( مکث )
( 74 )
دور میز شام ، نسیم علی رغم اینکه همیشه حرفی برای گفتن داشت ، اما اینبار ساکت و خاموش و در افکاری جورواجور فرو رفته بود و با تامل غذا میخورد. احمد و گلرخ هر دو حواسشان متوجه او بود که یکباره وزش بادی شدید پنجره هال منزل را بهم کوفت و شیشه پنجره شکست. نسیم یکباره از جایش جستی زد و رفت و پنجره را بست و سپس با دست و جارو برقی ، شیشه های درشت و ریز را جمع آوری کرد که در حین برداشتن قطعه شیشه های درشت ، لبه تیز شیشه دست او را برید و خون از دستش جاری شد. گلرخ بلادرنگ از پشت میز شام برخاست و به سمت جعبه کمک های اولیه رفت و چسب زخم و پارچه و دوای ضد عفونی کننده را آورد و دست نسیم را باند پیچی کرد و هر دو دوباره آمدند و پشت میز شام نشستند. و نسیم در حالیکه آرنج دست زخم دیده اش را روی میز تکیه داده بود ، با دست دیگرش به خوردن غذا و نوشیدنی پرداخت. این حادثه او را از افکار دقایق پیش بیرون آورد و رو به مادرش کرد و گفت :
مامان ، با بابا صحبت کردی ؟
- در چه موردی دخترم ؟
- مامان ، قرار نیست خودت رو به اون راه بزنی.
گلرخ روی صندلی قدری جابجا شد و گفت :
- آهان ، قضیه فرنگیس و فرهاد رو میگی ؟
- آره مامان.
- بله دخترم ، همین امروز در شرکت ، خیلی مختصر موضوع رو با بابات مطرح کردم.
احمد که تا آن لحظه ساکت و خاموش نشسته و از حرفی که گلرخ در محل کارش در مورد سنخیت زده آزرده خاطر بود رو به نسیم کرد و گفت :
دخترم ، مامانت یه چیزهایی در مورد فرنگیس گفت ولی نظر خودت در مورد ازدواج با فرهاد مهمه . در ضمن مامانت در مورد سنخیت در وصلت و ازدواج حرف زد و منو هم غافلگیر کرد که حرفی بزنم که ظاهرا خوشایند مامانت نبود و برداشت من از حرفش اینه که مامانت اونو دست آویز نداشتن سنخیت خودش با من ، یا من با او قرار داد و قضیه از این قرار بود :
امروز صبح که مامانت به اتاق من اومد و در مورد موضوع فرنگیس و شما با من صحبت کرد ، یکمرتبه از روی مبل پاشد و از پشت پنجره اتاق نگاهش به پرنده ای افتاد که در آسمان در حال پرواز بود. و از من خواست که منم از پشت میزم پاشم و به آسمان و به اون پرنده نگاه کنم. ولی راستش رو بخوای حواس من در اطراف مسائل مالی شرکت و موضوعی که درباره تو مطرح کرده بود دور میزد و من وقتی به درخواست مامانت پا شدم و پرواز پرنده رو دیدم به مامانت گفتم : خب که چی ؟ که مامانت گفت : هیچی . و در ادامه حرفش چیزی گفت که بنظرم منظورش نداشتن سنخیت من و او بود. ولی گفت در عین حال اختلافی در زندگی زناشویی با هم نداریم. یا او با من خودشو هماهنگ کرده یا من با او هماهنگ شدم و یک توازن و تعادل رو به بوجود آوردیم که داریم زندگی میکنیم. دخترم ، بنابراین ، از قضیه امروز من و مامانت نتیجه بگیر و حواست رو جمع کن که با فرهاد و مخصوصا مادر و پدرش ، تو و ما سنخیت اخلاقی و فرهنگی داشته باشیم. در غیر اینصورت حال و روز فردای تو هم مثل حال و روز امروز من و مامانت میشه.
نسیم از این قضیه ای که باباش تعریف کرد شگفت زده شد ولی تیزهوشی و حضور ذهن ، او را به فراصت انداخت که نباید در اینباره سکوت کند.
