خرید بک لینک

ملودیا

" بخش چهارم "

ملودیا ، درس و مشق های آرش را کنترل میکرد که اهورا زنگ در خانه را بصدا درآورد. که همسرش ملودیا با دیدن او در منزل را برایش باز کرد و اتومبیل اهورا وارد حیاط منزل شد. آرش ناگهان جستی زد و به پیشواز پدرش رفت و خود را در آغوش او انداخت . آرش تنها فرزند ملودیا و اهورا ، ماه های آخر سال تحصیلی اول راهنمایی را پشت سر میگذاشت. و مادرش در درسهای او از خودش وسواس نشان میداد که آرش ( با توجه به اینکه معلم های خصوصی متعددی داشت ) با معدل بالا به کلاس دوم راهنمایی ارتقاء پیدا کند. اهورا وارد هال منزل که شد ملودیا پرسید :

طبق معمول همیشه ! امروز هم دیر اومدی منزل . عزیزم ممکنه بپرسم کجا بودی ؟

- ملودیا ، یادته که از دوستم به نام عرفان که چند وقته با او آشنا شدم با شما حرف زدم ؟

- بله یادمه.

- امروزم با او بودم.

ملودیا دوباره پرسید :

میتونم بپرسم کجا بودین ؟

- کافه فیروز.

ملودیا لبخندی بر لبانش نشست و گفت :

همونجا که با هم آشنا شدیم ؟

- آره عزیزم همونجا.

و ملودیا ادامه داد و گفت :

بعد از آشناییمون که به ازدواجمون منجر شد ، جز دو سه بار اونم قبل از اینکه آرش به دنیا بیاد دیگه منو اونجا نبردی !

که اهورا در پاسخ گفت :

عزیزم هر وقت اراده کنی من و شما و آرش دوباره اونجا میریم.

- نه اهورا . دلم میخواد خودم و خودت باشیم.

- چطور ؟

- به یاد گذشته.

- بسیار خب ، همینکارو میکنیم.

اهورا لباس بیرون را از تن درآورد و پس از دستی به آب زدن و سر و روی خود را مرتب کردن وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست و منتظر ماند که ملودیا برایش شام را بیاورد چون ملودیا و آرش قبلا شامشان را خورده بودند.

آرش به اتاق خودش رفته بود .

اهورا همیشه عادت داشت که هال منزل و آشپزخانه در شب ، کم نور و حال و هوای شاعرانه داشته باشد. ملودیا هم با عادت او خو کرده بود و مخالفتی نداشت. بنابراین اهورا از ملودیا خواست که لامپ های رنگ آبی و قرمز و بنفش را ( که زینت بخش هال و آشپزخانه بود ) فقط روشن کند و ملودیا از جا بر خاست و این کار را انجام داد .

ملودیا پس از دقایقی ، شام اهورا را روی میز چید و خودش هم روبروی او نشست و از جعبه سیگارش یک نخ سیگار را در آورد و قبل از آنکه آنرا روشن کند ، اهورا پیش دستی کرد و با فندک پیپ اش که کنارش بود سیگار ملودیا را روشن کرد.

ملودیا با اولین پکی که به سیگار زد گفت :

از عرفان چیزی تازه نشنیدی ؟

که اهورا گفت :

منظورت از چیز تازه چیه ؟

- منظورم اینه که علت ناگهانی غیبت او چی بوده ؟

اهورا که آرام آرام غذا میخورد در پاسخ پرسش ملودیا گفت :

برات مهمه که بدونی ؟

- نه ، همینطوری سوال کردم چون در مدت غیبت عرفان خیلی کلافه بودی.

اهورا شامش را خورده بود و بلافاصله دستش به طرف پیپ و توتون آن رفت تا آنرا از روی میز بردارد و روشن کند که با کمی تامل گفت :

مسافرت رفته بود.

اهورا نخواست جزئیات زندگی عرفان را برای همسرش تعریف کند و پیش از آنهم اکتفا به این کرده بود که به ملودیا بگوید عرفان یک نویسنده است و در کافه نادری با او آشنا شده و او را هم برای دیدن تابلوهای نقاشی اش به ویلایش برده . بنابراین اهورا به دروغ مصلحت آمیز متوسل شد که بگوید عرفان به مسافرت رفته بود و نخواست که ملودیا بداند که او یک عریضه نویس جلوی دادگستری مرکز است. و ازعلت غیبت او بطوریکه عرفان به اهورا گفته بود چیزی بر زبان نیاورد. و حتی از موضوع مادر و پدر او هم به ملودیا چیزی بیان نکرده بود. بنابراین ، ملودیا بیخبر از جزئیات زندگی عرفان بود و در پایان ، دیگر صحبتی از او نکرد. ولی گفت :

اهورا ، امروز پیش از ظهر حاج آقا زنگ زد و گفت نکیسا از آلمان به او تلفن زده که تصمیم داره برا دو هفته به ایران بیاد.

منظور ملودیا از حاج آقا ، درواقع پدر اهورا ، و نکیسا برادر اهورا بود که برای ادامه تحصیل در رشته موسیقی ، پدرشان " حاج آقا کیومرث " پنج سال پیش ، نکیسا را به آلمان فرستاده بود و زمانی که در تهران تحصیل میکرد ساز تخصصی او کمانچه بود.

اهورا ، با شنیدن خبر تلفن پدرش و آمدن نکیسا از زبان ملودیا ، بلافاصله درحالیکه بی وقفه به پیپ اش پک میزد ، از آشپزخانه وارد هال شد و به سمت تلفن رفت که به پدرش تلفن بزند و اطلاعاتی بیشتر از آمدن برادرش نکیسا از او بگیرد.

الو بابا سلام .

- سلام پسرم چطوری ؟

- خوبم بابا. از ملودیا شنیدم که امروز شما تلفن زدید و گفتید نکیسا از آلمان به تهران میاد.

- آره پسرم.

- بابا ، ازت میخوام با اومدن نکیسا یه جشن خانوادگی بگیریم.

- حتما پسرم.

- بابا کارها خوب پبش میره ؟

- آره پسرم. شما امسال جایی برای ارائه تابلوهای نقاشی اجاره کردی ؟

- هنوز نه بابا .

- من یه جا در خیابان ... به مساحت صد و پنجاه متر مربع برای شما در نظر گرفتم. چند تابلوی فرش تصویری بسیار زیبا رو هم میخوام شما اونجا برای فروش عرضه کنی.

- فکر خوبیه بابا.

- ضمنا پسرم ، یکی از تابلوها " لبخند ژکوند " ه که با ابریشم بافته شده و فکر میکنم به قیمت گران فروش بره.

- چه خوب بابا. پس لازم نیس دیگه من دنبال جا بگردم ؟

- نه پسرم .

- بابا قراره کی قرارداد اجاره رو بنویسید ؟

- ماه آینده.

- عالیه بابا. کاری نداری ؟

- نه پسرم مواظب ملودیا و آرش باش. من و مادرت روز جمعه ممکنه برای شام منزل شما بیایم. البته قبلا هماهنگ میکنم.

- بسیار خب بابا.

- پس فعلا خدانگهدار.

- خدانگهدار.

اهورا پس از تلفن ، با ملودیا به گفتگوهای روزمره پرداخت و ساعتی بعد به اتاق خوابشان رفتند .

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی