ملودیا
" بخش دوازدهم "
شش ماه پس از برگزاری مراسم چهلم درگذشت صنوبر ، حاج آقا کیومرث رسما خاتون را به عقد و ازدواج دائم خود درآورد و خاتون و عرفان با اثاثه منزل از یافت آباد به خانه الهیه حاج آقا نقل مکان کردند.
هوای خنک کوهپایه رشته جبال البرز همراه بادی ملایم هرم تابستان را خنثی میکرد. خاتون و کیومرث در یک بعد از ظهر روز پنجشنبه ، روبروی هم در حیاط خانه ( که اطرافشان باغچه های پر گل و زیبا با چند درخت و درختچه ، چشم اندازی خیال انگیز را داشت ) روی صندلی نشسته و میز چوبی که پایه های آن از کنده درخت ساخته شده بود جلوی آنها قرار داشت سرگرم گفتگو بودند. چهار ماه بود که خاتون زندگی زناشویی را با کیومرث پس از سالها انتظار تجربه میکرد. در این چهار ماه آثار اندوه و درهم شکستگی چهره او از فقر و انتظاری آزار دهنده ، زدوده شده و رخساری شاداب ، افسردگی سالها دربدری و بیکسی را در زیر نقاب ثروت و رفاه از نظر مخفی کرده بود. خاتون در حالیکه با دست راستش فنجان چای را از روی میز برداشته و آرام آرام چای آنرا مینوشید و دست چپش روی سینه اش قرار داشت ، به نقطه ای خیره شد و سپس رو به همسرش کیومرث کرد گفت :
چند روزه از ملودیا و اهورا بی خبرم. نمیدونم حال آرش چطوره !
کیومرث صندلی اش را نزدیک میز آورد و آرنج دستهایش را روی میز تکیه داد و انگشتان دو دستش را لابلای موهایش برد و به فکر فرو رفت که ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد و عرفان که در اتاقش سرگرم کتاب خواندن بود از اتاق بیرون آمد و در هال منزل دکمه آیفون را فشار داد و ملودیا و اهورا و آرش وارد حیاط شدند و کیومرث با دیدن آنها رو به خاتون کرد و گفت :
حلال زاده ها اومدن. کاش زودتر سراغ اونارو میگرفتی. فقط جای نکیسا خالیه.
نکیسا پیش از آنکه شاهد عقد و ازدواج پدرش با خاتون باشد ، ایران را به مقصد آلمان ترک کرده بود و در آخرین دقایق سفر در فرودگاه به خاتون گفته بود که در صورت ازدواج مجدد با پدرش از او خوب مراقبت کند ، و خاتون با اعتماد بنفس ، به او اطمینان داده بود که این کار را خواهد کرد.
ملودیا پس از ورود به حیاط خانه و روبوسی و احوالپرسی با کیومرث و خاتون ، بیدرنگ وارد منزل شد و با دیدن عرفان او را در آغوش کشید و دستهایش را دور کمر عرفان حلقه کرد و صورتش را نزدیک برد که او را ببوسد ، عرفان برخلاف احساسات غیر قابل کنترل او ، سعی کرد خود را عقب بکشد که ناگهان خاتون مادرش را در برابر خود دید و رنگ چهره اش از شرم سرخ شد. ملودیا که متوجه دگرگونی رنگ چهره عرفان گردید ، با اشاره چشم عرفان متوجه خاتون گردید و با دیدن او دستهایش را از دور کمر عرفان باز کرد و رو به خاتون کرد و گفت :
مامان خاتون ، از اون وقتی که فهمیدم عرفان برادر همسرم اهوراست ، اونو مثل برادر دوستش دارم. برا همین ...
خاتون نگذاشت که ملودیا حرفش را به پایان ببرد و با کنایه گفت :
امیدوارم اینطور که میگی باشه ، ولی ... !
- ولی چی مامان ؟
- فعلا هیچی ، باشه برا بعد !
