبافی یادته ؟ آخه چطور دلت اومد منو با عرفان رها کنی و دیگه پیدات نشه ؟!
حاج آقا که زبانش بند آمده بود ، خیره خیره خاتون را نگاه میکرد و توانایی سخن گفتن از او گرفته شده بود. ولی با اشاره سر حرفهای خاتون را تایید میکرد. در این بین اهورا و نکیسا و عرفان از پدرشان پرسیدند :
آیا حرفهای خاتون درسته ؟ آیا او همون زن صیغه ای شما در سن بیست و پنج سالگیت بوده ؟
حاج آقا با سر تایید میکرد که عرفان کاغذ صیغه نامه را از جیبش درآورد و روبروی صورت حاج آقا گرفت و گفت ؟
آیا این امضای شماست ؟ این اثر انگشت چطور ؟
حاج آقا همچنان زبانش قفل شده بود و درحالیکه میگریست با سر تایید میکرد. اهورا و نکیسا برایشان دیگر هیچ جای شک و شبهه ای باقی نمانده بود که عرفان برادر آنهاست و پس از یقین کامل ، پدرشان را مورد عتاب و خطاب قرار دادند. سرزنش حاج آقا توسط آنها تا به آنجا رسید که حاج آقا یکباره قفل زبانش باز شد و فریاد زد و گفت :
من کار خلاف شرع انجام ندادم. من اون موقع جوون بودم. من مادر خدا بیامرزتون صنوبر رو در جریان این ماجرا گذاشته بودم. من بعد از دو سال که عرفان و خاتون رو سرپرستی کردم به خارج از کشور رفتم و وقتی هم که برگشتم رفتم از خاتون و عرفان سراغی بگیرم اما اونارو پیدا نکردم.
اهورا و نکیسا نمیتوانستند باور کنند که پدرشان در آن زمان که خاتون را صیغه کرده با رضایت مادرشان بوده. چون مادرشان دیگر حضور نداشت که به صحت گفتار همسرش شهادت بدهد. و احساس کردند که پدرشان با استناد به رضایت صنوبر ( دال بر ازدواج با خاتون ) در حقیقت میخواهد خود را تبرئه نماید. گرچه شنیده بودند که شارع ، ازدواج زن صیغه ای را بطور جزم ، منوط به رضایت همسر قرار نداده و مرد آزاد است که بی اطلاع همسر عقد دائم خود ، هر تعداد زن صیغه ای میتواند داشته باشد و منع شرعی ندارد.
سرانجام پس از آنکه همه چیز از پرده ابهام بیرون آمد ، حاج آقا به کمک اهورا و نکیسا از زمین برخاست و روی مبل نشست و خاتون نیز که در کنار ملودیا و عرفان نشسته بود ، در سکوتی اندوهبار فرو رفته و لب از سخن بسته بود. در این میان حاج آقا اهورا و نکیسا را که دو طرف او روی مبل نشسته بودند ، مخاطب قرار داد و گفت :
حالا که فهمیدید من خلافی مرتکب نشدم ، آیا رضایت میدید بعد از گذشت چهلم مادر خدا بیامرزتون ، من خاتون رو به عقد دائم خود در بیارم و برای همه شما مادر باشه ؟
و سپس رو به خاتون کرد و گفت :
آیا شما با همه جفایی که در حقت کردم میپذیری که برای بچه ها مادری کنی ؟ آیا به ازای رنجی که در طول سالها برای فرزندم عرفان کشیدی تن به ازدواج دائم با من میدی ؟
خاتون که در دلش از خدا همین را خواسته بود پس از سکوتی ممتد رضایت خود را با اشاره سر آشکار نمود.
سکوتی سنگین بر فضای سالن خانه گسترده شده بود. اهورا و نکیسا در اندیشه فرو رفته بودند و پدرشان از این سکوت طولانی در خود می پیچید و انتظار پاسخ را میکشید ، که سر انجام ، نکیسا و سپس اهورا رضایت خود را بیان کردند. عرفان بلافاصله از جا برخاست و نزد حاج آقا رفت و دست و صورت او را بوسید. در این میان ملودیا که در پوست خود نمی گنجید و به چیزی جز عشق به عرفان نمی اندیشید و قلبش در سینه می طپید ، او نیز رضامندی خود را از پیشنهاد حاج آقا بیان نمود و سپس از کنار خاتون برخاست و تدارک پذیرایی را دید. و این درحالی بود که همچنان خاتون اشک میریخت و حاج آقا کیومرث از دور، او را دلداری میداد.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم