ملودیا
" بخش هفدهم "
ویلای تابستانی اهورا در دماوند ، آخرین جایی بود که اهورا و پدرش وعرفان هر سه ( در پایان یکروز خسته کننده و ملالت آور ) میتوانستند حدس بزنند که ملودیا و آرش آنجا رفته باشند. اما با ورود به ویلا ، ظن و گمان آنها " نقش بر آب شد ". اهورا در حالیکه تمام گوشه و کنار و زوایای ویلا را برای یافتن سر نخ جستجو میکرد و عرفان و پدرش نیز به او کمک میکردند ، ناگهان حاج آقا کیومرث چشمش به تابلوی نقاشی اهورا افتاد و جلوی تابلو ایستاد و با حالتی بهت زده دقایقی ممتد به آن نگاه کرد. بطوریکه اهورا متوجه حالت شگفت زده پدرش شد و گفت :
- چیزی شده حاج آقا ؟
پدرش که جلو و عقب میرفت و سمت راست و چپ تابلو را بدقت نگاه میکرد و بی وقفه چشمانش را مالش میداد که نکند اشتباه دیده باشد ، سرانجام با شک و تردید و دو دلی به اهورا گفت :
- میتونی فقط چهره این زن وحشت زده رو به تنهایی و جداگانه روی تابلویی دیگه نقاشی کنی که روشن تر دیده بشه ؟
اهورا که از درخواست پدرش شگفت زده شد و عرفان را هم به تعجب وا داشت گفت :
- آره ، ولی خیلی وقت گیره. مخصوصا با این حال و هوای پریشان که دارم ، شاید آنطوری که بخوام نشه.
عرفان که هاج و واج مانده بود رو به پدرش کرد و گفت :
- حاج آقا ! کار هنری ، بی دغدغه فکری باید انجام بگیره ...
حاج آقا نگذاشت عرفان حرفش را ادامه بدهد و گفت :
- نه ، همین الان اهورا باید دست بکار بشه. من فقط چهره واضح این زن رو میخوام. و انتظار دارم اهورا اینو بعنوان یه نقاشی ساده بکشه . یعنی چشم و ابرو و بینی و موها و خلاصه چهره ی شفاف این زن باید از ابهام رنگ خاکستری بیرون بیاد. حالا منظورمو فهمیدید ؟
اهورا که احساس کرد پدرش اصرار و ابرام آمرانه روی درخواستش دارد گفت :
- بسیار خب ، حالا که با این عجله میخوای این کار انجام بشه سعی خودمو میکنم ولی حاج آقا ! با چهره این زن چه چیزی رو میخوای ثابت کنید ؟
و پدرش در پاسخش گفت :
- شما دست بکار شو و چیزی رو که ازت خواستم نقاشی کن. بعد بهت میگم.
- پس باید منو تنها بذارین که کوشش خودمو بکنم. یک ساعته این کار انجام میشه.
عرفان و پدرش ( حاج آقا کیومرث ) از داخل ساختمان ویلا به حیاط رفتند تا اهورا کارش را شروع کند. و در حالیکه کنار استخر در انتظار نشستند ، عرفان از پدرش پرسید :
- حاج آقا قصه عکس این زن چیه ؟
حاج آقا کیومرث که چهره اش درهم و متفکر بنظر میرسید گفت :
- نه ، اشتباه نمیکنم ، ولی واقعا جای شگفتیه !
- چی جای شگفتیه حاج آقا ؟ !
- اینکه چطور میشه اهورا چهره ای رو که تا بحال ندیده نقاشی کنه ؟ باید صبر کنیم تا اهورا کارش رو انجام بده .
- حاج آقا منو گیج کردین. معنی حرفاتونواصلا نمی فهمم.
- باید هم نفهمید. برای خود منم فهمش مشکله.
حاج آقا به حرفش ادامه داد و گفت :
- این زن ، اگه درست حدس زده باشم همون پرستاریه که در زایشگاه ، زمانیکه اهورا و نکیسا و خواهرش ، سه قلو بدنیا اومدن خبر مرده به دنیا اومدن دختر نوزدامو به من و مادرش صنوبر داد.
عرفان گفت :
- اتفاقا یه روز اهورا به من گفته بود که وقتی بدنیا اومده سه قلو بودن و خواهرش مرده به دنیا اومده.
