خرید بک لینک

( مکث )

( 65 )

پس از رایزنی هایی بسیار بین الهه و احمد در خصوص ماجرای آتوسا ، الهه نمیتوانست احمد را به خانه خودش دعوت کند که شب را آنجا بماند و با توجه به اینکه دوست و همکار دیرین پدرش احسان بود اما چون همسرش او را نمیشناخت و از طرفی طبق سنت رایج ، الهه زیر سلطه اراده شوهرش بود ، از بردن احمد به خانه اش صرف نظر کرد و چون احسان ، ( پدر الهه ) هم دوبی و مادرش تنها در خانه بود ، الهه احمد را به خانه پدرش هم نمیتوانست ببرد. در این حال احمد با زیرکی خاص خودش تردید و دودلی الهه را در این خصوص احساس کرد و گفت :

الهه خانم تا اونجایی که اطلاع دارم پدرتون احسان در دوبی است و همسرتون رو هم نمیشناسم. بنابراین بیش از این به شما زحمت نمیدم و امشب رو تا فردا در هتل بسر میبرم.

الهه با شرمندگی در پاسخش گفت :

عذرخواهی میکنم مثل اینکه شما فکر منو خوندید.

- بله دیدم شما " این پا و اون پا میکنید " و به فکر من هستید. در حالیکه این موضوع خیلی هم مهم نیس. چون غالبا در فرهنگ ما ، خانم ها در اینگونه مسائل استقلال رای ندارن و تصمیم گیرنده مردهاشون هستن.

- بله متاسفانه همینطوره !

احمد پس از دقایقی با نوشیدن چای ، قرار ملاقات فردا صبح ساعت هشت را در دفتر الهه با او گذاشت و خداحافظی کرد و رفت.

الهه آنشب به خانه که رسید خلقش بهم ریخته بود و در پایان شب هم به اتاق خواب نرفت و روی مبل (داخل هال) خوابید و همسرش نیز واکنشی از خود نشان نداد !

الهه فردا صبح ساعت هشت در دفترش حاضر بود که احمد " سر وقت " رسید و هر دو پس از درنگی کوتاه در دفتر ( در حالیکه الهه سفارشاتی در خصوص پرونده موکلینش به منشی میکرد ) هر دو به قصد ملاقات پیمان به زندان رفتند. الهه با همان وکالتی که از آریا داشت میتوانست پیمان را ملاقات کند اما احمد قانونا نمیتوانست. بنابراین او با استفاده از کارت جبهه ، مسئولین زندان را در ملاقات پیمان مجاب کرد و هر دو تقاضای ملاقات حضوری پیمان را نمودند. پیش از ملاقات پیمان ، الهه رو به احمد کرد و گفت :

آقای جاشو ، به این نکات توجه داشته باشید . اول اینکه پیمان نمیدونه که بعد از مرگ آتوسا و قتل خشایار چه به سر یاشار و همسرش اومده. دوم اینکه در اولین ملاقاتی که من با پیمان داشتم ، او فکر کرده که من وکیل مدافع " ولی دم " مقتول هستم . سوم اینکه مادرش هم از موضوع رابطه پیمان با آتوسا بیخبره و خانواده یاشار رو هم نمیشناسه. شما باید اینارو به یاد داشته باشید.

پس از گذشت دقایقی طولانی ، پیمان با سرباز مراقبش وارد اتاق ملاقات شد. او الهه را میشناخت اما دیدن احمد برایش سوال برانگیز بود. سرباز مراقب از اتاق کوچک ملاقات ( که در آن یک میز و چند صندلی زهوار در رفته بود ) بیرون رفت و در اتاق را بست و پشت در به انتظار ایستاد. وقت ملاقات پانزده دقیقه بیشتر نبود. بنابراین الهه میبایست در این مدت کوتاه اطلاعات لازم را از پیمان بگیرد. پس از آنکه پیمان روبروی الهه پشت میز نشست و احمد هم با فاصله ای کم کنار الهه نشسته بود ، الهه پیمان را مخاطب قرار داد و گفت :

آقا پیمان حالتون خوبه ؟

- نه خانم وکیل . چطور تو زندان حالم خوب میتونه باشه !

- بله درسته درک میکنم.

احمد که مقداری خوراکی برای پیمان آورده بود به پیمان گفت :

پیمان ، بفرمایید از این خوردنی ها میل کنید.

- چشم.

پیمان ، ابتدا با ولع تمام نوشیدنی خنک آبمیوه را یکباره سر کشید و با مچ دست دهانش را پاک کرد و پس از آن کمی کیک خورد و گفت :

متشکرم. خانم وکیل ببخشید ، این آقای محترم رو معرفی نکردید.

الهه ناچار شد به دروغ متوسل شود و پاسخ داد :

ایشون هم وکیل دعاوی و همکار من هستن.

- میتونید برام کاری کنید که منو به جرم قتل اعدام نکنن ؟

- انشاالله . ولی چون شما سه نفر بودید که خشایار رو به قتل رسوندید و شریک جرم دارید بعید میدونم شمارو اعدام کنن. راستی پیمان ، شرکای جرم شما ( دوستانتون ) هم تو همین زندان هستن ؟

- بله ولی تو یه بند نیستیم.

- بسیار خب ، پیمان شما قبل از اصفهان کجا زندگی میکردید ؟

- شادگان .

- قبل از شادگان کجا بودید ؟

- خانم وکیل ما جنگ زده خرمشهر هستیم و خونه ما خرمشهر بوده.

- یعنی از خرمشهر رفتید شادگان ؟

- بله.

- بعدش کجا رفتید ؟

- من و مادرم اومدیم اصفهان.

- پدرتون کجاست و اسمش چیه و چکارس ؟

- پدرم در جنگ خرمشهر زمانی که اونجا بودیم شهید شد. اسمش جاسم بود.

- مادرتون چی ؟ اسم اون چیه ؟

- اسم مادرم " سروناز" ه.

- پدرتون جز شما فرزند دیگه ای هم داشت ؟

- بله من خواهری داشتم که اسمش گلنار بود . وقتی در خرمشهر خونمون بمبارون شد من دو سالم بود که با مادرم از خونه فرار کردیم تا کشته نشیم ولی وقتی بمبارون تموم شد و مادرم برگشت که گلنار رو بیاره عراقی ها اونو دزدیده بودن. البته همه اینارو مادرم بهم گفته. چون خودم از اون موقع چیزی یادم نیس.

- خواهرتون اونموقع چند سالش بود ؟

- مادرم گفته یک ساله بود.

- چرا گلنار رو موقع فرار از بمبارون با خودتون نبردید ؟

- من که چیزی یادم نیس ولی مادرم گفته خونمون یه زیر زمین دو پله داشت که مادرم گلنار رو بخاطر گرمی هوا داخل زیر زمین میخوابوند.

- بعد چی شد ؟

- والله نمیدونم. میتونید از مادرم بپرسید.

- در اصفهان کجا با آتوسا آشنا شدی ؟

- تو جشن تولد یکی از دوستام.

- چند وقت باهم بودید ؟

- تا موقع مرگش یکی دو بار بیشتر ندیدمش.

- چی شد که خواستی باهاش ازدواج کنی ؟

- خانم وکیل ، آتوسا ، با دخترای دیگه خیلی تفاوت داشت. رفتاری داشت که کمتر دختری رو قبل از او دیده بودم که رفتارش مثل او باشه.

- مثلا چه رفتاری ؟

- جسور بود و مثل اینکه خون جنوبی ها تو رگ هاش جوش میخورد ، نجابت ذاتی داشت و بر عکس ظاهرش که خیلیا فکر میکردن ... ، اونطور نبود.

- باهاش معاشقه هم داشتی ؟

- استغفرالله . خانم وکیل ، من آدم معتقد و پایبند اصول شرعی و قانونی ام.

- خشایار را کی دیده بودی؟

- یه روز که با آتوسا قرار ملاقات داشتم آتوسا رو تعقیب کرده بود و ما رو غافلگیر کرد و آتوسا هم بدون اینکه بترسه منو بهش معرفی کرد. ولی از رفتار خشایار فهمیدم که از من خوشش نیومد .

- چطور ؟

- فکر کرده بود منم مثل اغلب جوونای دیگه که مزاحم ناموس مردمند و دنبال خوشی وهوسرونی هستن منم برا همین منظور مزاحم خواهرشم.

- چرا این فکر رو کردی ؟

- چون رفتارش بی ادبانه و تو نگاهش دشمنی و کینه رو دیدم. ولی چون از آتوسا خیلی حساب میبرد واکنشی نشون نداد اما متوجه شدم که با چشم و ابرو برا خواهرش خط و نشون کشید و رفت .

خشایار پس از آنروز بطور پنهانی شماره تلفن پیمان را در غیاب آتوسا از گوشی تلفن خواهرش برداشته و یادداشت کرده بود.

- چرا خشایار رو کشتی ؟

- باعث اش همین بود ؟

- نه.

پس چی بود ؟

- وقتی خشایار خبر مرگ آتوسا رو بهم داد ، هم از مرگ اون دختر خوشحال بود و هم دست آخر منو مسخره کرد و فحش ناموسی به من داد. منم به رگ غیرتم بر خورد. آخه ما جنوبیا ناموس پرستیم و زود رگ غیرتمون به جوش میاد. از طرفی من وقتی با دو نفر از دوستام اونو بیرون از شهر بردیم قصد کشتن اونو نداشتیم فقط میخواستیم گوش مالیش بدیم. ولی خودش باعث شد که کشته بشه.

- چطور ؟

- چون خیلی پرو بازی درآورد . با اینکه میدونست ما سه نفریم و از پس ما برنمیاد اما چاقورو اول او از جیبش درآورد و ما رو تهدید کرد. ما هم چاقو رو از دستش گرفتیم و بعد زیر مشت و لگد " له و لوردش کردیم ".

- پس فکر نمیکردین که با زدن شما مرده باشه ؟

- نه به خدا.

- چاقو رو کی از دستش گرفت ؟

- یکی از دوستام.

- پس با ضربه چاقو کشته نشد ؟

- نه.

- پس چطور مرد ؟

- وقتی بلندش کردیم و زدیمش زمین ، سرش طوری به زمین اصابت کرد که فکر کنم ضربه مغزی شد.

- چطور فهمیدید که مرده ؟

- نفس نمیکشید .

- بعد شما چیکار کردید ؟

- از ترس فرار کردیم.

- آتوسا کی دفتر خاطراتشو بهت داد ؟

- یکی دو هفته قبل از مرگش.

- خاطراتشو خوندی ؟

- نه وقت نکردم حتی لای اونو باز کنم.

- تو که اونو دوست داشتی باید زودتر خاطراتشو میخوندی.

- راستش گذاشته بودم سر وقت و با حوصله بخونم که اجل مهلتش نداد و بعد هم قضیه خشایار پیش اومد و افتادم زندون. راستی خانم وکیل مادرم که به ملاقاتم اومد گفت دفتر خاطرات آتوسارو ازش گرفتی. درسته ؟

- بله درسته گرفتم.

- شما نوشته هاشو خوندی ؟

- بله چند تا رو خوندم.

- چی نوشته بود ؟

- خاطرات روزانه اش بود و چیزی خاص رو تو نوشته هاش ندیدم.

الهه ، صلاح ندانست که اسرار فاش شده آتوسا را به پیمان بگوید. و به سوالاتش ادامه داد :

پیمان ، چند کلاس درس خوندی ؟

- دیپلمم رو گرفتم .

- کجا ؟

- اصفهان.

- سربازی رفتی ؟

- بله.

- بعد از سربازی جایی هم کار کردی ؟

- نه خانم هر کجا دنبال کار رفتم کار پیدا نکردم. ولی درس میخوندم که برم کنکور بدم برای دانشگاه. حالا خانم وکیل سرنوشت من چی میشه ؟

- خدا کمکت میکنه و هر چه مصلحت باشه همون میشه.

الهه درحالیکه تمام گفت و شنودها را یادداشت برداری کرده بود سرباز مراقب برای بردن پیمان به در اتاق ملاقات کوفت و در را نیمه باز کرد و گفت :

وقت ملاقات تمومه.

پیمان ، با سرباز، داخل بند زندان رفت و احمد و الهه هم از زندان بیرون آمدند و بیدرنگ ، الهه ، احمد را به دفترش برد.

با ورود به دفتر ، احمد وارد اتاق نشیمن همگانی شد و طوری روی صندلی نشست که دستهایش از دو طرف آویزان ، سرش خم شده روی شانه راستش و پاهایش کشیده و پلکهای چشمانش روی هم افتاده بود و گویی آنکه خواب دیده باشد تمام حوادث و ماجراهای گذشته مانند نوار یک فیلم سینمایی در ذهنش نمایش داده میشد. الهه هم در اتاقش سرگرم چند تلفن شده بود و با موکلینش در خصوص پرونده هایشان گفتگو میکرد که یادش به احمد افتاد که در اتاق همگانی تنها نشسته. او بلافاصله منشی را صدا زد و سفارش چای را برای احمد داد و سپس برای ناهار ظهر از منشی خواست که غذا را از رستوران نزدیک دفتر سفارش بدهد.

الهه پس از تمام شدن صحبت هایش با موکلینش ، به اتاق نشیمن همگانی رفت و بی مقدمه رو به احمد کرد و گفت :

احمد آقا ، زندگی بعضی آدمها درست مثل پازل میمونه که قطعاتش از پیش تعیین شده ولی پراکنده هستن که روزی دست سرنوشت یا مشیت خداوندی یا تقدیر یا هر چه اسمش رو بذاریم اونارو از گوشه و کنار جمع میکنه و قطعات پازل رو روی صفحه میچینه و بعد شکلی از اون در میاد که خود آدم باورش نمیشه اون شکل قبلا طراحی شده.

- الهه خانم چه میخوای بگی و چه نتیجه ای میخوای بگیری ؟

- میخوام جبر حاکم بر زندگی رو نتیجه بگیرم. اما اینو بدونید تا سروناز رو دوباره نبینم و باهاش حرف نزنم قطعیت ماجرای آتوسا برام احراز نمیشه.

احمد کمی روی صندلی جابجا شد و گفت :

حرفهای پیمان براتون کافی نبود ؟

- خیر ، ما وکلا در اینگونه مسائل " شک " رو تا رسیدن به یقین در مورد همه حوادث سر لوحه کارمون قرار میدیم.

- شک به چی ؟

- به همه چیز.

- حتی به ماهیت موضوعی که معلوم هر دوی ما شده ؟

- احمد آقا ، قانون با ماهیت جرائم کاری نداره. شکل جرائم براش مهمه. ماهیت هر چه میخواد باشه.

- ولی شکل ماجرای آتوسا با گفته های کارمند ثبت اسناد و گفته های پیمان که مطابقت داشت ؟

- بله آقای جاشو ولی من هنوز به یقین کامل نرسیدم. چون تشابهات اسمی ، ماجراهای شبیه به هم زیادن. " ظن و گمان هم حقیقت چیزی رو برای آدم آشکار نمیکنه ".

- پس الهه خانم تا کجا باید جلو رفت ؟

- تا اونجا که همه شواهد و قرائن و امارات دال بر مدلول باشن.

الهه به حرفش ادامه داد و گفت :

با دیدن سروناز و مقایسه حرفهای او با حرفهای کارمند ثبت و پیمان و از همه مهمتر اگر سروناز عکسی از کودکی آتوسا " گلنار " داشته باشه و اینکه جاسم شوهرش بوده و شهید شده و مشخصات منزل درست باشه ، اونوقت به یقین میرسم و پرونده آتوسا مختومه میشه.

- الهه خانم با مختومه شدن پرونده وظیفه من چیه ؟

- اول اینکه نه آریا و نه سروناز و نه پیمان و نه خانواده شما ( گلرخ و نسیم ) و نه حتی خانواده من ، از قصه غم انگیز آتوسا " گلنار" نباید چیزی بفهمن و از همه مهتر همون بهتر که مادر آتوسا فکر کنه که دخترش توسط عراقی ها دزدیده شده.

- الهه خانم ، من جواب وجدانمو چی بدم ؟

- گاهی برای جلوگیری از ایجاد یک غائله جدید باید سکوت کرد و به ندای وجدان پاسخ نداد. تازه گذشته از این ، نیت شما خیرخواهانه بوده .

احمد ، منظور الهه را فهمید که اگر سروناز و پیمان حقیقت ماجرا را بفهمند احتمال دارد که از او شاکی شوند و اتهام آدم ربایی را علیه او در دادگاه اقامه نمایند و مدعی شوند که چرا احمد وقتی گلنار را از زیر آوار نجات داده ، تحویل مقامات مسئول نداده است. گرچه این احتمال بعید بنظر میرسید اما فرض احتمال بعید محال نبود.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: مکث نت,مکث سانگ,مکث بین الملل,مکس چت,مکس پلیر,مکس پاتوق,مکث موزیک,مکث تمپ,مکس امینی,مکس اسپید, نویسنده: مریم مقدم تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 1:32

صفحه بندی