عرفان از روزیکه پرده از روی همه ابهامات برداشته و معلوم شد که فرزند کیومرث و برادر اهورا است ، تصمیم گرفت عشق ملودیا را در دلش در زیر سرپوشی برای همیشه مخفی نگاه داشته و آنرا به دست فراموشی بسپارد. اما با همه مراقبتی که روی رفتار خود نسبت به ملودیا داشت نتوانسته بود در رفتار ملودیا تغییری ایجاد کند. و همواره ملودیا با ادا و اطوار عاشقانه ، عرفان را در معرض تهاجم احساسات و هیجانات غیر قابل مهار کیفیات و حالات هوسناک نفسانی قرار میداد و همواره در رویارویی با این حالات در نبرد و ستیز بود اما عشوه گری ها و ناز و اداهای ملودیا در دیدارها و رفت و آمدها گاهی مهار نفس را از دست او می ربود و سمند سرکش میل و هوس او را در دشت عشقی ممنوع به جولان وامیداشت و عرفان راهی برای فرار و گریز از این گرداب هولناک برای خود نمی دید تا آنکه برای اولین بار مادرش را در برابر خود دید درحالیکه ناخواسته در کمند علاقه مهار گسیخته ملودیا گرفتار آمده بود . او خوب میدانست که ملودیا به مادرش دروغ گفته و خاتون که زنی با تجربه و زیرک بود احساس کرد فرزندش در دام عشقی گرفتار شده است که ممکن است در صورت ادامه چون سیلابی بنیان کن ، زندگی تازه به سامان رسیده او را ویران کند. به همین دلیل نمیتوانست بی تفاوت از کنار آن عبور کند. بنابراین پس از دیدن صحنه عاشقانه ملودیا و فرزندش تصمیم گرفت درصدد ریشه یابی این عشق و علاقه غیر عرفی برآید و نخستین گام برای رسیدن به این هدف حفظ خونسردی بود.
خاتون پس از گفتن آخرین جمله کنایه آمیز به ملودیا ، دست او را گرفت و به آشپزخانه برد که به کمک او شام شب را تهیه کند. ملودیا با ورود به آشپزخانه پشت میز نشست و یک نخ سیگار از قوطی سیگارش که در کیفش بود درآورد و آنرا با فندک روشن کرد و شروع به پک زدن بی وقفه به سیگار کرد که خاتون از او پرسید :
ملودیا ، اهورا شبا چه ساعتی به منزل میاد؟
- دیر وقت.
- مثلا چه ساعتی ؟
- معمولا ساعاتی از نیمه شب گذشته.
- تا حالا نپرسیدی کجا میره ؟
- چرا پرسیدم.
- چی گفته ؟
- میگه میره کافه تریا ، کاباره ، بار .
- تو چی گفتی ؟
- چی میتونم بگم ؟!
- مگه زنش نیستی ؟
- چرا.
- خب حق داری که نذاری این کارش ادامه پیدا کنه.
- آخه مامان خاتون ...
- آخه چی ؟
- هیچی ...
ملودیا روی میز خم شد و سرش را روی مچ دستش گذاشت . بغض گلویش را میفشرد و اشک در چشمانش حلقه زده بود. او نمیخواست و نمیتوانست همه چیز را به خاتون بگوید. وقتی سرش را از روی میز برداشت و سیگار دومش را روشن کرد ، خاتون متوجه شد که حال ملودیا با چند جمله گفتگو دگرگون شده و غیر عادی است. او احساس کرد که ملودیا رازی را در رابطه با زندگی با اهورا در خود مخفی میدارد و بی آنکه تعجیل در فهمیدن آن راز نماید ، برای تسکین دل ملودیا و بیرون آوردن او از پریشانحالی گفت :
عزیزم ، مردها در رفتارشون نسبت به زنهاشون اغلب رفتاری زورگویانه و مستبدانه دارن. مخصوصا زمانیکه از زن ، انتظاراتی رو داشته باشن که برآورده نشه. منظورمو که میفهمی ؟
- آره مامان ، ولی من هیچوقت نسبت به اهورا بی توجه نبودم و همیشه از او تمکین کردم.
- اتفاقا اشتباه تو در همینه.
- چطور ؟!
خاتون درحالیکه ظروف آشپزخانه را جابجا میکرد و سرگرم پختن غذا بود گفت :
وقتیکه مرد ، نسبت به زن و فرزندش احساس مسئولیت نکنه و به دفعات ، شبا دیر وقت به منزل بیاد و خودش هم بگه که کجا میره ، در اون صورت زن در تمکین از او باید تجدید نظر کنه تا علت فرار مرد رو از منزل کشف کنه.
گرچه ملویا به حرفهای خاتون گوش میداد ولی مرغ دلش جایی دیگر پر میزد و خاتون احساس کرد که با سکوت ملودیا ( در برابرآخرین سخنانی که به او گفته بود ) توانسته سر نخی برای عشق و علاقه غیر متعارف ملودیا به عرفان پیدا کند.
عرفان پس از آنکه مادرش را در برابر خود دید و ملودیا دستهایش را از دور کمر او باز کرد با شتاب به حیاط رفت و با دیدن اهورا او را در آغوش گرفت و کنار او نشست و درحالیکه ضربان قلبش به تندی میزد ، به خود میگفت اگر حاج آقا ، یا اهورا ، وارد هال منزل شده بودند و او را در آن حالت با ملودیا می دیدند چه قشقرقی ممکن بود برپا شود و در دل خدا را شکر میکرد که مادرش او و ملودیا را در آن حالت دیده و اطمینان داشت که او چیزی بر زبان نخواهد آورد که زندگی اش را به مخاطره بیندازد.
عرفان ، به فرجام این عشق خطر آفرین می اندیشید که اهورا رو به او کرد و گفت :
امشب با ملودیا و آرش منزل حاج آقا می مونیم و فردا جمعه همگی به ویلای دماوند میریم و صبح شنبه برمیگردیم.
حاج آقا کیومرث که تصمیم اهورا را شنید گفت :
فردا جمعه من چند تلفن به خارج از کشور باید بزنم و نمیتونم با شما بیام. ولی شما میتونید با مامان خاتون همگی به ویلای دماوند برید. ولی امشب که دور هم هستیم غنیمته.
اهورا پذیرفت و سپس از جا برخاست و داخل منزل شد و به سمت آشپزخانه رفت و ملودیا را آشفته دید و پرسید :
چیزی شده ؟!
- نه !
- می بینم ناراحتی.
خاتون بلافاصه بجای ملودیا به اهورا گفت :
از روزای گذشته زندگی خودم براش تعریف کردم. برا همین تحت تاثیر قرار گرفته.
اهورا کنار ملودیا نشست و تصمیمش را برای رفتن به ویلا ( بدون بردن حاج آقا ) به خاتون گفت و خاتون بی آنکه مخالفتی کند فقط از تنها گذاشتن حاج آقا در منزل اظهار ناراحتی کرد. که اهورا علت تنها ماندن پدرش را در منزل به او گفت.
آنشب ، همه تا پاسی از نیمه شب ، گذشته ( بجز آرش ) بیدار بودند. باده گساری اهورا و ملودیا خاتون را به شگفتی واداشته بود. عرفان اهلیتی با باده گساری نداشت و تنها تماشاگر رفتار آنها بود. درحالیکه حاج آقا روی مبل لم داده و خواب بر او غلبه کرده بود خاتون از جا برخاست و او را به اتاقش برد و خودش در برگشت به هال ، به اهورا و ملودیا و عرفان شب بخیر گفت و به اتاقی که حاج آقا را برده بود رفت. عرفان نیز برای آنکه نشان بدهد دیر وقت است و مانع بیدار ماندن بیش از اندازه اهورا و ملودیا شود ، برخاست و تعدادی از چراغ های منزل را خاموش کرد. تاریکی پلک چشمان اهورا و ملودیا را سنگین نمود و آن دو که در خلسه ناشی از باده بودند ، عرفان به آنها شب بخیر گفت و به اتاقش رفت و روی تختخوابش دراز کشید و تنها چیزی را که در خود احساس نمیکرد غلبه خواب بود. بیخوابی آزارش میداد به اشکال مختلف به خود می پیچید اما خوابش نمیبرد و درحالیکه خیس عرق شده بود از روی تختخوابش برخاست و کنار پنجره اتاقش رفت. حیاط منزل با نور چراغهای سبز و قرمز و بنفش که در جای جای آن تعبیه شده بود منظره ای خیال انگیز را برایش بوجود آورده بود. تصویر خیالین چهره زیبا و دلفریب ملودیا با ناز و عشوه های مستانه ، ذهن او را در سرآشیب سقوط اخلاقی قرار داده ولی او در پیکار با این سقوط که منجر به از دست دادن آنچه سرنوشت برای خودش و مادرش رقم زده بود ، خود را ناتوان احساس نمیکرد ، اما هر بار که اژدهای نفس کامجوی از انجماد و از مهار اراده اش رها میگردید و به حرکت درمی آمد بر خود می لرزید بطوریکه حتی ایستادن کنار پنجره اتاق را برایش ناممکن میساخت. او در منتهای استیصال و درماندگی از هجوم افکار مغشوش ، دوباره روی تختخوابش دراز کشید. دقایقی که پلک چشمانش را روی هم گذاشته و ساعد دست راستش را روی پیشانی و دست چپش را روی سینه و پای چپ خود را روی پای راست به طور درازکش قرار داده بود و چهار بند تنش از حرارت نا آرامی و تشویش ، عرق ریز شده بود ، دو ضربه آهسته به در اتاقش خورد. عرفان کلید در اتاق را از داخل چرخانده و آنرا قفل کرده بود که با شنیدن ضربه پی در پی سوم و چهارم نیمخیز شد و زانوهایش را بغل گرفت. ترسی رعشه آور بر او چیره گردیده درحالیکه دستهایش را دور زانو حلقه کرده و ضربان قلبش به تندی میزد ، تردیدی آزار دهنده همراه با حبس نفس در سینه در برخاستن از جای و یا نشستن در بستر خواب و بی توجه شدن نسبت به آنچه شنیده ، بر جانش چنگ انداخته بود .
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم