ملودیا
" بخش هجدهم "
در تمام طول روز ، میترا با گریه و زاری برای ملودیا و آرش ، آرام و قرار را از خاتون گرفته و در تلفن کردنهای پی در پی به همه دوستان ملودیا ، هیچ خبر و اثری از آنها دریافت نکرده بود. خاتون هم آشفته و نگران بنظر میرسید و در ذهنش گمانه زنیهای آزار دهنده ای پنجه بر گلویش انداخته و این گمانه زنیها حاکی از آن بود که فرزندش عرفان را ( در رابطه با علاقه ای که ملودیا نسبت به او در رفتارش نشان داده بود ) در مظان اتهام قرار میداد . زیرا فکر میکرد از خانه بیرون رفتن ملودیا ( بدون هیچ اطلاع قبلی و بی آنکه همسرش اهورا بداند ) نکند با این "عشق ممنوع " ارتباط داشته باشد که در اینصورت شیرازه زندگیش از هم گسسته خواهد شد ولی برای آنکه ذهن خود را از تشویش چنین تصوری برهاند ، به خودش میگفت : وجدان بیدار عرفان بر احساساتش غلبه دارد چون او از سینه من شیر نوشیده است.
میترا در این گیر و دار ، حالت پرنده ذبح شده ای را داشت که دست و پای مذبوحانه میزد. گاهی می نشست ، زمانی بر میخاست ، گاهی در حیاط منزل قدم میزد و اندکی در سالن خانه ، دیوانه وار به در و دیوار نگاه میکرد که ناگهان با چشمان از حدقه بیرون زده ، پرخاشگرانه رو به خاتون کرد و گفت :
- امیدوارم حرفهایی که شما درباره ملودیا گفتی جدی نبوده باشه !
خاتون در آن شرایط بحرانی ، صلاح ندید زائد بر آنچه که پیش روی حاج آقا کیومرث و اهورا و عرفان قبل از آنکه از منزل برای پیدا کردن ملودیا بیرون بروند گفته بود ، دوباره چیزی بر زبان بیاورد و اظهار نظری تازه بیان کند. اما برای پاسخ دادن به میترا گفت :
- میترا خانم ، من ، حال شمارو درک میکنم و به حرفهایی که امروز صبح زدم در حال حاضر فکر نکن. من و شما زندگی زناشویی را تجربه کردیم. بنابراین فکر میکنم ازدواج و زناشویی زن و مرد پس از گذشت دوران ماه عسل در طول زندگی درست مثل راه رفتن روی طناب " سیرک " هستش. که برای جلوگیری از سقوط باید زن و مرد آرامش و تعادلشون رو در همه زمینه ها حفظ کنن. چون ازدواج زن و مرد یعنی یه عمر با هم بودن و حالا هم خودخوری نکنین . بالاخره ، ملودیاپیداش میشه و برای کارش حتما دلیلی خاص داره که بگه.
میترا که با سر و روی پریشان روی مبل نشسته بود آهی عمیق از سینه بیرون داد و گفت :
- خاتون ، ملودیا تنها دختر منه که خدا اونو با هزار نذر و نیاز به من داده.
خاتون که حرفی تازه را از زبان میترا می شنید گفت :
- چطور ؟!
میترا قدری روی مبل جابجا شد و درحالیکه موهایش را پشت سرش گره میزد گفت :
- من بچه دار نمیشدم ولی با هزار دوا و درمون و نذر و نیاز و رفتن به پابوس " امام رضا " بالاخره خدا دعای منو مستجاب کرد و حامله شدم. ولی حالا می بینم ...
میترا نتوانست حرفش را ادامه بدهد و برای چندمین بار به گریه و شیون افتاد که در این هنگام ، زنگ در خانه بصدا درآمد و ، با ، باز شدن در ، حاج آقا کیومرث و اهورا و عرفان وارد حیاط خانه و سپس داخل ساختمان شدند. ابتدا میترا و سپس خاتون ، با سراسیمگی یکصدا از آنها پرسیدند : چی شد ؟!
اهورا با سرافکندگی در حالیکه خودش را با شتاب روی مبل انداخت گفت :
- متاسفانه تا این ساعت هیچی !
میترا ، ناگهان دو دستش را بعلامت کلافگی وپریشانی همراه اعتراض به صورت خود زد که خاتون از جایی که نشسته بود مانند فنر جستی زد و آمد کنار میترا و دستهای او را گرفت و گفت :
- فکر میکنی با این شیون و زاری میشه کاری از پیش برد ؟!
عرفان با دیدن این صحنه بیدرنگ داخل آشپزخانه شد و تنگی آب خنک آورد و برای آرام کردن اعصاب ، به همه آب نوشانید و سپس رفت تا تصویری را که اهورا به درخواست پدرش کشیده و از دماوند همراهشان آورده بودند و در ابتدای ورود زیر آیفون گذاشته شده بود بردارد که به اتاق خودش ببرد ولی خاتون متوجه آن شد و به عرفان گفت :
- این عکس برام خیلی آشناست !
- آره مادر. شما اونو در تابلوی نقاشی اهورا در دماوند دیدید. ولی اهورا به درخواست حاج آقا اونو دوباره بدون آن دو نیمرخ مرد خیلی ساده ولی روشن و واضح نقاشی کرد.
خاتون گفت :
- عکسو بیار جلوتر ببینم.
عرفان که تصویر نقاشی را به دست مادرش داد ، چون مادرش کنار میترا نشسته بود ، ناگهان نگاه میترا هم به آن عکس افتاد و میترا با شگفتی گفت :
- این عکس " راحله " رو اهورا کشیده ؟
ناگهان حاج آقا کیومرث که تا آن لحظه سربزیر ساکت و صامت گوشه ای از سالن کز کرده بود ، رو به میترا کرد و گفت :
- شما چی گفتید ؟
- گفتم راحله.
و حاج آقا کیومرث پرسید :
- مگه شما اونو میشناسید ؟!
- بله.
- چطور ؟
- آخه راحله پرستار زایشگاه ... بوده و زمانی که من ملودیارو بدنیا آوردم او بود که بچم رو تحویل من و باباش داد. یادمه قبل از زایمان قصه نازاییم رو بهش گفته بودم و بهش گفتم اگه بچم سالم به دنیا بیاد و دختر باشه ، انعامی خوب بهش میدم. برا همین اسم و خاطره او یادم مونده. ولی بگید ببینم اهورا اونو از کجا میشناسه ؟!
حاج آقا کیومرث که بر شدت پریشانی و آشفتگی ذهنی اش با شنیدن این روایت افزوده شده بود گفت :
- اهورا اونو ندیده و نه میشناسه.
میترا پرسید :
- پس چطور عکسشو کشیده ؟!
حاج اقا کیومرث بلافاصله در پاسخ میترا گفت :
- قصه این ماجرا بمونه برا بعد ، ولی میترا خانم ، میشه از شما یه خواهش کنم ؟
- بفرمایید.
- لطفا میشه بگید دقیقا ساعت و روز و ماه و سال زایمان شما کی بوده ؟ البته تاریخ تولد ملودیارو میدونم ولی ساعت و روزش یادم نیس.
میترا انگشت شست و سبابه اش را روی پیشانی اش گذاشت و برای مدتی به فکرفرو رفت و حافظه تاریخی اش را به کار گرفت و سپس گفت :
- ساعت چهار صبح روز جمعه شهریور ماه سال ... و اسم زایشگاه رو هم که خدمتتون گفتم.
حاج آقا کیومرث با شنیدن این قصه ، بی درنگ به طرف اتاق کارش رفت و به جستجوی اسناد مربوط به زایمان همسرش صنوبر پرداخت و سرانجام پس از یک ساعت جستجو ، تقویم ثبت مشخصات زایمان صنوبر را پیدا کرد و در نهایت شگفتی دید که روزی که صنوبر فرزندان سه قلوی او را بدنیا آورده و خبر مرگ نوزاد دخترش را خانم راحله به او و همسرش داده ، با تاریخ و ساعت و روز و ماه و سال زایمان میترا و تولد ملودیا در همان زایشگاهی که میترا گفت مطابقت دارد !
حاج آقا کیومرث هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود که خاتون در پی درنگ طولانی حاج آقا در اتاقش ، از جا برخاست و به اتاق او رفت و همسرش را در حالتی غیر عادی دید و پرسید :
- چی شده ؟!
حاج آقا درحالیکه رنگ از صورتش پریده بود شرح مطابقت دقیق تاریخ زایمان میترا و صنوبر را با تمام مشخصات برای خاتون بیان کرد. اما نمیدانست حلقه مفقوده این داستان در رابطه با بیرون رفتن ملودیا از خانه و گم شدن او، کجا میتواند باشد و در حالیکه آب دهانش خشک شده بود از خاتون که "هاج و واج" مانده بود درخواست لیوانی آب خنک را کرد و سپس روی زمین چمباتمه زد و سرش را میان دو دستش گرفت و به فکر فرو رفت.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir