ملودیا
" بخش دهم "
اهورا و نکسیا پس از فائق آمدن برعدم تعادل روحی و فکریشان که در نتیجه خواندن کاغذ صیغه نامه خاتون بر آنها عارض شده و آنچه عرفان در شرح ماجرای مادرش بر زبان آورده بود ، همچنان در بهت و حیرت بودند که چگونه پدرشان این راز را از آنها مخفی نگاه داشته و به آنها نگفته که دارای فرزندی به نام عرفان ، از زنی صیغه ای به نام خاتون میباشد. در حالیکه پدرشان در بیست و پنج سالگی ( پس از آنکه با مادرشان صنوبر ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند دو قلو شده بود ) دست به چنین اقدامی زده است. بنابراین ، امر بر اهورا و نکیسا مسجل شد که عرفان برادر آنهاست. تنها شبهه ای که در ذهن آنها وجود داشت ، اعتراف پدرشان حسینعلی بود. عرفان که توانسته بود با مدرکی که در دست داشت آنها را مجاب کند که حسینعلی ملقب به حاج آقا کیومرث در حق مادرش خاتون جفای ظالمانه ای نموده است ، و، با زیرکی شبهه ذهن اهورا و نکیسا را خواند رو به اهورا کرد و گفت :
اهورا ، برای رفع هر گونه شبهه ای ، شهادت مادرم با دیدن پدرتون کافیه که حاج آقا نسبت به اونچه مرتکب شده اعتراف کنه. اگرچه امضاء و اثر انگشت و مشخصات حاج آقا در صیغه نامه هست ولی اصرار دارم که مادرم در رویارویی با حاج آقا ، اونو شناسایی کنه که دیگه جای هیچ شک و شبهه ای براتون باقی نمونه.
اهورا از پیشنهاد عرفان قدری به فکر فرو رفت و گفت :
کی میخوای این کار انجام بشه ؟
- همین امروز.
- فکر نمیکنی که در صورت رویارویی مادرتون با حاج آقا در مجلس عزاداری اونم در حضور دیگران قشقرقی بپا بشه ؟
- نه اهورا ، من و شما تا بریم جنوب شهر و مادرم رو بیاریم اینجا ، قطعا مراسم تموم شده و اگه هم تموم نشده باشه صبر میکنیم که مهمونا برن و حاج آقا رو تنها ( البته با بودن شما و نکیسا و ملودیا و من و مادرم ) گیر بیاریم.
- ولی عرفان ، فکر میکنی لازمه ملودیا حضور داشته باشه ؟!
- بله ، برای اینکه هم بدونه من کی هستم و هم شاهدی بر ماجرا باشه.
اهورا همچنان در تردید به سر میبرد و نکیسا نیز حال و روز چندان خوشی نداشت چون ماجرای عرفان غافلگیر کننده بود. عرفان که بی صبرانه انتظار پاسخ اهورا را میکشید ، ناگهان حاج آقا کیومرث از صدر مجلس با اشاره دست ، اهورا را نزد خود خواند و گفت :
پسرم اتفاقی افتاده ؟
اهورا سکوت کرد. حاج آقا با چهره غمزده ولی آمرانه دوباره گفت :
پرسیدم اتفاقی افتاده ؟
- چطور بابا ؟
- چون نیم ساعتی هست که من از دور شاهد شما و نکیسا و دوستتون عرفانم. و دیدم که دوستتون کاغذی به شما داد و بعد از خوندن اون ، حالتون تغییر کرد. بعد هم نکیسا اون کاغذ رو خوند و اونم همونطور شد.
حاج آقا در ادامه حرفهایش گفت :
پسرم ، من اینجا که نشستم حواسم به همه چیز هست و احساس میکنم حال و وضع فکری و روحی شما سه نفر خوب نیست. آیا درست فهمیدم ؟
اهورا یک لحظه خواست دهان باز کند و راز مخفی را فاش نماید اما حرفش را قورت داد و گفت :
بابا ، اتفاقی که افتاده مربوط به عرفان دوستمه.
- چه اتفاقی ؟
- بعدا میگم ، ولی الان با اجازتون من و عرفان با اتومبیلم میریم جایی و زود هم برمیگردیم.
حاج آقا که شم قوی داشت حادثه ای را پیش بینی میکرد. ولی به خودش نهیب زد و گفت : نه ، غیر ممکنه ...
اهورا در یک پلک بر هم زدن از جلو پدرش دور شد و بدون آنکه مدعوین حاضر در مجلس متوجه شوند ، همراه با عرفان از منزل بیرون شدند و هر دو سوار بر اتومبیل ، راهی منزل خاتون گردیدند.
اهورا در حین رانندگی در سکوتی آزار دهنده فرو رفته بود. آنچه او را آزار میداد جفای پدرش نسبت به خاتون بود. ولی در اعماق قلبش خوشحال بود که دوستش عرفان برادر اوست. البته با کمی شک و تردید. سرانجام سکوتش را شکست و رو به عرفان کرد و گفت :
عرفان ، من هنوز گیج و منگم. این قصه غم انگیز درست یا نادرست هر چی باشه ارتفاع دوستی ما به مراتب بالاتر و برتر از حد و اندازه قد و قواره برادریست.
و ادامه داد :
دوست ، انتخاب خود آدماست و اختیاریه ولی کسانی چون خواهر و برادر و پدر و مادر ، جبریه و حالا اگه یه برادر صرف نظر از جبر و تحمیل طبیعت حقیقتا دوست دلخواه و همدم و مونس و یار غار آدم باشه یک اتفاق نادر و کمیابه. من در کتابی خوندم که " دوستی یک اتفاق و جدایی یک قانونه " و اگه خوب فکر کنی دوستی ما یک اتفاق بود که خوشبختانه حالا با جدایی ، پایان نمی پذیره که مصداق قانون رو پیدا کنه. چون اینطور که از قضایا پیداست ما برادر هستیم. از یک پدر و دو مادر.
اهورا که همچنان سرگرم گفتگو بود ، عرفان افکارش جایی دیگر سیر میکرد و از آنچه اتفاق افتاده و پس از آن نیز در شرف اتفاق بود بهت زده و می اندیشید که سرنوشت خود و مادرش خاتون در صورت اثبات قضایا به کجا خواهد انجامید ! او هرگز فکر نمیکرد به این زودی قرعه بخت و اقبال به نام او رقم زده شود. او به منظوری از خانه بیرون آمده بود ولی اکنون در پیچ و خم سرنوشت و بازی زندگی ، هدفی دیگر را تعقیب میکرد. او به اولین روز آشنایی اش با اهورا می اندیشید و روی جمله اهورا تمرکز میکرد که آنروز اهورا در کافه نادری گفته بود حسی رازناک او را به سمت و سویش کشانده است. و در مقام مقایسه آن ، با آنچه امروز ناخواسته پیش آمده او را حیرت زده کرده و در این افکار غوطه ور بود و اهورا نیز اتومبیل را به سمت یافت آباد تهران میراند. جایی که در یکی از کوچه پس کوچه های آن ، عرفان و مادرش در خانه ای محقر و قدیمی زندگی میکردند. سرانجام پس از گذشت دو ساعت اتومبیل اهورا با اشاره عرفان در کوچه ای که محل زندگی عرفان و مادرش بود متوقف شد . پس از آن عرفان رو به اهورا کرد و گفت :
شما در اتومبیل منتظر باش تا من مادرم رو از بودن شما همراهم باخبر کنم.
- بسیار خوب.
عرفان با خونسردی از اتومبیل پیاده شد و زنگ در خانه را ( که اهورا از دیدن آن سخت متاثر شده بود ) بصدا درآورد. و پس از لحظه ای در خانه باز شد و عرفان داخل آن گردید. دقایقی نگذشت که عرفان بیرون آمد و به اهورا گفت :
در اتومبیل رو قفل کن و بیا.
نفس در سینه اهورا حبس شده بود . تالم و تاثری به شدت غمبار از دیدن فقر مجسم ، پنجه بر حلقوم او انداخته بود. او و عرفان آهسته و آرام وارد خانه شدند و سپس قدم به اتاق خاتون گذاشتند. زنی میانسال با زیبایی و جذابیتی منحصر بفرد ، خود را در چادر مشکی پیچانده و او خاتون مادر عرفان بود که با خوشامد گویی به اهورا او را به صدر اتاق روی یک پتوی ملحفه شده دعوت به نشستن کرد و گفت :
پسرم از درگذشت ناگهانیه مادرتون که از زبون عرفان شنیدم بشدت شوکه شدم. خدا رحمتش کنه من برا او فاتحه خوندم .
- متشکرم ، خدا به شما طول عمر بده.
- عرفان از شما برام تعریف کرده و گفته که شما نقاشید.
- بله مادر.
عرفان کنار اهورا نشسته بود که خاتون دوباره گفت :
چقدر شما به هم شباهت دارید.
- این یه رازه مادر.
- عرفان چند دقیقه پیش با عجله و بطور مختصر یک قصه رو برام تعریف کرد. درست گفته؟
اهورا با سر اشاره داد که عرفان درست گفته.
اهورا در برابر پرسش های خاتون سرش را پایین انداخته بود بطوریکه نه خاتون و نه عرفان متوجه نبودند که چشمان او از دیدن حال و روز زندگی عرفان و جفای پدرش نسبت به آنها پر از اشک شده است. خاتون افسرده و غمگین ( چون شعله چراغی که دستی نامرئی فتیله آنرا پایین کشیده و پرتو آن کم نور شده باشد و حالا همان دست شعله فتیله را میخواست بالا بیاورد که نورش خیره کننده شود ) دوباره از اهورا پرسید :
اگه من اونطور که عرفان گفته حاج آقا ( پدر شما ) رو ببینم محاله که نشناسمش . میدونی چرا ؟ چون نقش چهره او در قلبم حک شده.
با گفتن این جمله ، خاتون گریه اش گرفت و همزمان عرفان و اهورا نیز شروع به گریستن کردند. پس از دقایقی که اندوهی جانفرسا بر آنها سایه افکنده بود اهورا به خاتون گفت :
مادر ، اگرچه هنوز شما پدرمو ندیدید و چیزی ثابت نشده ...
خاتون حرف اهورا را قطع کرد و گفت :
شما امضاء و اثر انگشت حاج آقا رو روی کاغذی که عرفان بهتون نشون داد دیدید؟
- بله.
- پس یقین حاصل کردید ؟
- بله.
- ولی مادر باید شما و پدرم روبرو بشید.
خاتون گفت :
عرفان هم همین رو گفته.
اهورا که همچنان سرش پایین بود از خاتون پرسید :
شما حاضرید همراه ما بیاید منزل حاج آقا ؟
- بله.
- و اگه پدرمو دیدید و احساس کردید که او حسینعلی مورد نظر شما نیست چی ؟
خاتون پاسخ داد :
اگه یقین حاصل نکردم لب به سخن باز نمیکنم. و در آنصورت منو برمیگردونید خونه و شما هم با عرفان دوستیتون رو ادامه میدید.
اهورا دوباره پرسید :
مادر ، اگه او رو شناختید و یقین حاصل کردید ولی حسینعلی در مقام انکار براومد چی ؟
خاتون قدری جابجا شد و اشاره به فرزندش کرد و گفت :
عرفان به امور حقوقی آشنایی داره. بنابراین بوسیله او از محکمه میخوام که امضاء و اثر انگشت پدرتون رو بده کارشناسی کنن.
اهورا با شگفتی پرسید :
یعنی میخواین کار به محکمه هم کشونده بشه ؟!
- من نمیخوام و این در صورتیه که پدرتون واقعیت رو کتمان کنه و وجدانش رو زیر پا بذاره و همه چیزرو ندیده بگیره.
اهورا اینبار سرش را بالا گرفت و در چشمان خاتون خیره شد و گفت :
تا جاییکه من پدرمو میشناسم آدمی نیست که حقیقتی رو انکار کنه.
و خاتون در تایید حرف اهورا گفت :
قطعا همینطوره چون منم زمانیکه در طول مدت دو سال که زنش بودم جز صفای نیت از اون چیزی ندیدم. ولی پسرم باید حق به حقدار برسه. من اگه از پدرتون صاحب اولاد نمیشدم قطعا امروز مدعی چیزی نبودم. ولی از اونجا که دست تقدیر و سرنوشت در کار بوده ، همون دست ، قصه امروز ما رو رقم زده و کار رو به اینجا رسونده. چون خدا مبین بر حقه.
خاتون در پایان گفتگو به عرفان گفت :
پسرم ، شما و اهورا تا سوار ماشین بشین من خودمو ظرف چند دقیقه آماده میکنم تا بریم منزل حاج آقا.
اهورا با شنیدن این دستورالعمل ، دریافت که خاتون زنی زیرک و با تجربه است و نمیخواهد فرصت بدست آمده را از دست بدهد.
عرفان به درخواست مادرش ، با اهورا از خانه بیرون رفتند و سوار اتومبیل شدند. دقایقی نگذشت که خاتون درحالیکه در چادری مشکی خود را پیچانده بود به جمع آنها پیوست و اتومبیل به مقصد منزل حاج آقا کیومرث به سمت الهیه تهران حرکت کرد.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم