خرید بک لینک

ملودیا

" بخش ششم "

جشنی با شکوه در منزل حاج آقا کیومرث به مناسبت ورود فرزندش نکیسا از آلمان به تهران در الهیه تهران برگزار بود. ملودیا با لباسی فاخر و گیسوانی پر کلاغی و آشفته که توجه هر بیننده را به خود جلب میکرد و زیبایی افسون کننده و سحرانگیزی که با دلبری و طنازی همراه بود ، در میان میهمانان میچرخید. اهورا با کت و شلوار سفید و پیراهن و کروات و کفش زرشکی ، هرزگاهی دست همسرش ملودیا را میگرفت و با ضرباهنگ کمانچه نکیسا در وسط سالن منزل هر دو میرقصیدند و نوشیدنی هایی را که در دست داشتند گاهی با چرخشی خیره کننده سر میکشیدند . که زنگ در خانه بصدا درآمد و لحظاتی پس از فشار دادن دکمه آیفون توسط یکی از مستخدمان جشن ، قیافه موزون مردی آراسته با ریش و سبیل انبوه و کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و پاپیون زرشکی و کفش نارنجی رنگ با گلدسته ای زیبا که در دستش بود وارد سالن شد و او کسی جز عرفان نبود.

اهورا با دیدن عرفان و با نشاطی که ناشی از سرمستی بود ، به پیشواز او رفت و او را در آغوش کشید و سپس به یکایک میهمانان معرفی کرد تا نوبت معرفی او به حاج آقا کیومرث رسید . حاج آقا ، عرفان را در آغوش کشید و لحظه ای در چشمان او خیره شد و سپس او را کنار دست خود و همسرش صنوبر نشاند و بی مقدمه گفت :

اهورا در خصوص شما با من حرف زده و از او شنیدم که شما نویسنده هستین.

- بله حاج آقا.

- خب بفرمایید چه مینویسید ؟

- رمان .

حاج آقا کیومرث سپس گفت :

باید شما رو با نکیسا آشنا کنم. گرچه او در حال نواختن کمانچه ست ولی دیدن او از نزدیک براتون ایجاد جذبه و شوق میکنه.

حاج آقا کیومرث دست عرفان را گرفت و هر دو جلوی نکیسا ظاهر شدند . که در این بین نکیسا لحظه ای از نواختن باز ایستاد و به احترام از جایش برخاست و با معرفی عرفان توسط حاج آقا ، نکیسا نیز عرفان را در آغوش گرفت و فشرد که حاج آقا کیومرث گفت :

پسرم ، عرفان ، دوست اهورا و رمان نویسه. بنابراین شما و ایشان و اهورا هر سه هنرمند هستین.

نکیسا گفت :

چه تصادفی !

و در ادامه حرفش گفت :

اتفاقا من خوندن رمان رو به هر کتابی ترجیح میدم.

عرفان بلافاصله در پاسخ او گفت :

وجود منم با موسیقی سنتی عجینه و شما هم نوازنده ای چیره دست هستین. ضمن اینکه باید اعتراف کنم که تابلوهای نقاشی برادرتون اهورا نیز مسحور کنندس.

پس از این گفت و شنید ، کیومرث و عرفان برگشتند و در جای خودشان نشستند و نکیسا دوباره آغاز به نواختن کرد.

ملودیا از دور عرفان را زیر نظر داشت چون فرصت نشده بود که اهورا او را به ملودیا معرفی کند. تا اینکه ملودیا خودش جلوی عرفان ظاهر شد و خودش را به او معرفی کرد. و در یک لحظه چشمان ملودیا و عرفان خیره به هم شد و جرقه ای در ذهن هر دو زده شد که در این بین اهورا رسید و همسرش را مخاطب قرار داد و گفت :

عزیزم ببخشید فراموش کردم عرفان رو بهت معرفی کنم.

که ملودیا در پاسخ گفت :

تو اغلب فراموشکار هستی.

اهورا گفت :

اینطور فکر نکن.

ملودیا در حالیکه در برابر عرفان ایستاده بود ، دستش را به علامت احترام به سمت عرفان دراز کرد و عرفان نیز دست ملودیا را گرفت. که ملودیا دست او را بطور غیر معمول بگونه ای فشرد که گویای پیامی برای عرفان بود. عرفان در یک لحظه حالت چهره اش تغییر کرد و پس از رفتن ملودیا در بین مهمانان و پذیرایی از آنها ، گویی در فلاخنی که به جایی پرتاب شود به فکر فرو رفت.

چهره عرفان از ملاحت و زیبایی خیره کننده ای برخوردار بود. چهره ای شبیه ملودیا. با این تفاوت که عرفان مرد بود و ملودیا زن .

ملودیا در فاصله ای نه چندان دور در سالن پذیرایی ، درست روبروی عرفان بر روی مبل نشست و چشم از عرفان برنمیداشت. آنچه در ذهن او میگذشت چیزی جز دلباختگی نسبت به عرفان نبود . و عرفان خیلی زود متوجه این عشق شوریده گشت. اما چگونه میتوانست پاسخ وجدان نا آرام و ملامت گر خود را بدهد. زیرا نخست اینکه دوست اهورا و دیگر اینکه در برابر وسوسه ای که ملودیا در او ایجاد کرده ، وسوسه عشقی ممنوع بود. بنابراین اراده نمود که در برابر این وسوسه ، ایستادگی و مقاومت کند.

عرفان در این افکار شناور بود که ملودیا دوباره با ظرف میوه جلوی عرفان ظاهر شد. عرفان که رنگ صورتش از کار ملودیا تغییر یافته و ترسی عذاب آور بر سراسر وجودش مستولی شده بود ، بیدرنگ ظرف میوه را گرفت.

لحظه ای که ملودیا ظرف میوه را به عرفان داد ، کیومرث و همسرش صنوبر و اهورا در زاویه ای از سالن که نکیسا مینواخت ، سرگرم گفتگو با مهمانان تازه وارد بودند و عرفان تنها روی مبل نشسته بود و ملودیا از این فرصت استفاده کرد و توانست با نشستن کنار او ، با عرفان به گفتگو بپردازد. پس از آنکه نکیسا از نواختن باز ایستاد و مجلس نسبتا از هیاهو و رقص و باده گساری آرام شد ، اهورا نزد عرفان آمد و کنار او نشست و در این لحظه ملودیا بلافاصله برخاست و رفت. و اهورا رو به عرفان کرد و گفت :

عرفان ، نظرت در خصوص همسرم ملودیا چیه ؟

- نظر خاصی ندارم.

- مگه میشه ؟

عرفان سکوت کرد و اهورا دوباره پرسش خود را تکرار نمود.

عرفان گفت :

برات مهمه که نظر منو در خصوص ملودیا بدونی ؟!

- بله خیلی مهمه.

عرفان که آشوبی در ذهنش بوجود آمده بود گفت :

- تصور من اینه که شما نسبت به ملودیا کم توجه هستین.

- درست حدس زدی عرفان. و من میخواستم همین رو از زبونتون بشنوم.

عرفان در حالیکه آب دهانش را قورت میداد و تشویشی آزار دهنده بر او مستولی شده بود گفت :

اهورا ، میتونم علت اونو از شما بپرسم ؟

- بله ولی بطور خلاصه میگم.

اهورا که چهره اش بیانگر صداقت او در گفتارش بود گفت :

عرفان ، اول اینکه فرزندم آرش معلولیت ذهنی داره و بچه ای سالم نیست.

که عرفان پرسید :

الان کجاست ؟

اهورا بگوشه ای از سالن اشاره کرد و آرش را به عرفان نشان داد و عرفان دید که آرش بطور غیر عادی روی صندلی کنار پنجره سالن نشسته و با خودش حرف میزند و مرتب با انگشتان دستش بازی میکند و حرکاتی را از خود نشان میدهد که دال بر نا سلامتی روحی اوست. عرفان که به آرش خیره شده بود ، اهورا به حرفش ادامه داد و گفت :

دوم اینکه از زمانیکه آرش دوره ابتدایی رو تمام کرد و به مدرسه راهنمایی رفته ، من مباشرت چندانی با ملودیا نداشته و ندارم برا اینکه ملودیا با همه زیبایی خیره کنندش ، احساس میکنم برا من دیگه جاذبه جنسی نداره و باید بدونی که داشتن جاذبه جنسی در زن ، جدای از زیبایی اونه.

عرفان با شگفتی گفت :

هیچ میفهمی چی میگی اهورا !!

اهورا گفت :

صادقانه گفتم. مدتهاست من و ملودیا مانند خواهر و برادر هستیم.

عرفان با حالتی غیر عادی و شگفت زده دستش را مشت کرد و روی زانویش کوباند و گفت :

خدای من ...

که اهورا گفت :

عرفان ، خودم هم از این بابت در رنج و عذابم و دلم برای ملودیا سخت میسوزه .

با این حرف اهورا ، عرفان فهمید که چرا ملودیا ، در اولین دیدارش ، بی آنکه از خصوصیات او چیزی بداند ، با رفتارش نسبت به او ابراز عشق نموده است !

عرفان پس از سکوتی ممتد به اهورا گفت :

فکر نمیکنی زنی رو که در تابلوی نقاشی شما بصورتی اسرارآمیز و مبهم به تصویر کشیدی درواقع بازتاب ضمیر ناخودآگاه شما از ملودیا باشه ؟

- نمیدونم ، شاید !

- ولی اهورا ، دو نیمرخ مرد در تابلوی نقاشی شما چه کسانی میتونن باشن ؟

- این رو، هم نمیدونم!

اشک در چشمان اهورا حلقه زده بود و عرفان احساس کرد فریادی خفته در گلوی اوست و تا آنروز اهورا را به آن حالت دگرگون و آشفته ندیده بود . که در این بین ملودیا جلوی هر دوی آنها ظاهر شد و کنار عرفان نشست بطوریکه عرفان ، در وسط ملودیا و اهورا قرار گرفته بود و ملودیا رو به اهورا کرد و گفت :

عزیزم ، نگفتی شغل دوستتون عرفان چیه !

اهورا پاسخ نداد و دوباره ملودیا پرسش خود را تکرار کرد که عرفان پیش دستی نمود و خودش به معرفی خودش پرداخت و گفت :

خانم ملودیا ، من عریضه نویس جلوی کاخ دادگستری تهران هستم و با مادرم زندگی میکنم. پدرم سالها پیش ، وقتی دو ساله بودم مادرم رو ترک کرد چون ازدواج پدرم با مادرم ازدواجی موقت بود. و از آن پس مادرم انتظار روزی رو میکشه که پدرمو پیدا کنه و تا الان هم ازدواج نکرده و در حقیقت عمرش رو صرف نگهداری از من نموده. ضمنا منزل ما هم در جنوبی ترین نقطه تهرانه و زندگی محقرانه ای داریم.

پس از تمام شدن حرفهای عرفان ، ملودیا که گویی سطلی آب سرد بر سر و رویش ریخته شود تمام تنش به اصطلاح مور مور شد و از کاری که کرده بود سخت پشیمان گردید. در این بین اهورا آشفته از جایش برخاست و به سمت فرزندش آرش رفت. پس از رفتن اهورا ، ناگهان ملودیا ، با حالتی خونسردانه و تحقیر آمیز رو به عرفان کرد و گفت :

لطفا همه چیز رو فراموش کنید ... و از جا برخاست و پشیمان ، او نیز به نزد آرش رفت.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی