ملودیا
" بخش نوزدهم "
حاج آقا کیومرث که از اتاقش همراه خاتون بیرون آمد ، رو به همه کرد و گفت :
- گم شدن ملودیا به چند موضوع ربط داره که هر کدوم باید مورد بررسی قرار بگیره. بنابراین با گریه و زاری و شیون کردن ، ملودیا و آرش پیدا نمیشن. اول اینکه بین طرح ذهنی نقاشی "راحله" با تولد اهورا ، چه رابطه ای میتونه وجود داشته باشه ؟ دوم اینکه زایمان صنوبر و میترا همزمان در یک زایشگاه بوده و سوم اینکه راحله در این همزمانی زایمان چه نقشی داشته که اهورا هنگام بدنیا اومدنش تصویر این پرستار بر ضمیر ناخودآگاهش نقش بسته ؟ و مطلب چهارم اینه که بفهمیم آیا میان انگیزه فرار ملودیا از منزل با این موارد ارتباطی برقرار هست یا نه ؟
اهورا که از رمق افتاده و سر در گریبان غم فرو برده بود با شنیدن موضوع همزمان بودن زایمان مادرش صنوبر و میترا مادر زنش از زبان پدرش ، در بهت و حیرت فرو رفت و گفت :
- حاج آقا ، حالا میگین ما باید چیکار کنیم ؟
حاج آقا پیش از آنکه پاسخ اهورا را بدهد رو به میترا کرد و گفت :
- میترا خانم ، فکر میکنی الان راحله کجا میتونه باشه ؟ آیا امکان داره او رو پیداش کنیم ؟
میترا که نا آرام و بیقرار بنظر میرسید به فکر فرو رفت و گفت :
- فکر میکنم راحله در زمان بدنیا اومدن ملودیا حدود سی سال سن داشت و الان که ملودیا چند ماه به سی و هفت سالگیش بیشتر نمونده نتیجه میگیریم که راحله باید حدود شصت و هفت سال سن داشته باشه. ولی اینکه الان کجاست نمیدونم . البته اگه زنده باشه قطعا بازنشست شده.
حاج آقا کیومرث که در وسط سالن منزل ضمن حرف زدن گاهی می ایستاد و گاهی قدم میزد رو به اهورا کرد و گفت :
- اهورا ، برنامه شما ازین قراره که فردا به همه هتل ها و مسافرخونه های تهران سرکشی کنی. و اما عرفان ، شما هم باید به بیمارستانها بری و آمار مصدومان رو بپرسی. و شما میترا خانم ، باید به زایشگاه ملودیا بری و از مسئولان زایشگاه و همکاران راحله پرس و جو کنی بلکه بتونی نشونی از محل اقامت او بدست بیاری. و اما شما خاتون ، باید با گرفتن نشونیها و تلفن های دوستان و آشنایان ملودیا و حتی دوستان آرش ( از میترا خانم ) به همه اونها تلفن بزنی و پرس و جو کنی بلکه سر نخی پیدا بشه. خود من هم در دو روزنامه کثیرالانتشار ( با دادن عکس ملودیا و آرش ) آگهی میدم . بنا بر این وظایف ، ما تشکیل یک صف و ستاد رو میدیم که ملودیا و آرش رو پیدا کنیم و یادتون باشه که ستاد عملیاتی ما منزل و دور هم جمع شدن همه ما در ساعت پایان روزه . افراد صف این ستاد عملیاتی همه ما هستیم که در خلال روز مسئولیتی رو که به عهده داریم به نحو شایسته به انجام برسونیم. درواقع ما همه در یک نوبت در صف و در نوبت دیگه در ستاد هستیم که نتیجه کار روزانه رو به همدیگه گزارش بدیم.
با پایان گرفتن حرف های حاج آقا کیومرث و دستورالعمل هایی که بعنوان بزرگ خانواده صادر کرده بود ، اهورا از جایی که نشسته و غمبرک زده بود شتابان برخاست و با اشاره ، خاتون را به گوشه ای فرا خواند و گفت :
- شما از زمانی که به خونه پدرم اومدین چند نوبت ملودیا رو از نزدیک دیدین و میخوام بگید که چه خصوصیات اخلاقی رو در رفتارش مشاهده کردین ؟ آیا حرفی از من زده یا درددلی پیش شما کرده بوده ؟ چون ملودیا در زندگی با من هیچ چیز از رفاه کم نداشت و من همیشه منتهای سعی ام بر این بوده و هست که اسباب راحتی و فراغ بال رو براش مهیا کنم. و در خصوص آزادی عمل هم هیچوقت برای تصمیماتی که میگرفت مانع تراشی نمیکردم. اما در این مورد خاص که اتفاق افتاده و شب از منزل بدون اجازه من بیرون رفته ، میدونی که با فرهنگ و عرف و عادت ما مغایرت داره و عمل او قابل دفاع نیست و هیچ توجیه منطقی هم نداره و اگه از من ، در هر موردی نارضایتی داشت میتونست به پدرم یا شما یا به مادرش میترا بگه " نه اینکه بذاره از منزل بره ". اما چه دلیل داشته که این کارو نکرده و " فرار رو بر قرار ترجیح داده " ؟ . نفهمیدن این موضوع داره منو عذاب میده و از این مسئله که بگذریم من نمیتونم برای به تصویر کشیدن چهره راحله هیچ دلیلی قانع کننده داشته باشم. اصلا برا خود من هم این یه رازه . من مدتها پیش به عرفان گفته بودم که برای نقاشی کشیدن در حالت خلسه یا خواب الهام میگیرم و سوگند یاد میکنم که تا کنون راحله رو ندیده و نه میشناسم و فقط از زبان پدرم شنیدم که او خبر مرده بودن خواهرم رو هنگام به دنیا اومدنش به صنوبر و حاج آقا داد.
خاتون که در برابر حرفهای اهورا سراپا گوش بود ، وقتی حرفهای او به پایان رسید احساس کرد که اهورا در یک حالت غیر عادی زایدالوصف است بطوریکه وضع حدقه و مردمک چشمان او تغییر کرده ، رنگ صورت او پریده و زبانش در میان حرف زدن میگرفت و صدایش گاهی کند و گاهی تند میشد و فضای ماتمزده و غمبار خانه او را سراسیمه کرده و احساس کرد که اهورا بگونه ای اطرافش را نگاه میکند که گویی اشباحی را در فضایی مه آلود می بیند که قادر به شناسایی آنها نیست. بنابراین خاتون ابتدا سعی در آرام کردن او را داشت و سپس گفت :
- اهورا ، خودتون رو اینقدر نگران و پریشان نکنین. تصور من اینه که راز گم شدن ملودیا در پشت تصویر راحله پنهانه. چون که نقطه شروع این داستان او بوده و به گمان من ، نقطه پایان هم قطعا اونه. گذشته از این ، اتفاقی که افتاده بی انگیزه و علت نیست. اساسا هیچ رخدادی بی دلیل نمیتونه باشه. ما آدما آگاهی مطلق نسبت به علل حوادث گذشته و آینده نداریم. شاید برخی سهل انگاری ها انگیزه بعضی حوادث و اتفاقات باشن ولی همین سهل انگاری ها هم اختیاری نیست و پیامد و نتیجه یک سلسله حلقه های بهم پیوسته در خارج از دایره اراده ماهاست و فراموش نکنین که اختیارات ما در امور زندگی محدود میشه به کارهایی که نتایج اونها از پیش بر ما معلومه . اما در خصوص کارهایی که نتایج نهایی اونا بر ما معلوم نیست اختیارات ما فقط در حد و مرز حرکت به سمت و سوی نتایج نامعلومه. در حالیکه اختیار پیش بینی این نتایج رو نداریم. من خودم هیچوقت تصورش رو نمیکردم که یه روزی سر از منزل پدر شما دربیارم و دوباره همسرش بشم. اما همیشه در حرکت و جستجو برای پیدا کردن او بودم. اما نتیجه کار برا من معلوم نبود که در پایان چی میشه. پس اختیار من در جستجو بود درحالیکه نتیجه این حرکت و جستجو و این که عاقبت چه خواهد شد برای من معلوم و مشخص نبود و حالا شما هم باید منتظر نتیجه ای نامعلوم باشی. و اما در خصوص رفتار ملودیا ، فقط اینو میدونم که رفاه و فراهم بودن همه چیز برای یک زن در زندگی زناشویی ، فرع بر روابطی هستش که زن و مرد در خلوت خودشون با هم دارن و اینو بدون که تمام وسایل رفاه در طول زمان کهنه و یکنواخت میشن اما دوام زندگی زناشویی به کیفیت بستگی داره و نه به کمیت.
با حرفهای خاتون که زنی با تجربه و فهیم بود اهورا قدری آرام شد و پیپ اش را از جیبش درآورد که آنرا روشن کند چون اهورا مواقعی پیپ میکشید که در خود احساس آرامش میکرد.
فردای آنروز، برنامه ای که حاج آقا کیومرث برای پیدا کردن ملودیا و آرش ، تدارک دیده بود وارد مرحله عمل شد .
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر :
برچسب: محمدرضا,
نویسنده: مریم مقدم