- پس تو میدونی ؟
- بله حاج آقا میدونم. ولی بطوریکه خودتون میفرمایید اهورا هرگز اون پرستار رو ندیده.
- بله و جای تعجب در همینجاست.
ساعتی بعد ، اهورا ، حاج آقا و عرفان را از پنجره ساختمان ویلا صدا زد و آنها شتابان داخل ساختمان ویلا شدند و اهورا همان چهره ای را که بوضوح کشیده بود به پدرش نشان داد .
حاج آقا با دیدن آن چهره گفت :
- کاملا درسته ، خودشه ، من اشتباه نکردم و حدسم درست بوده !
اهورا از حرفهای پدرش متحیر شده بود که پدرش همان خاطره ای را که هنگام بدنیا آمدن او و نکیسا و خواهر نوزاد مرده اش به عرفان در حیاط منزل گفته بود دوباره برای اهورا تکرار کرد. چیزی نمانده بود که اهورا نقش بر زمین شود. سرش گیج رفت و جلوی چشمانش تیره شد و چیزی را بوضوح نمیدید. ولی بر اعصابش مسلط شد و تعادلش را از دست نداد. و بی آنکه روی مبل یا صندلی بنشیند " پهن زمین شد ".
حاج آقا و عرفان روی مبل نشستند و هر دو ساکت و خاموش بودند که اهورا رو به پدرش کرد و گفت :
- حاج آقا بعد از بدنیا اومدن من و نکیسا و شنیدن خبر مرده بدنیا اومدن خواهرم از زبان این زن ، شما اونو تا بحال ندیدین ؟
- نه اصلا ندیدم و چرا باید میدیدم ؟ من شما و نکیسا رو یه روز بعد از زایمان مادرت صنوبر از زایشگاه به منزل آوردم.
عرفان بلا فاصله از اهورا پرسید :
- شما چطور؟
اهورا گفت :
- وقتی پدرم ندیده من چطور میشه دیده باشم ؟
عرفان ، با بهت و حیرت دوباره پرسید :
- پس چطور میشه ندیده تصویر اونو کشیده باشی ؟
حاج آقا کیومرث هم همین پرسش را از اهورا کرد که اهورا ناگهان فریاد کشید و گفت :
- دارین منو دیوونه میکنین ! حاج آقا ، شما رو به خدا چیزی در رابطه با این زن میدونین که به من نگفتین ؟
حاج آقا درحالیکه میلرزید گفت :
- به جان خودت ، به جان نکیسا ، به جان آرش ، به جان ملودیا و به روح مادرت صنوبر قسم که هیچی نمیدونم. فقط متحیرم از ذهن و ضمیر شما. این شبیه یه معجزس که به محض تولد ، چهره پرستارت در آینه ضمیر کودکانه شما حک شده و سالها پس از اون ، اونو از تاریکخانه ذهنت بیرون آوردی و به تصویر کشیدی. واقعا ، این نه برا من ، بلکه برای هر کس دیگه خیلی عجیب و باور نکردنیه. ولی اتفاق افتاده !!
عرفان دنباله حرف حاج آقا را گرفت و گفت :
- به نظر من خیلی هم عجیب نیس چون ...
حاج آقا پرسید :
- چون چی ؟!
عرفان به نقطه ای خیره شد و پاسخ داد :
- حاج آقا ، انسان ، موجودی عجیب و شگفت انگیزه. حتی از رحم مادر میتونه خاطراتی رو با خودش به دنیا بیاره و اون خاطرات ناخواسته در افکار و رفتارش بازتاب پیدا کنه. چه برسه به اینکه به دنیا بیاد و چیزهایی رو در همون لحظه اول در اطراف خودش ببینه. مخصوصا اگر اون انسان ، قراره که یه هنرمند بشه.
آفتاب رو به افول بود و غروب غم انگیز آرام آرام رسیدن شب را خبر میداد که حاج آقا کیومرث و اهورا و عرفان بی آنکه در طول روز توانسته باشند خبر و اثری از ملودیا و آرش بدست بیاورند هرسه متفکرانه و مایوسانه ، همراه تصویری که موجب اعجاب و شگفتی آنها شده بود راهی الهیه تهران شدند.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir