( مکث )
( 64 )
با ورود احمد به دفتر وکالت الهه ( به درخواست منشی او ) در اتاق انتظار نشست. چون الهه با یکی از موکلین خود در حال گفتگو بود. منشی ، ورود احمد را به اطلاع الهه رساند. دقایقی نگذشت که موکل الهه از اتاق بیرون آمد و احمد با راهنمایی منشی به اتاق الهه رفت. الهه برای ادای احترام از پشت میزش برخاست و احمد را دعوت به نشستن کرد و برای او به منشی چای سفارش داد . الهه پس از احوالپرسی های متعارف به احمد گفت :
فکر نمیکردم با دریافت نامه فکس شده من ، به این زودی تشریف بیارید.
- الهه خانم آنچه درباره یاشار و خانوادش در نامه اشاره کردید برام باور کردنی نبود. من روزیکه جسد آتوسا رو به تنهایی به مازندران میبردم یادم نیست به یاشار یا عایشه گفتم " شما به زودی به سزای عملتون میرسید ". من قصد نفرین کردن به اونارو نداشتم ولی مثل اینکه اون لحظه ، لحظه ای شوم بود و بیان من که قصد و غرضی خاص ( در انتقام جویی طبیعت از آنها ) را نداشتم تحقق پیدا کرد. و از این واقعه باید درس عبرت گرفت که هیچوقت نباید حرفی ناپخته و نسنجیده رو نسبت به کسی بر زبون آورد. اونهم اگر اون حرف ، حال و هوای نفرین داشته باشه و از روی خشم و غضب یا دلشکستگی گفته بشه. به هر حال ، عذاب وجدان ، انگیزه فوریت سفر من به اصفهان شد. تا ببینم درخواست های شما در خصوص آتوسا که در نامه به آن اشاره کردید چیه.
احمد همچنان که حرف میزد احساساتی هم شده و چشمانش از اشک ترگردیده بود بطوریکه الهه را تحت تاثیر قرار داد. الهه درحالیکه سخت خودش را با چادر و مقنعه پوشانده بود و در تمام مدتی که احمد حرف میزد سرش روی میز کارش خم شده بود پس از تمام شدن حرفهای احمد سرش را بلند کرد و با چشمانش که پلک هایش جلوی خیرگی آنها را میگرفت گفت :
تا اونجایی که من در طول چند سال شمارو شناخته ام از فراز و نشیب هایی خطرناک خودتون رو به سلامت عبور دادید و از نازل ترین سطح زندگی خودتون رو به بالاترین قله افتخار رسوندید. البته هم مشیت الهی یاورتون بوده و هم اراده پولادین خودتون انگیزه این سعادت و توفیق گردیده. بنابراین جا داره که قلبی رئوف داشته باشید و گاهی احساسات بر منطق شما غلبه کنه. پس خودتون رو سرزنش نکنید و از اونجایی که شما از بستر فقر و استیصال برخاسته اید و الحمدالله به یک زندگی توام با رفاه دست یافته اید درد درماندگان ، یتیمان ، بی سرپرستان ، خانه بدوشان را خوب درک کرده اید و میکنید. انسان هر اندازه هم که مقتدر باشه نمیتونه جلوی حوادث غیر پیش بینی شده رو بگیره و بنظر میرسه بطور کلی ماجرای زندگی خود شما و آنچه تا کنون اتفاق افتاده و به دنبال اون مرگ آتوسا ، قتل خشایار ، مردن عایشه و نیز مرگ یاشار ، یک زنجیره بهم پیوسته ای بوده و هست که قطعا ، حکایت از مشیت و حکمتی رازناک داره و هیچکس هم مقصر نیست. جمله ای رو هم که شما در آخرین دقایق ، به خانواده یاشار در بیمارستان گفتید نفرین نبوده بلکه از روی دل دردمند شما بوده. دلی که همواره برای دیگران در سینه شما میتپه و من مطمئنم در چنین دلی نفرین جایی نداره. و جمله ای که گفتید لقلقه ی زبان بوده و نه برخاسته از دل.
- فکر میکنم همینطور بوده الهه خانم. خوب تشخیص دادید. حالا من در اختیار شما هستم. بفرمایید خواسته خودتون رو در مورد آتوسا مطرح کنید.
الهه کاغذ و قلمی را جلوی خود گذاشت و گفت :
هر چی از شما میپرسم بدقت روی آن تمرکز کنید و من پاسخ های شما رو یادداشت میکنم.
- بسیار خب بفرمایید بپرسید.
- روزیکه آتوسا رو از زیر آوار خانه نجات دادید تنها بودید ؟
- خیر همرزمانی همراهم بودند که اونا هم در نجات آن کودک ، کمکم کردند.
- در حال حاضر از اونا خبر و اثر و نشانی دارید ؟
- نه متاسفانه. سالها گذشته و نمیدونم چه بر سرشون اومده.
- شما موقعیت محلی خونه ای که مخروبه شده بود مشخصاتی از اون در ذهنتون هست ؟
- بذارید قدری درخصوص آن تمرکز کنم ... بله یادم اومد. خونه در ضلع جنوب شرقی شهر خرمشهر بود. خونه ای دو طبقه با یک زیرزمین ، داخل حیاط خونه هم دو درخت نخل بود.
- آتوسا رو کجا و چطور پیدا کردید ؟
- در جایی که سنگر گرفته بودیم از زیر زمین صدای گریه شنیدم. در زیر زمین مسدود شده بود که با کمک همرزمانم حفره ای ایجاد کردیم که به زیر زمین راه پیدا کنیم.
- اونوقت چی شد ؟
- آتوسا ، زیر خاک و گل و سنگ و آجر بطور معجزه آسایی در زیر محفظه ای ( که از آسیب مصون مانده بود ) قرار گرفته بود و به شدت گریه میکرد .
- یادتون میاد اون محفظه چه بود ؟
- بله ، یه سبد بافته شده از الیاف گیاهی ، که روی سر آتوسا ، به طور تصادفی ، یا به خواست خدا قرار گرفته بود و مانع آسیب به سر و صورتش شده بود.
- شما اگه دوباره به خرمشهر برید میتونید اون خونه رو شناسایی کنید ؟
- بله در صورتیکه خونه توسط عوامل دولتی صاف زمین نشده باشه.
- فرض رو بر این میگیریم که خونه صاف زمین شده باشه. آیا امکان داره از طریق سازمان ثبت اسناد و املاک فهمید که اون خونه متعلق به کی بوده ؟
- بله الهه خانم ، میشه فهمید ولی این مستلزم صرف وقته ، و الآن هم ساعت اداری نیس.
- بله البته که ساعت اداری نیس ولی شما ، بهتر از من میدونید که در مملکت ما سرنخ هرچیزی و هر کاری رو در هر ساعت شبانه روز ( اگر قرار باشه ) میشه پیدا کرد. لطفا خرج کنید.
الهه به حرفش ادامه داد و گفت:
- شما شخص با نفوذی هستید و در ارتش و سپاه و بسیج دوستانی دارید. اونا میتونن این مسئله رو تلفنی پیگیری کنن .
- الهه خانم ، سالها گذشته و دوستان من اغلب بازنشسته یا اکثرشون شهید شدن.
- ولی با سوابق درخشان شما در جبهه جنگ میشه قضیه رو دنبال کرد.
احمد قدری به فکر فرو رفت و تا حدودی توانست حدس بزند که الهه دنبال چه سر نخی میگردد که رو به الهه کرد و گفت :
من الان تلفنی مقدمات کار رو فراهم میکنم.
احمد از الهه خواست که او را به اتاق روبروی اتاق منشی ، که اتاق نشیمن همگانی و برای رایزنی بود همراهی کند ( احمد قبل از ورود به اتاق الهه زوایای آپارتمان الهه را با دقت ورانداز کرده بود ). الهه تلفنی از منشی خواست و احمد به اتاق نشیمن همگانی رفت. و در حالیکه تنها بود سرگرم تلفن زدن به دوستان و همرزمان قدیمی اش شد. ساعتی نگذشت که احمد پس از نتیجه گیریهایش با همراهی منشی ، دوباره وارد اتاق الهه شد و گفت :
خوشبختانه یا بدبختانه هنوز بسیاری از خانه های ویران شده بر اثر جنگ جز تعدادی اندک به همان صورت ویرانه باقی موندن و خونه ای که آتوسا رو در آن پیدا کردم هنوز به همون صورت ویرانه مونده و بازسازی نشده.
- از مالک آن چیزی دستگیرتان شد ؟
- الهه خانم ، اینو باید از سازمان ثبت اسناد و املاک شهر پرسید.
- خب احمد آقا بپرسید. البته اگه پلاک اونو به یاد داشته باشید.
- این چه حرفیه الهه خانم ، خونه ویران شده ، اونهم در بحبوحه جنگ ، مگه پلاکی از اون بجا میمونه ؟
- اگر دقیقا موقعیت کوچه و محل و اضلاع شرق و غرب و شمال و جنوب این خونه رو برای سازمان ثبت تشریح کنید از روی دفتر ثبت میشه پلاک اونو فهمید.
احمد دوباره با تلفن درحالیکه در اتاق انتظار و اتاق همگانی قدم میزد از طریق دوستان بانفوذش در خرمشهر استعلام خانه مورد بحث را نمود. که خوشبختانه یکی از دوستانش تلفن یکی از کارمندان اداره ثبت اسناد و املاک را به او داد و بلافاصله احمد تلفنی با او تماس گرفت. و معلوم شد که خانه آن کارمند ، یک کوچه بالاتر از خانه ای بوده که آتوسا در آن توسط احمد نجات یافته بود. احمد با خواهش و تمنای بسیار سرانجام پلاک خانه مخروبه ای که آتوسا در آن پیدا شده بود را گرفت و بلافاصله قلم و کاغذی از منشی الهه درخواست کرد و نام مالک خانه را یادداشت نمود و بیدرنگ به اتاق الهه رفت و با خوشحالی گفت :
الهه خانم ، بالاخره پلاک و نام مالک خونه معلوم شد.
- نام مالک چیه ؟
- جاسم ...
الهه با شنیدن اسم جاسم " موهای بدنش سیخ شد " و لرزه ای بر اندامش افتاد چون خواب آتوسا برایش تداعی شد. آنجا که آتوسا در نوشته اش گفته بود یک مرد و یک زن به خوابش می آید که آن مرد کلمه ای را با حرف " جیم " بر زبان می آورد.
احمد تغییر حال الهه را در چهره اش فهمید و پرسید :
چی شد الهه خانم چرا حالتون تغییر کرد ؟
- چیزی نیس احمد آقا فقط خواهش میکنم از کارمند ثبت که نام جاسم رو به شما گفته بیشتر بپرسید. شاید سرنشینان خانه آتوسا را بیشتر بشناسه.
احمد که خسته از تلفن های پی در پی بنظر میرسید دوباره شماره کارمند اداره ثبت اسناد را گرفت و حدس الهه درست بود چون او هم جاسم را میشناخت و هم همسر و فرزندانش را. و آنچه اینبار کارمند ثبت به او گفته بود احمد بلافاصله به الهه گفت :
الهه خانم جاسم ... مالک خانه جوانی تقریبا بیست و هشت ساله بود ( که به گفته کارمند ثبت ) در جنگ شهید شده ، او همسری داشته به نام " سروناز" که تقریبا بیست و پنج سالش بوده. با دو فرزند پسر و دختر. اسم پسرش " پیمان " دو ساله و اسم دخترش " گلنار" یکساله و در بحبوحه بمباران سروناز و پسرش خونه رو ترک میکنن در حالیکه گلنار زیر آوار میمونه. سروناز دو ساعت بعد از قطع بمباران برای پیدا کردن دخترش به خونه برمیگرده که متاسفانه او رو پیدا نمیکنه و گمان میکنه که عراقی ها او رو دزدیدن و پس از اون هم سروناز با فرزندش پیمان خرمشهر رو ترک میکنن. الهه خانم اینها اطلاعاتی بود که کارمند اداره ثبت اسناد به من داد و حالا منو سخت به فکر فرو برده که نکنه گلنار همون دختر بچه ای بوده که من اونو دو ساعت قبل از اینکه مادرش سروناز بیاد و او رو ببره من اونو پیدا کردم و بردم آبادان و تحویل یاشار دادم.
الهه با شنیدن ماجرا ، رنگ از رخش پرید . چیزی نمانده بود که نقش بر زمین شود ولی بر خود مسلط شد. اما تعادل خود را در رفتار از دست داده بود که احمد به کمک منشی او را به نزدیک ترین درمانگاه بردند. الهه به مدت یک ساعت زیر" سرم" بود تا اینکه تعادلش را بدست آورد و پس از آن ، همراه با احمد و منشی دوباره به دفتر برگشت و اینبار رو به احمد کرد و گفت :
احمد آقا مطمئنی که آنچه کارمند ثبت به شما گفته درست بوده ؟
- میخوای خودتون باهاش صحبت کنید ؟
- بله اگه ممکنه.
احمد دوباره شماره کارمند ثبت را گرفت و پس از معرفی گوشی تلفن را به الهه داد .
الو سلام روزتون بخیر.
- علیک السلام.
- ببخشید مشخصات خانه ای رو که به آقای جاشو گفتید درسته ؟
- بله خانم ، همسر من دوست سروناز بود و ما هم محلی جاسم خدابیامرز بودیم.
- مطمئن هستید که اسم پسر جاسم پیمان و اسم دخترش گلنار بوده ؟
- بله خانم ، من که به احمد آقا دروغ نگفتم .
- یه سوال دیگه.
- بفرمایید.
- در حیاط خانه جاسم آیا درخت نخلی بوده ؟
- بله خانم دو تا درخت نخل بود. منزلشون هم دو طبقه بود و یه زیر زمین هم داشت.
- متشکرم خدانگهدار.
وقتی الهه از مشخصات خانه ، اطمینان کامل پیدا کرد دفترچه خاطرات آتوسا را از کشو میزش درآورد و آن قسمت از نوشته ای که آتوسا خوابهایش را تعریف کرده بود به احمد نشان داد. احمد نوشته آتوسا را خواند و پس از خواندن نوشته ، سرش را میان دو دستش گرفت و الهه به تشریح آنچه به ذهنش رسیده بود پرداخت و گفت :
احمد آقا ، مرده ها معمولا وقتی به خواب آدم میان ( من خودم تجربه کردم ) حرکات و حرفاشون نامفهومه ولی زنده ها برعکس خیلی واضح و روشن حرف میزنن.
- الهه خانم چه نتیجه ای میخوای بگیری ؟
آقای جاشو خوب به حرفام گوش کنید.
اول اینکه حرف " جیم " که آتوسا به اون اشاره کرده درواقع شخص مرده میخواسته به دخترش اسم جاسم رو بگه. دوم اینکه مادرش به درخت سرو داخل حیاط منزل یاشار تکیه میداده و در خواب آتوسا به درخت سرو اشاره میکرده که میخواسته با این علامت اسم خودش رو که سروناز بوده به آتوسا تفهیم کنه. سوم اینکه مخاطب خیالی نوشته های آتوسا " گلنار " درواقع خود واقعی اش بوده که با او حرف میزده. چون در گذشته بطور سنتی ، طفل که به دنیا میومده معمولا اول در گوشش " اذان " میخوندن و سپس اسم بچه رو تو گوشش میگفتن. پس نتیجه میگیریم که اسم گلنار که بهنگام نوزادی در گوشش خونده شده درواقع نام واقعی او بوده که در ضمیر ناخودآگاهش حک شده. خب حالا احمد آقا برای اینکه ما یقین حاصل کنیم باید اول سراغ پیمان در زندان بریم و بعد من دوباره مادر اونو ببینم. اگر اسم مادر پیمان سروناز باشه شک نکنید که گمان من درسته. یعنی پیمان هم برادر گلنار یعنی برادر آتوسا بوده که میخواسته با او ازدواج کنه و اگر فرض ما درست از آب دربیاد درواقع خدا نخواسته که برادر و خواهر با هم ازدواج کنن و نتیجتا آتوسا که همون گلنار و خواهر پیمانه میمیره و پیمان هم به دلیل قتل خشایار به زندان میوفته.
احمد گیج شده بود و الهه هم تعادل فکرش را از دست داده بود. در عین حال با تسلط بر خود قرار گذاشتند که با یکدیگر فردای آنروز به ملاقات پیمان در زندان بروند و سپس مادر او را که الهه دفتر خاطرات آتوسا را از او گرفته بود در منزل ببینند.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir