خرید بک لینک

ملودیا

" بخش شانزدهم "

اهورا آرام و قرار نداشت ، با خودش حرف میزد :

ملودیا کجا ممکنه رفته باشه ؟ خدایا کمک ام کن! چرا حداقل دستخط ، یادداشتی برام ننوشته ؟!

او مانند کلافی سردرگم شده بود. گاهی می نشست گاهی برمی خاست و قدم میزد ، کنار پنجره میرفت ، داخل اتاق خواب خودش و ملودیا و در اتاق آرش به جستجو می پرداخت شاید سرنخی از رفتن آنها پیدا کند. تاخیر در تلفن نزدن عرفان ، خاتون ، پدرش و میترا ( مادر زنش ) او را بیشتر عصبی و نا آرام کرده بود. پشیمانی از کردار و رفتار و بی توجهی هایش به ملودیا در طول سالها روابط زناشویی و از همه مهمتر عدم مباشرت با او ، پنجه بر گلویش می انداخت و وجدانش لحظه ای آرامش نمی گذاشت. تا آنکه او را به سرحد گریستن کشاند. اهورا روی صندلی آشپزخانه نشست و در سکوتی آزار دهنده شروع به گریستن کرد. همانند کودکی که در ازدحام و رفت و شد مردم بر سر چهار راه خیابان ، گم شده باشد و هراسان و بی هدف برای یافتن پدر و مادرش به این سو و آنسو برود. روح هنرمندش که همانند برگ گلی خوشرنگ تحمل سنگینی بار شبنمی را نداشت ، اکنون در برابر تلخ ترین حادثه زندگی اش چون صدای ناقوس کلیسایی در سحرگاه ، پژواک مرگ را در ذهن او به صدا درآورده بود. صدایی که هر لحظه برایش دهها حدس و گمان ناخوشایند را به همراه داشت. در این لحظات عذاب آور و شکننده ، تلفن منزل به صدا درآمد :

- اهورا ، سلام . من هستم عرفان.

- عرفان بگو چی شد ؟

- اهورا نشستن در خانه و " غمبرک زدن " فایده ای نداره . پاشو فوری بیا اینجا. حاج آقا کیومرث و میترا خانم هم اینجا هستن .

- بالاخره تونستین سرنخی از ملودیا و آرش گیر بیارین که کجا رفتن ؟

- تا الان نه. ولی نگران نباش پیداشون میکنیم. فقط زود بیا منتظریم.

اهورا سراسیمه و کلافه درحالیکه لباس شب گذشته را از تنش درنیاورده و خستگی مفرط ، بیخوابی و خماری ، میگساری در کاباره و بار شب پیش بر او چیره شده بود ، سوار اتومبیلش شد و خود را به منزل پدرش رساند. زنگ در خانه را که به صدا درآورد و وارد حیاط منزل پدرش شد ، عرفان به استقبالش آمد و او را در آغوش کشید. اهورا بر احساسات خود مسلط شده بود و نمی خواست در برابر مادر زنش از خود بیتابی و ضعف نشان بدهد. زیرا علی رغم غلیان درونی و عذاب وجدان و تقصیراتی را که نسبت به ملودیا متوجه خود میدید ، میخواست بر آنها سرپوش گذاشته و به ظاهر خود را محق نشان بدهد.

میترا ، زنی باریک اندام ، متوسط القامه و خوش بر و رو و متجدد و بهره مند از تنعم و رفاه مالی و ملودیا تنها فرزندش بود و همسرش زمانی که ملودیا هنوز با اهورا ازدواج نکرده بود بر اثر بیماری از دنیا رخت بربسته و از خود سهم الارث قابل ملاحظه ای برای او و ملودیا بجا گذاشته بود. میترا برخلاف خاتون متشرع نبود . همسن و سال او بود اما از حیث زیبایی چهره و جذابیت ، نسبت به او برتری نداشت.

اهورا با گامهای استوار و اعتماد بنفس ، همراه با عرفان ، وارد سالن منزل که شد همه را پریشان احوال و سراسیمه دید و اولین کسی که با گریه او را مخاطب قرار داد میترا ( مادر ملودیا ) بود که گفت :

- شاید اگه دیشب تا صب بیرون نبودی و مطابق معمول ، دخترم رو با اون بچه معلول تنها نمیگذاشتی این اتفاق نمی افتاد !

اهورا با حالتی حق به جانب گفت :

- بار اولم که نبوده ، ملودیا سالهاست با اخلاق و رفتار من زندگی کرده و نبودن من در منزل نمیتونه علت این حادثه بوده باشه.

خاتون بلافاصله در پاسخ به اهورا درحالیکه بغض گلوگیرش شده بود گفت :

- اهورا اشتباه تو در همینه. درسته که زنها در برابر بعضی رفتار همسراشون صبور هستن اما کاسه صبرشون که پر شد دست به کارهایی میزنن که حتی باورش برا مرداشون اگه غیر ممکن نباشه ولی دور از ذهن و عرف و عادت نیس.

- مثلا چه کارهایی ؟!

خاتون پاسخ داد :

- بی مهابا دل به دریا میزنن و خونه و زندگیشون رو ترک میکنن. درست مثل اتفاقی که الان افتاده.

حاج آقا کیومرث که تا آن لحظه سرش روی سینه اش خم شده بود و چندان آشفته به نظر نمیرسید رو به خاتون کرد و گفت :

- خانوم ، این قضاوت شما نمیتونه درست باشه.

خاتون که نمیخواست موقعیت خودش و فرزندش عرفان به خطر بیفتد ، اشک هایش را از روی گونه هایش با پشت دست پاک کرد و با حزم و احتیاط گفت :

- حاج آقا من قضاوت نکردم. بطور کلی گفتم که بعضی زنها اینطورن. و دلیلش ام اینه که به اندازه مرداشون از آزادی عمل برخوردار نیستن.

خاتون که معمولا در بیان حقایق زندگی جسارتی ستودنی داشت ، به حرفهایش ادامه داد :

- آیا شما تا حالا شنیدی که یه زن بدون اجازه یا با اجازه همسرش تموم شب رو تا صب از منزل بیرون باشه و همسرش ندونه با چه کسی بوده و کجا رفته ؟!

میترا در این میان ، ناله اش بلند شد و گفت :

- حالا وقت این حرفها نیس.

و رو به پدر اهورا کرد و گفت :

- شما و اهورا و عرفان سه تا مرد هستین چرا نشستین ؟ ! چرا پا نمیشین و ملودیای منو ، آرش عزیزمو پیدا کنین ؟ چرا پا نمیشین ؟ هان ؟!

عرفان که تا آن لحظه سکوت کرده و همانند کوره ای مذاب درونش آتش افروز بود و احتمال میداد شاید وجود او و عشق ملودیا به او انگیزه این رخداد نامیمون شده به حرف آمد و گفت :

- فکر میکنم مامانم در مجموع درست حدس زده باشه. ولی باید بگم اهورا یک فرد معمولی نیس و ملودیا میبایست در طول زندگی با او اینو درک کرده باشه.

خاتون ناگهان مانند دیگی جوشان که بر آتش سرریز شود بر سر عرفان فریاد زد و گفت :

- لازم نکرده یه زن ، قربانی طرز تفکر همسرش بشه. زندگی واقعی و خواسته های یه زن در زناشویی با مردش یه چیزه و زندگی ذهنی یه چیز دیگس . آیا خودت نمیدونی که من در زندگی ، قربانی چه چیز شدم ؟ آیا نمیدونی سالهای جوونی من چطور بر باد رفت ؟ آیا خودت شاهد نبودی چه بدبختی ها کشیدم ؟

حاج آقا کیومرث با حرفهای خاتون احساس کرد که خود سالهای جوانی اش را چندان مسئولانه و متعهدانه نسبت به او سپری نکرده و برای اقناع هوس و طرز فکری خاص ، خاتون و فرزندش را سالها به امان خدا رها کرده بوده. اگرچه خاتون در جوانی به عقد دائم او درنیامده بود ولی از او فرزندی به نام عرفان داشت که تا چندی پیش از درگذشت همسرش صنوبر از آنها بیخبر بود. بنابراین با تداعی خاطرات گذشته ، رو به خاتون کرد و گفت :

- بله ، درسته ، بعضی مردها ، حتی اگه هنرمند هم باشن اشتباه میکنن. اصلا آدمهای خاص و غیر معمولی چه زن و چه مرد وقتی که تن به ازدواج دادن باید رعایت اصول زناشویی رو بکنن در غیر اینصورت ازدواج نکنن بهتره .

عرفان رو به حاج آقا و مادرش کرد و گفت :

- اصلا میدونید چیه ؟ در فرهنگ ما ایرانیها ، زن موجودی تابع و مرد موجودی متغیره.

میترا ناگهان از کوره در رفت و سر همه داد کشید گفت :

- مگه اینجا کلاس درسه ؟ گفتم که پاشید دخترمو پیدا کنین و بیارید تحویلم بدین !

حاج آقا کیومرث با سرریز شدن صبر میترا ، همراه اهورا و عرفان هر سه ، ساعت ده صبح ، میترا و خاتون را در منزل تنها گذاشتند و برای پیدا کردن ملودیا و آرش از خانه بیرون رفتند.

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: ملودیا,شانزدهم,نوشته,محمدرضا,روشنگر,طالبی, نویسنده: مریم مقدم تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:57

صفحه بندی