گلرخ در حالیکه احمد حرفش را میزد ساکت بود که نسیم متوجه شد که در چشمان مادرش اشک حلقه زده و بغض گلوگیرش شده . تا نسیم متوجه حال مادرش شد سکوتش را شکست و خطاب به او گفت :
مامان ، از حرفای بابا ناراحت نشو .
گلرخ آهی عمیق از دل برآورد و چیزی نگفت که نسیم دوباره به حرف آمد و گفت :
مامان ، بابا یه مرد و شما یه زن هستین. و زنها اغلبشون انتظار بی موقع از شوهراشون دارن. من حق رو به بابا میدم. میدونی چرا ؟ برای اینکه اولا ، اون لحظه ، بابا از کجا میتونسته بفهمه که منظور سوال شما چیه و در فکر شما چه میگذره ؟ درثانی مسئولیت مالی شرکت و قضیه ازدواج من شوخی بردار نیست. مامان ، میدونی که منم مثل خودت خیلی احساساتی و عاطفی ام. ولی هیچوقت با همسر آیندم چنین رفتاری رو نمیکنم و از او انتظار ندارم که درست عین من فکر کنه. اونم در یه لحظه غافلگیر کننده ازش چیزی بپرسم که جوابش با فکر من جور در نیاد. در ضمن شما و بابا ، هم درست میگید که در ازدواج و وصلت ها باید سنخیت رو در نظر گرفت ، ولی آدما مثل ساز می مونن که برای نواختن ، باید اول کوک بشن که صدای دلنشین ازشون دربیاد. حالا من از شما و بابا میپرسم چه کسی و چه چیزی باید ساز درون آدما رو مخصوصا اگه زن و شوهر و عاشق و معشوق هم باشن کوک کنه تا دو نوزانده زن و شوهر همنوا ، بتونن در کنسرت زندگی برا خودشون و دیگران جاذبه ایجاد کنن. به نظرم اونی که اینکارو میکنه عقل و منطق هستش نه عشق. وقتی عقل ، ساز درون رو کوک کرد و صداهای دلنشین و خوش آهنگ که درواقع همون جاذبه رفتارهای موزون و متعادل آدمهاست از اونا دیده و شنیده شد ، اونوقته که عشق پیداش میشه. مامان ، نوازنده ها و خواننده ها تا قبل از این که روی صحنه اجرا برن ، با " فن " سر و کار دارن نه با هنر. و وقتی فن نواختن و خوندن رو تمرین کردن ، اونوقت میشه هنر، که از درون برخاسته و در ظاهر رونمایی میشه . نتیجه میگیریم که سکوی پرواز پرنده هنر و عشق در آسمان و کهکشان زیبایی ها ، ابتدا فائق اومدن بر مهارتهای فنی پروازه و تا قبل از این مرحله ، از عاطفه و احساسات باید دور بود تا مهارت لازم به دست بیاد. پس در ابتدای ورود به دنیای هنر و عشق و بطور کلی زیباییها دخالت با عقله و نه عشق . مامان شما نباید حین تمرین مهارتهای جدی زندگی که قراره به عشق و زیبایی ختم بشه و موقع رایزنیهای سرنوشت ساز، عاطفه و احساسات رو دخالت بدی. آنموقع هم که بابام آسمون و پرنده رو نگاه کرده و در پاسخ پرسش شما گفته : خب که چی ، و شما ، اشتباه برداشت کردی در واقع ساز درون هیچیک از شما کوک و " هارمونی" نبوده ، نتیجتا در صحنه عین ، و ، اجراء ، همنوا نبودید. گذشته از این بقول شاعر: "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" . به هر حال ، ببخشید مامان که من فضولی کردم و صریح حرف زدم ، من هر چی میدونم از شما یاد گرفتم و از وقتی هم که بابام وارد زندگی ما شد درسها از وجود نازنینش آموختم . همین و بس .
نسیم با حرفهایش احمد و گلرخ را به وجد آورد. بطوریکه گلرخ از جای خودش برخاست و دستهایش را دور گردن احمد حلقه زد و نسیم هم بلافاصله از جایش برخاست و با دستی که صدمه ندیده بود هر دوی آنها را یکی پس از دیگری در آغوش کشید و بوسید و سپس رفت و سر جایش نشست و دوباره شروع به حرف زدن کرد :
خب ، حالا بریم سر اصل مطلب .
بابا ، فرنگیس ، دبیر دوره دبیرستانم بوده و با خوی و خصلت او آشنایی دارم. آخرین بار هم که دیدمش همون اخلاق قدیم و ندیم رو داشت با پختگی بیشتر. ولی نمیدونم شوهرش چه جور شخصیه. ولی مامان از قول فرنگیس گفته که طلا و جواهر فروش بازار نقش جهان اصفهانه و شغل طلا و جواهر فروشی جدای از مشاغل دیگس. برا اینکه ظرافت هایی در اون هست که خوی و خصلت صاحب کار هم معطوف به اون ظرافت ها و دقت نظر میشه. بنابراین فکر نمیکنم بابای فرهاد با ما نتونه کنار بیاد.
بابا ، خودتون میدونید که هر کس رفتار مخصوص خودشو داره و هر آدمی بر اساس فلسفه خودش زندگی میکنه و دنیا رو بر اساس همون فلسفه شخصی خودش میبینه. دو نفر آدم پیدا نمیشن که عین هم باشن. دقیقا مثل اثر انگشت. همونطوری که خطوط و اثر انگشت هر کس مخصوص خودشه ، مجموعه رفتار و کردار و پندار آدمها هم مخصوص خودشونه. البته با این تفاوت که آدم خیلی زود با سلاح عشق و محبت ، تغییر رفتار میده و حتی ممکنه در افکارش تغییراتی بوجود بیاد. کما اینکه تجربه این رو ثابت کرده که هیچ سلاحی بهتر از محبت وعشق ، برای رام کردن آدمهای زمخت و چموش و خشن و غیر قابل انعطاف موثر نیست. و پند و اندرز و خطابه و موعظه و دستورالعمل های اخلاقی مخصوصا اگر گوینده خودش عامل به حرفهای خودش که برای دیگران میزنه نباشه نمیتونه حرفاش برای دیگران موثر بیفته که متاسفانه در این روزگار ، این دست آدما ( که کم هم نیستن ) هیچوقت قیچی اصلاحشون برای دیگران نه تنها خوب کار نمیکنه بلکه خیلی هم کنده و زیبایی ها رو با دخل و تصرف نا بجا بی آنکه مهارت داشته باشن تبدیل به زشتی و پلشتی میکنن.
احمد برای اولین بار بود که میدید دخترش اینگونه حرف میزند و افکار مترقیانه ای دارد و به مسائل پیرامونش با موشکافی و دقت نگاه میکند. مضافا که او را دست پرورده همسرش گلرخ میدانست چون او سالها در دوری و بیخبری از آنها بسر برده و به همین دلیل در دلش به گلرخ آفرین میگفت که توانسته بود دخترش را درست تربیت کند.
گلرخ مانند طاووسی که بال و پرش را باز کند و به نمایش بگذارد ، همان حالت را پیدا کرده بود. نسیم که حرفهایش تمام شد احمد گفت :
دخترم ، از حرفهایی که زدی لذت بردم و بر خودم میبالم که چنین دختری دارم. که با اینکه جوونه و هنوز زندگی رو اونطوری که باید تجربه نکرده اما بر بسیاری از رموز و دقایق اون اشراف فکری داره.
گلرخ وسط حرف احمد پرید و گفت :
احمد ، عقل و شعور و بینش به سن و سال نیست. من نمیخوام بگم که دخترم تافته جدا بافته ایه. اما درد و رنجی که در نبود تو کشیده اونو در کوره مذاب حوادث زندگی تا اندازه ای ناب کرده. البته منظورم تعریف نابجا نیست بلکه یه حقیقته و شاید هم خیلی متاثر از مراقبت های من نبوده باشه. فقط اینو بدون که من و نسیم در غیبت نابهنگام تو مثل دو درخت بودیم که در کویر زندگی روئیدیم. و این در حالی بود که هیچ جویباری از کنار ما نگذشت ، کمتر پرنده ای بر شاخسار ما لانه کرد ، برقش سوزنده آفتاب ، بی سرپرستی و بی باغبانی ، پختار ناشده ، مدام با گردباد و طوفان روبرو بودیم. البته شما هم گرفتار بلاهایی در زندگی بودی و اینو باور دارم که شما یه جور دیگه در تنور شعله ور زندگی گداخته شدی و حالا سری داری و سودایی. اما همونطور که نسیم گفت ، شما مرد بودی و از تعرض به دور. اما فکرشو بکن که ما همواره در معرض خطر و دستبرد بودیم. احمد ، زن تنها ، دختر تنها ، یا مادر و دختر تنها و بیکس که مرد بالا سرشون نباشه ، خیلی بعیده در کارزار زندگی جون سالم به در ببرن. البته باید استثناهارو کنار بذاریم.
احمد در برابر حرفهای نسیم و گلرخ متحیر مانده بود که چه بگوید ولی در پایان به سخنانی مختصر بسنده کرد و گفت :
دخترم ، خانمم ، بعد از خدای مهربان حالا من تا زنده هستم و تا اونجایی که بتونم سعی میکنم جبران گذشته رو بکنم. اگرچه عمر از دست رفته رو نمیشه برگردوند ولی گرانبهاترین چیزی که نتیجه این عمر از دست رفته هست ، آرامشیه که فکر میکنم هر سه ما به اون رسیدیم و این کم چیزی نیست. خانمم ، اگر ما سنخیت نداشتیم ، این لحظه و امشب اینطور با هم راحت حرف نمیزدیم. گلرخ تو نباید این بی تفاوتی ناخواسته من رو نسبت به طبیعت و آنچه تو دیدی ، به نداشتن سنخیت ربط بدی.
گلرخ ، درباره من ، زود قضاوت کردی ! صبر در قضاوت ، صبر در مصیبت و بلا ، صبر در اظهار نظر کردن در خصوص چیزی ، صبر در تصمیم گیری ( اگر به درازا نکشه و تبدیل به اقدام و عمل بشه ) همه و همه نتیجه تجربه و اندیشه بزرگان علم و ادبه. عزیزم ، ما دیگه در سنی نیستیم که بخوایم برا هم فیلم بازی کنیم. یادت نره که من و تو در شیب و سرازیری جاده زندگی هستیم و باید مثل اتومبیل با دنده سنگین (عقل) شیب رو به آخر برسونیم که خطری متوجهمون نشه. احساسات و عواطف مهار ناشدنی نابهنگام و توقعات حساب نشده ، یدفعه می بینی که آتش به پا میکنه و ، باغ و مزرعه سر سبز زندگی رو دستخوش حریق میسازه.
احمد که حرف میزد ، گلرخ نصف پاکت سیگار رو کشیده و فضای خانه پر از دود شده بود که نسیم از جا برخاست و پنجره دیگه هال رو باز کرد و سپس داخل آشپزخانه رفت و سه استکان چای تازه دم که قبلا گلرخ تدارک دیده بود آورد و هر سه سرگرم نوشیدن چای شدند. احمد در حالیکه چای داغ را نزدیک لبهایش برد آنرا دوباره روی میز گذاشت و رو به نسیم کرد و گفت :
دخترم ، میدونی که بابا بزرگت عماد ، مریضه و من پس فردا عازم بوشهر هستم و تصمیم دارم سر راه ، دو روز، در اصفهان توقف کنم که هم فرنگیس و هم همسرش و هم فرهاد رو با کمک الهه ببینم. و ضمنا درباره اونا تحقیق کنم. با تصمیم من موافق هستی ؟
- چرا که نه. کاملا موافقم. به شرط اینکه سخت نگیری. چون هر چیزی رو که سخت بگیری ، سنگینی و سختی اون چیز در ذهن آدم بیشتر میشه. در ضمن دخترت این هنر رو در خودش سراغ داره با کسی که ازدواج میکنه بتونه کنار بیاد. تا اونجایی که من مطالعه کردم مردها از همسراشون چند انتظار مهم رو دارن.
گوشهای احمد تیز شد و گفت :
بگو دخترم .
- یکی اینکه بلد باشن غذای خوب و خوشمزه درست کنن که متاسفانه امروز اغلب دخترای دم بخت ازش اکراه دارن که نتیجه غرور کاذبه ، در حالیکه طبخ غذای خوب و دلپذیر و دست پخت خوشمزه ، یه هنر والاییه ، اونم برا خانمها . یکی دیگه اینکه ، آرایش و خودآرایی رو از هر حیث فقط و فقط اختصاص ندن به مهمونی دادن ها و مهمونی رفتن ها. بلکه در منزل هم برای جلب توجه و تحریک احساسات همسراشون به خودشون برسن ، در فقر و غنا روح سازگاری داشته باشن ، توقعاتشون در مسائل مالی در حد و اندازه کسب درآمد شوهراشون باشه یا اگه هر دو کسب درآمد دارن شراکتا موازنه و تعادل رو در خرج و برج در نظر بگیرن ، هم و غمشون رو بیشتر صرف تربیت درست بچه هاشون بکنن ( البته اگه بچه داشته باشن ) .
زنها هم اولین چیزی که در مورد مردشون خیلی حساس هستن اینه که مردشون ، چشم چرون و" دون ژوان " نباشه و مبتلا ، به توهمات " دون کیشوت " مآبانه نشه ، وزانت همراه نجابت رو داشته باشه ، شیک و آراسته لباس بپوشه ، موقعیت زنش رو در نظر بگیره و بی موقع توقعات بیجا از او نداشته باشه. البته بابا ، من هنوز زندگی زناشویی رو تجربه نکردم ولی با مطالعه در اطراف این مسائل تونستم این چیزهایی رو که گفتم نتیجه بگیرم. بابا ، امروز، آمار طلاق ها خیلی زیاد شده و یکی از انگیزه های مهم اون ، فقر و نداری و استیصاله. تمکن و برخرداری از تنعم در حد اعتدال میتونه روپوش خیلی معایب برا آدمها باشه . البته همراه با تفاهم .
من فکر نمیکنم خانواده ما و خانواده فرهاد ، در حال حاضر در چنبره این بلای خانمان سوز ( فقر) باشیم. در ضمن حرف آخرم اینه که هر چه شما و مامان تصمیم بگیرین من تابع اون هستم چون میدونم تصمیم منطقی میگیرید و عاقلانه فکر میکنید و خصوصیات اخلاقی منو درک کردین. من دیگه حرفی در اینباره ندارم که بزنم.
ساعتی از نیمه شب گذشته بود. احمد و گلرخ با حرفهایشان مخصوصا حرفهای نسیم به یک آرامش خاطر رسیده بودند. فضای خانه اگرچه با سیگار کشیدنهای پی درپی گلرخ پر دود شده بود ، اما در عین حال گویی آنکه عطرآگین بود. باد ملایمی میوزید و پرده پنجره را به اهتزاز درآورده بود. احمد از پشت میز شام برخاست و به کنار پنجره رفت . یک لحظه چشم به آسمان پر ستاره دوخت و نفسی عمیق از سینه بیرون داد وهوای تازه حیاط منزل را در سینه فرو برد . سوسوی ستارگان در چشم اندازش بود که گلرخ را صدا زد و گفت :
عزیزم ، امشب برام خیلی شب قشنگیه .
و با دست به ستاره ها اشاره کرد. سه تا ستاره پرتواشان از دیگر ستاره ها چشمگیرتر و درخشان تر بود. احمد رو به گلرخ کرد و گفت :
من این سه تا ستاره رو خیلی دوست دارم. سالها پیش هر شبی که به آسمان نگاه میکردم به این سه ستاره خیره میشدم. نمیدونم چه ارتباطی بین من و این سه تا ستاره هست که از اون بی خبرم. روزگاری که کارتن خواب خیابونای تهرون بودم. همیشه به این سه تا ستاره نگاه میکردم و مخاطب درد دلهای من بودن.
در این هنگام بود که قطرات اشک از چشمهای احمد روی گونه هایش آرام آرام میلغزید و فرو میفتاد. گلرخ شگفت زده شده بود. پیش خودش میگفت چقدر شاعرانه . من چه قضاوت نابجایی در مورد احمد کردم. خدایا منو ببخش. در این میان که گلرخ با خودش در درونش حرف میزد ، احمد خمیازه ای کشید که نشان غلبه خواب بر او بود . گلرخ بازوی احمد را گرفت و هر دو به اتاق خوابشان رفتند. نسیم قبلا به آنها شب بخیر گفته و به اتاقش رفته بود.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir