خرید بک لینک

( مکث )

( 75 )

احمد مشغله فکری فراوان داشت ، از رکود معاملات تجاری ، تا ازدیاد روز افزون چک های برگشتی ، تا رسیدگی به امور کارکنانش ، تا بیماری عماد پدرش ، تا موضوع ازدواج نسیم ، تا سامان بخشی به آزادی پیمان که در زندان بود. و انتظار تصمیم نهایی آریا ، ولی دم مقتول ( خشایار ) را میکشید. ولی سرانجام ، عزم خود را جزم کرده ، و ، با چنین درگیریهای فکری سرانجام با اتومبیل شخصی خودش ، عازم بوشهر شده بود با این هدف که در اصفهان یک یا دو روز توقف نماید و در خصوص فرهاد ( خواستگار نسیم ) و خانواده اش تحقیق کند.

احمد پشت فرمان اتومبیل با خیره شدن به جاده در حین رانندگی ، خود را مخاطب خویش قرار داده بود و با خودش حرف میزد :

احمد ، اگر نسیم رو از مادرش جدا نکرده بودی و پس از دو سال دربدری اونو در سن سه سالگی در پارک شهر تهران به امان خدا رها نمیکردی ، امروز سرنوشت تو چه بود ؟

احمد در کیفش همیشه طنابی را که سالها پیش میخواست بوسیله آن خودش را از میله های پل عابر پیاده یکی از خیابان های تهران حلق آویز کند ، همراه داشت . بنابراین با دست راستش در حالیکه فرمان اتومبیل را با دست چپ گرفته بود و میراند ، در کیفش را که در صندلی کنارش بود باز کرد و نگاهی به آن طناب انداخت. و این کار برای این بود که گذشته برایش تداعی شود تا مانع غرور و خود شیفتگی او گردد. و دوباره با دیدن طناب به حرف زدن با خود ادامه داد :

احمد ، راستی چه رازی در طول و مسیر جاده هاست که آدمو درون خودش فرو میبره و اغلب به یاد خاطرات گذشته میوفته ؟

احمد در حالیکه چشمانش از اشک تر شده بود ، دوباره با خودش گفت :

هیچ فکر میکردی گلرخ بتونه نسیم دخترت رو جوری تربیت کنه که بیشتر از سن و سال خودش تجربه داشته باشه ؟ احمد واقعا به گلرخ و نسیم جفا کردی. باید بتونی از این پس ، نسیم و گلرخ رو خوشبخت کنی. ولی چطور ؟ کی از آینده خبر داره ؟ شاید من بمیرم ، شاید ورشکست بشم ، احمد چی به سر آتوسا اومد ؟ ایکاش اون دختر بچه رو تحویل مقامات دولتی میدادی و به دوستت یاشار اونو نمی سپردی. پس انگیزه مرگ آتوسا در حقیقت تو بودی. خدایا ، ولی من این کارو برای رضای تو کردم و خواستم جبران خطای خودم رو در مورد دخترم نسیم کرده باشم. راستی زندگی چیه ؟ وقتی ندونی فردا چه به سرت میاد. احمد ، انگیزه مرگ عمه کوکب در بی احتیاطی در رانندگی تو بودی . جواب خدارو چی میخوای بدی ؟ خیلی وقتها پیش بینی های تو غلط از آب در میاد. خدایا من چطور میتونم بفهمم که صلاح کارها در چیه ؟ برای همینه که من همیشه پیش تو شکوه میکنم و تو خودت گفتی که شکایت منو به خودم بکنید نه پیش بنده ها. و الان نمیدونم کاری رو که در مورد نسیم میخوام انجام بدم درسته یا غلطه ؟ واقعا دخترم با فرهاد خوشبخت میشه یا نه ؟ احمد ، هیچ میدونی دخترا وقتی بزرگ میشن و موضوع ازدواجشون پیش میاد واقعا برا پدرها و مادرها مشکل سازن ؟ برا اینکه فعال نمیتونن باشن و اغلب منفعلن. آخه چطور من میتونم با یکی دو روز تحقیق و بررسی در مورد فرهاد و خانوادش به نتیجه ای برسم که دخترم ، پاره تنم ، با اونا خوشبخت میشه یا نه . در حالیکه روزگار دائما در حال تغییره . آدما در برخوردها و تصمیمات سرنوشت ساز اغلب ، حقیقت و ماهیت وجودشون پشت نقابه و برا جلب توجه مخاطباشون جور دیگه ای خودشونو وانمود میکنن که بعدها میفهمی چه اشتباهی بزرگ رو در ارتباط با اونا مرتکب شدی. واقعا در این مورد خداوند در زندگی بندگانش چه نقشی داره ؟ اگه آدم در انتخاب اختیار و آزادی داره ، که نتیجه کار براش معلوم نیست. و اگر نه مجبور و مسلوب الاختیاره . پس تکلیف چیه ؟ اگه به اونچه خدا گفته و تکلیف آدمه عمل کنه ، که اغلب می بینیم کسانی که مو به مو به تکلیف خدا عمل میکنن همیشه عقب قافله زندگی هستن و " هشتشون گرو نهه " . اصلا توکل بر خدا کردن که صد در صد تو قبولش داری مفهوم واقعیش چی میتونه باشه ؟ تا اونجایی که عقلم میرسه اینه که در حرکت و تلاش باید به خدا توکل کرد نه اینکه "دست رو دست بشینی" و توکل به خدا کنی. ولی چطور میشه تشخیص داد که خدا کار موکلش رو قبول کرده ؟ و تشخیص این که اگه خدا خودش کارهارو " راست و ریس " میکنه ، چطور آدم میتونه بفهمه که حرکت و تلاشش مطابق نفس الامر صلاح کار خداس ؟ راستی احمد ، استغفرالله ... ، دین و مذهب موجب سردرگمی در کارها نیست ؟ آیا ترس موجب اطاعت از فرامین خدا نیست ؟ اونم ترسی که به مضار و منافع آدم بستگی داره و اگر پای مصالح دنیوی آدم در میون باشه این چه نوع بندگی خداست ؟ احمد ، چه جوابی برا این جور چیزا داری ؟ خدایا به ما رحم کن. من تو رو به رحمان و رحیم بودنت میشناسم و نه چیز دیگه. خدایا به من غضب نکنی . من خیلی اشتباهات تو زندگیم داشتم ولی میدونی که توبه کردم و تو خودت وعده دادی که توبه پذیری ...

احمد با هق هق گریه با خودش و خدا حرف میزد ... و ادامه داد :

ولی نمیتونم بفهمم که توبه منو پذیرفتی یا نه. یا اینکه منو به حال خودم رها کردی. ولی اینو میدونم که خودت گفتی : من همه جا همراه شما هستم . پس معلومه دلسوز ما هستی ولی این همراه بودن جبریه و از " وحدت وجود " سرچشمه میگیره یا اینکه اختیاری و گزینشیه ؟

احمد درویش مسلک بود و مطالبی مختصر از عرفان نظری و عملی میدانست .

احمد با این افکار و گفتگوی با خود ، متوجه طول جاده و گذشت زمان نشده بود که نمای پلیس راه اصفهان از دور در چشم اندازش قرار گرفت و دقایقی بعد به محل پلیس راه رسید و اتومبیلش را در کنار جاده در محلی مناسب متوقف کرد و برای قدری استراحت پیاده شد و به تلفن همراه الهه زنگ زد :

الو ...

- سلام آقای جاشو.

- سلام الهه خانم ، حالتون خوبه ؟ من در محل پلیس راه اصفهانم.

- چه خوب. چرا قبلا خبر ندادین ؟

- الهه خانم راستش تصمیم دارم به بوشهر برم. چون پدرم عماد مریض احواله.

- بلا به دور. تا حدودی میدونستم.

- از کجا میدونستید ؟

- هرزگاهی من و نسیم به هم زنگ میزنیم.

- الهه خانم الان کجا هستین ؟

- دفترم.

- میخوام یکی دو روز در اصفهان توقف کنم و در خصوص موضوع فرنگیس و نسیم ...

الهه حرف احمد را قطع کرد و گفت :

آره میدونم . اتفاقا بابام از دبی برگشته و الان اصفهانه. و تصمیم داشت برا دیدنتون به تهران بیاد.

- میدونستم ، ولی روز اومدنش رو دقیق به من نگفته بود.

- پس من به بابام زنگ میزنم که شما مستقیم برید خونه پیش او.

- الهه خانم ، نمیخوام زحمت بدم. ترجیح میدم برم هتل.

- نه اصلا این کار رو نکنید بابام ناراحت میشه.

- باشه هر طور شما بگید . اشکالی نداره.

- پس من تلفن رو قطع میکنم و به بابام میگم باهاتون تماس بگیره.

- بسیار خوب.

پس از قطع تلفن احمد و الهه ، دقایقی نگذشت که احسان به احمد زنگ زد و پس از احوالپرسی ، احمد را به خانه اش دعوت کرد و این در حالی بود که وقتی احمد به عقربه ساعت مچی اش نگاه کرد ، ساعت هفت و نیم بعد از ظهر روز پنجشنبه بود.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: مکث نت,مکث سانگ,مکث بین الملل,مکس چت,مکس پلیر,مکس پاتوق,مکث موزیک,مکث تمپ,مکس امینی,مکس اسپید, نویسنده: مریم مقدم تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 16:32

صفحه بندی