ملودیا
" بخش چهاردهم "
کاباره " شکوفه نو " در چند صد متری نرسیده به " محله جمشید " از معروفترین کاباره های شهر تهران بود. در سالن کاباره جلوی سکویی که خوانندگان و نوازندگان سرگرم اجرای برنامه موسیقی بودند و هرزگاهی تعدادی دختر و پسر و یا زن و مرد به رقص و پایکوبی روی آن می پرداختند ، اهورا و عرفان دور یک میز نشسته و هر کدام در اندیشه ای ، جام های پر از باده خود را به سلامتی یکدیگر سر میکشیدند. عرفان تا آنشب ، اهل باده گساری و رفتن به کاباره نبود اما پس از بازگشت از سفر دماوند که یک هفته از آن می گذشت ، به دعوت اهورا پایش به کاباره باز شده بود.
فضای نشاط انگیز و تاریک و روشن کاباره همراه با رقص نور رنگارنگ و در و دیوار و سقف آراسته ، با جلوه زیبای خیره کننده زنان و دختران و مردان شیک پوش ، برای هر بیننده سرمست از باده ، هیجانی وصف ناپذیر را به همراه داشت که خاطرات تلخ و شیرین را در ذهن تداعی میکرد. اهورا که بی وقفه پیپ میکشید و هرزگاهی آنرا به عرفان میداد که او نیز پکی به آن بزند ، بی آنکه چشم به این و آن داشته باشد ، با ترنم موسیقایی ، پی در پی ، جام خود و عرفان را پر از باده میکرد تا جاییکه پلک چشمهای عرفان از شدت مستی روی چشمانش سنگین شد و احساس کرد همه چیز دور سرش میچرخد . او در حالتی که ناشی از سکر باده نوشی بود ، زبانش نیز در سخن گفتن کند گردیده و چیزی نمانده بود که بی اراده ناگفته های درونش را بر زبان بیاورد. او که محاط در بی ارادگی محض ، اختیار مهار زبانش را از کف داده بود بی اراده ، در حال مستی گفت :
ا ... ا ... هو ... را ... من ... خی ... خی ... لی ... خوش ... خوش ... حالم ... که ... که ... تو ... هم ... دوست ... هم ... هم ... ب ... ب ... را ... د ... د ... رمی !
اهورا که سابقه ای طولانی در باده گساری داشت بی آنکه مست کرده باشد حال عرفان را درک کرد و گفت :
منم همینطور .
عرفان که سرش روی سینه اش خم شده بود با چشمان بسته ادامه داد :
می ... دو ... دو... نی ... چن ... رو ... زه ... م ... م ... لو ... دیا ... رو ... ن ... ن ... دیدم ؟
اهورا که مدام به پیپ اش پک میزد با شنیدن جمله بریده بریده عرفان ، روی صندلی خود جابجا شد و گفت :
چطور ؟
برا ... این ... که ... خوا ... خوا ... هرمه ... پس ... خوا ... خوا ... هر ... تو ... تو... هم ... هست.
عرفان با گفتار بریده بریده خود به سکسکه هم افتاده بود و اهورا حال او را بخوبی درک نمود که عرفان مست است. بنابراین جایز ندانست که در برابر او چیزی بگوید. تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که او را از آن حالت بیرون بیاورد. چون احتمال میداد که عرفان یا نقش بر زمین شود و یا حالت تهوع به او دست داده و هر چه خورده بالا بیاورد و موجب اخلال در نظم کاباره گردد. به همین منظور بی فوت وقت از" جیب ساعتی " شلوارش بسته نایلونی کوچک را بیرون آورد و دارویی از داخل آن ، درلیوانی آب ریخت و با انگشتش آنرا با آب حل کرد و به خورد عرفان داد تا غلظت خون او را که در اثر خوردن مشروب رقیق تر از حد متعارف شده بود بالا ببرد و در نتیجه حالش بهبود یابد. پس از دقایقی عرفان حال طبیعی خود را بازیافت. ساعت از نیمه شب ، گذشته بود. در طبقه بالای کاباره ، سالنی بود با غرفه هایی کوچک و در امتداد هم ساخته شده که با نور قرمز کمرنگ ، مزین و سکوهایی مفروش برای نشستن ، که وسط آنها ، میزهای مستطیل شکلی نهاده شده بود.
این قسمت کاباره " بار" نامیده میشد. جلوی غرفه ها به فاصله دو متر، پیشخوانی به امتداد سالن قرار داشت . به ارتفاع یک متر، پشت این پیشخوان دختران و زنانی از ملیت های مختلف با تسلطی اندک که به زبان فارسی داشتند با مردانی که طرف دیگر پیشخوان به حالت ایستاده قرار گرفته ، به دعوت آنها سرگرم گفتگو و معاشقه و باده گساری و پیشخدمت های مرد مدام در رفت و شد برای خدمت رسانی به آنها بودند .
اهورا که حال عرفان را بهبود یافته دید با صدا کردن یکی از پیشخدمت های کاباره پول آنچه را خورده و نوشیده بودند داد و عرفان را به بار کاباره برد و در یکی از غرفه های آن نشستند. اهورا پیشخدمت بار را با اشاره دست فرا خواند و بیخ گوش او چیزی گفت که عرفان متوجه نشد. پس از دقایقی دو دختر از دو ملیت مختلف به سن بیست و بیست و پنج ساله با اندامهای باریک و کشیده و بدن نیمه عریان و موهای طلایی که بر شانه هایشان ریخته بود داخل غرفه اهورا و عرفان شدند و هر یک در کنار آنها نشستند و بی درنگ دستهایشان را دور گردن اهورا و عرفان که روبروی هم نشسته بودند حلقه کردند و پس از دقایقی ، پیشخدمت بار ، یک بطری شراب و خوردنی های لازمه آنرا روی میز جلوی آنها گذاشت. صدای آهنگ ، فضای نیمه تاریک ، نور سرخ کمرنگ غرفه ها ، سکوت همراه با نجوای دختران و زنان بار که هر یک دست در آغوش مردان بودند ، عرفان را سر ِ هوش و فراست آورد که احساس کند عشقبازی های مصنوعی به محوریت پول " چنگی به دل نمیزند " و در حالیکه با زبان بی زبانی به دختر کنار دستش که زبان فارسی را هم خوب نمی فهمید احساس خود را سرایت داد ، اهورا متوجه شد که دختر کنار دست عرفان ، تمایلی به صرف وقت با او را ندارد و با اشاره ، دختر را به طرف خود خواند و سمت دیگر خود نشاند و با او سرگرم " خوش و بش " شد. در این لحظه که عرفان خود را تنها دید آهسته از اهورا پرسید :
حالا اینا برات جاذبه جنسی دارن ؟ !
و ادامه داد :
یه " تار موی گندیده " ملودیا به همه اینا می ارزه.
اهورا که خود نیز بطور تصنعی سرگرم گفتگو با دختران کنار دستش بود گفت :
هنوز زن نگرفتی که منظور منو درک کنی. ضمنا ساعتی پیش در حال مستی گفتی که ملودیا خواهرته و خواهر منم هست.
عرفان کمی جابجا شد و گفت :
من کی این حرفو زدم ؟! فکر نمیکنی اشتباه شنیدی ؟
اهورا خنده ای بر لبانش نشست و گفت :
نه ، میگن " مستی و راستی ".
و ادامه داد :
اون جمله ، زبان ضمیر ناخودآگاه تو بود و این زبان ، فقط در مستی به حرف میاد و در حالت عادی ، عقل ، مانع زبان ضمیر پنهان آدمه. شاید من ِ اهورا و همسرم ملودیا در طبیعت چندین میلیون سال پیش ، از ریشه و تنه یک " تاک " بودیم. کسی چه میدونه !
عرفان با شگفتی گفت :
اهورا ، چرا تاک رو مثال زدی ؟
- برا اینکه انسان تنها موجودیه که سکر آوره !
- عجب حرفی !
با گذشت ساعاتی از نیمه شب ، بار شکوفه نو ، شلوغ تر میشد . خنده و قهقهه زنان و دختران بار، با مردان شبگرد باده گسار در جلوی پیشخوان و داخل غرفه ها سکوت ساعات اولیه بار را برهم زده بود. بنابراین اهورا ، با پرداخت هزینه بار و رفتن دخترانی که در کنارش بودند از جا برخاست و همراه با عرفان عازم بیرون آمدن از کاباره شد.
خیابانهای تهران در قرق مردان و زنان و خانواده های شبگرد خوش گذران بود. سه ساعت از نیمه شب رفته و طلیعه بامداد بود که اهورا اتومبیلش را در گوشه ای جلوی طباخی کله پاچه فروشی معروف همان حوالی متوقف کرد و هر دو برای خوردن کله پاچه وارد مغازه طباخی شدند. دکان طباخی " جای سوزن انداختن نداشت " . اهورا و عرفان ، " شکم ِ سیری " کله پاچه خوردند و پس از آن بی وقفه سوار بر اتومبیل ، راهی دربند شمیران که تفرجگاهی باصفا بود شدند و در یک رستوران روی یک تخت مفروش کنار رودخانه ای که صدای آب جاری ، در آن ساعات اولیه بامداد ترنم زا بود نشستند.
برای عرفان در طول سالهای عمرش اولین شبی بود که کاباره و بار و شبگردی را تجربه میکرد. با هوای خنک دربند ، حال و هوای میگساری از سرش پریده و موضوعاتی مناسب برای نوشتن در ذهنش از این شبگردی جوانه زده بود . او درحالیکه خیره به آب جاری رودخانه نگاه میکرد از اهورا پرسید :
اهورا ، تابلوی نقاشیتو به کجا رسوندی ؟
- من فراموش کردم اونو روزیکه با مامان خاتون و ملودیا و آرش به ویلای تابستونی دماوند رفتیم نشونت بدم.
- ولی من اونو به مامان خاتون نشون دادم.
- کی ؟!
- وقتی که شما و آرش و ملودیا داخل استخر سرگرم شنا کردن بودین.
- متوجه تغییرات در اون نشدی ؟
- اتفاقا نه تنها متوجه شدم ، بلکه منو به شگفتی و حیرت انداخت. برا اینکه چهره اون زن رو ترسناک و وحشت زده کردی. اهورا دلیل خاصی برا این تغییر داشتی ؟
- دلیلش الهام قلبی یا نمیدونم شاید بازتاب ضمیر ناخودآگاهم بوده .
اهورا با پرسش عرفان در اندیشه ای ژرف فرو رفت و به آسمان خیره شد و نفسی عمیق کشید و گفت :
خیلی پیچیدس.
- چی خیلی پیچیدس اهورا ؟!
- زندگی ، ملودیا و خیلی چیزای دیگه !
عرفان یکباره متوجه شد که چشمان اهورا پر از اشک شده است و در خلسه ای فرو رفته که پی بردن به ژرف آن برایش فهمیدنی نیست و متضرعانه پرسید :
- اهورا چی شده ؟
اهورا خیره در چشمان عرفان نگریست و گفت :
چی بگم ، شاید این آخرین شبی باشه که با هم ( برای اولین بار ) بیرون اومدیم . من ، برا ، همین ، امشب تو رو که هرگز به شبگردی عادت نداشتی بیرون آوردم که بهت بگم "حاج آقا کیومرث " به اصرار مامان خاتون میخواد تو رو به آلمان بفرسته تا با نکیسا اونجا باشی .
- علتشو نپرسیدی ؟
پرسیدم و حاج آقا گفت : مامان خاتون ، با اصرار ، ازش خواسته که تو در آلمان به کار تجارت فرش سرگرم بشی و به نمایندگی از طرف حاج آقا طرف حساب خریداران فرش در آلمان باشی.
عرفان که انگیزه ماجرا را میدانست در سکوتی عمیق فرو رفت و سخنی بر زبان نیاورد. که اهورا ناگهان او را در آغوش کشید و غرق بوسه کرد.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم