خرید بک لینک

ملودیا

" بخش هشتم "

از آخرین دیدار عرفان با اهورا در جشن ورود نکیسا از آلمان ، دو هفته گذشت. در طول این مدت لحظه ای نبود که عرفان به ملودیا فکر نکند. شعله عشقی را که ملودیا در او افروخته بود آرام و قرار دل را از کف داده اما همچنان در برابر این عشق ممنوع مقاومت میکرد. ولی وسوسه نفس ، گاهی این مقاومت را درهم میشکست. بطوریکه عرفان چند بار هوس شنیدن صدای ملودیا را کرد که با تلفن زدن به منزل اهورا ، این هوس را که چون زخمی التیام نیافته آزارش میداد مرهمی بر روی آن بگذارد. اما دوستی با اهورا و بیان صریح او در نداشتن مباشرت با ملودیا ، درواقع برایش خیانت در دوستی و سوء استفاده از صداقت گفتار اهورا برای عرفان محسوب میگردید. بنابراین هر بار که هیجانی در این رابطه در او پدید می آمد ، آنرا با قدرت اراده مهار میکرد. اما همواره دل عرفان در برابر این عشق ، چون دیگی که بر روی آتش باشد گاهی به جوش می آمد. که عرفان با بخاطر آوردن چهره اهورا شعله زیر این دیگ را خاموش میکرد و به آخرین جمله ملودیا فکر میکرد که گفته بود " لطفا همه چیز را فراموش کنید " . و به دنبال آن نگاه تحقیرآمیز ملودیا پس از آنکه شنید او عریضه نویس است چنگ به جانش میزد و او را دستخوش تزلزل فکری و روحی میکرد بطوریکه اعتماد بنفس خود را حتی در رویایی با مادرش خاتون از دست میداد.

خاتون از آنجا که زنی با تجربه و طعم تلخ ناکامی در زندگی زناشویی را چشیده بود متوجه تغییر حالات فکری و روحی فرزندش عرفان شد و در شبی از شبها که عرفان گوشه اتاق کز کرده و سرش روی کتاب خم و در پرتو نور کمرنگ چراغ مطالعه اش سرگرم مطالعه بود ، رو به عرفان کرد و پرسید :

پسرم ، چند وقته که احساس میکنم چیزی تورو آزار میده. درست حدس زدم ؟

عرفان با شنیدن سوال مادرش ، کتاب را بست و در پاسخ او گفت :

بله درست حدس زدید ولی خیلی مهم نیس که اونو بر زبون بیارم.

- پسرم ، از شبی که از جشن برگشتی تو رو آشفته می بینم درسته ؟

- درسته مادر.

- میتونم بپرسم چه اتفاقی در جشن افتاد که تا الان که دو هفته از اون شب میگذره ...

عرفان نگذاشت مادرش به حرفش ادامه دهد و بیدرنگ برای مصلحت اندیشی از مادرش پرسید :

مادر ، گفتی زمانی که پدرم تو رو به ازدواج خودش درآورد یه دختر دهاتی بودی و در یک کارگاه قالیبابی در کرمان کار میکردی و پدرم برای خرید فرش اومده بود اونجا و بعد از اون هم با شما ازدواج کرد. درسته ؟

- درسته پسرم ولی منظورت از این سوال چیه و چه ربطی به آشفتگی تو داره ؟

- آخه مادر ، بابای اهورا ، حاج آقا کیومرث ، تاجر فرشه و شاید بتونه پدرم رو پیدا کنه.

- نگفته بودی که بابای اهورا فرش فروشه !

- نه مادر ولی حالا گفتم.

- ولی پسرم سالهای ساله که پدرت منو ترک کرده. تازه گذشته از این کارگاه های قالیبافی در اصفهان و مشهد و کاشان و تبریز و جاهای دیگه هم هست. و پدرت اونموقع میگفت سرپایی کار میکنه ، فرش از این جاها که اسم بردم میخره و به خارج از ایران صادر میکنه. از کجا و چطور بابای اهورا بتونه اونو پیدا کنه ؟ منم که عکسی از پدرت ندارم.

عرفان که توانسته بود با این گفتگو مسیر فکر مادرش را از آشفتگی و نا آرامی عشقی خودش منحرف کند ، پس از تمام شدن حرفهای مادرش گفت :

خب مادر حالا چه اشکالی داره که من از اهورا بخوام که با باباش موضوع پدرم رو مطرح کنه ؟ در هر صورت یا نتیجه بخشه و پدرمو میشناسه و پیداش میکنه ، یا دست آخر نتیجه ای گرفته نمیشه. اگه شناخت و پیداش کرد که زهی سعادت ، وگرنه که در اونصورت چیزی تغییر نمیکنه.

عرفان به حرفش ادامه داد :

مادر ، اسم پدرم که حسینعلی ... و شماره شناسنامش هم که ... معلومه. و شهری که در اون براش شناسنامه صادر شده هم مشخصه. پس ما میتونیم از طریق ثبت احوال محل تولدش یا آگهی در روزنامه پدرمو پیدا کنیم.

- باشه مادر ، هر طور که خودت میدونی همون کار رو بکن. من که خسته شدم و خوابم گرفته.

خاتون روی رختخوابش در گوشه ای از اتاق محقرشان دراز کشید که عرفان دوباره پرسید :

مادر میشه اون کاغذی رو که گفتی ملای ده شما رو به صیغه پدرم درآورد پیداش کنی و به من بدی ؟

- باشه پسرم باید بگردم و پیداش کنم.

عرفان اصرار ورزید. بطوریکه خاتون از روی رختخوابش بلند شد و به طرف جامه دان و بقچه هایی قدیمی اش رفت و پس از زیر و رو کردن آنها ، تکه ای کاغذ کاهی رنگ باخته را که همان صیغه نامه اش بود آورد و به عرفان داد و عرفان آنرا زیر نور چراغ مطالعه اش قرار داد و به خواندن آن پرداخت و متوجه شد که ملای ده در صیغه نامه قید کرده است که اگر خاتون حامله و صاحب فرزند شد ، حسینعلی باید برای او شناسنامه بگیرد و او را سرپرستی کند. زیر صیغه نامه اثر انگشت و امضای حسینعلی و خاتون دیده میشد . عرفان با خواندن صیغه نامه در دلش برای ملای ده فاتحه خواند. خاتون با دادن صیغه نامه به عرفان روی رختخوابش دراز کشید و خوابش برد ولی عرفان همچنان تا پاسی از نیمه شب رفته بیدار بود و تصورش این بود که بهانه ای خوب بدست آورده که به منزل اهورا تلفن بزند که ضمن شنیدن صدای ملودیا ، از اهورا نیز خبر بگیرد و جویای احوالات او و نکیسا بشود و خاطره شب جشن را یادآوری نماید و پس از آن موضوع پدرش را با او در میان بگذارد. بنابراین عرفان ذوق زده چراغ مطالعه اش را خاموش کرد و روی رختخوابش دراز کشید. اما خوابش نمیبرد و با خود این ابیات شعر را زمزمه میکرد :

" سوال کردم گل را که بر که میخندی جواب داد که بر عاشقان بی دینار

زر ندارد بنفشه چون نرگس قامش زان همیشه خم دارد

کار عاشق به سیم گردد راست عشق بی سیم دردسر باشد

عشق و افلاس در مسلمانی صد ره از کافری بدتر باشد "

عرفان ضمن خواندن شعر به ممنوعیت این عشق و نگاه تحقیرآمیز ملودیا هم فکر میکرد و هرزگاهی روی رختخوابش این پهلو و آن پهلو میشد . او در اوج کلافگی روحی و هیجانات وسوسه انگیز بود که خوابش نمیبرد. مرغ خیالش به همه جا پر میکشید . او به خودش میگفت من باید کاری کنم که با توجه به جذابیتی که مادرم به آن اشاره کرد و در من وجود دارد ، وضع زندگی ام را تغییر بدهم. که از این پس در معرض نگاه تحقیرآمیز کسی قرار نگیرم و اینگونه اعتماد بنفسم لطمه نبیند.

عرفان تا ساعاتی پس از نیمه شب بیدار بود که سرانجام با فکر اینکه فردا از تلفن عمومی جلوی کاخ دادگستری به منزل اهورا تلفن بزند خوابش برد.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی