خرید بک لینک

ملودیا

" بخش پانزدهم "

تجربه سکر باده نوشی شبانگاهی ، و در پی آن ، گردش صبحگاهی ، عرفان را به وجد آورده بود و درحالیکه کنار اهورا در اتومبیل آرام آرام از پرتو طلوع خورشید لذت میبرد و غرق اندیشه های دور و دراز بود ، یکباره خود را در ازدحام و تراکم اتومبیل های شهر تهران دید و از اهورا خواست که او را به منزل حاج آقا کیومرث و نزد مادرش خاتون ببرد. و اهورا که خواب بر او چیره شده و احتیاط در راندن اتومبیل را از دست داده بود ، پس از ساعتی رانندگی ، عرفان را جلوی منزل حاج آقا کیومرث در الهیه تهران پیاده کرد و خودش در یک لحظه شتابان که به فکر " غر زدن " ملودیا همسرش افتاده بود ، با گرفتن نیم کلاج و فشار دادن به پدال گاز، اتومبیل را از جا کند و با تکان دادن دست از عرفان خداحافظی کرد و به سمت خانه اش روانه شد. دقایقی عرفان به پشت سر او نگاه کرد و سپس زنگ خانه را بصدا درآورد. هنگامیکه در خانه به رویش باز شد ، مادرش خاتون را دید که سرگرم آب دادن به گلها و باغچه های خانه است ولی پریشان و آشفته بنظرش رسید. خاتون با دیدن عرفان ، از کار آب دادن به گلها و باغچه ها دست کشید و جلوی فرزندش آمد و با خونسردی و مهار احساسات مادرانه اما با رخساره ای مشوش ، گفت :

- سلام ، صب بخیر . دیشب کجا بودی ؟ در طول سالهایی که با هم زندگی کردیم سابقه نداشته شب تا صب جایی بری که من ندونم !

عرفان که نتوانسته بود پیش از مادرش سلام و صبح بخیر بگوید ، سرش را روی سینه اش خم کرد و در برابر مادرش سخنی ( در پاسخ به او ) بر زبان نیاورد. ولی جلو آمد و مادرش را در آغوش کشید و دستش را بوسید و آهسته بیخ گوش او گفت :

- حاج آقا منزل هستن ؟

خاتون چهره در هم کشید و پاسخ داد :

- خودت میدونی که حاج آقا عادت دارن همیشه صب زود برا کار ، از منزل بیرون برن . این دیگه جای پرسش نداره !

عرفان در جواب مادرش چیزی نگفت . تنها کمی از مادرش فاصله گرفت و روی یکی از چهار صندلی حیاط منزل که دور یک میز چیده شده بود نشست. چشم انداز باغچه ها و گلهای با طراوت حیاط خانه که در پرتو نور خورشید صبحگاهی با آبپاشی خاتون خیره کننده بود ، نگاه عرفان را جهت دار کرد و به فکر فرو رفت . او احساس کرد ذهنش از شبی که به صبح رسانیده انباشه از چیزهاییست که او را درگیر اندیشه و افکاری تازه کرده است.

خاتون در فاصله زمانی که فرزندش شناور در رودخانه تازه ورود یافته به دریای اندیشه و افکارش بود ، برای او از آشپزخانه صبحانه آورد و کنارش نشست و با او به گفتگو پرداخت :

- نگفتی دیشب با کی و کجا بودی ؟ - با اهورا بودم. – کجا ؟ - کاباره ، بار – حدس میزدم – چطور ؟ - ملودیا به من گفته بود که اهورا بعضی شبا دیر به خونه میاد . وقتی من ازش پرسیدم کجا میره در جوابم گفت : خودش میگه میره کاباره ، بار . و از این کار اهورا ، ملودیا ، سخت گله و شکایت داشت. و حالا می بینم که عادت اهورا به توام سرایت کرده !

عرفان که تمایلی به خوردن صبحانه نداشت و به نوشیدن چای بسنده کرده بود ، درحالیکه استکان چای را در دست داشت و در قلبش احساس سوزشی برای عاطفه مادری ( در تهیه صبحانه و دلواپسی از نیامدنش به خانه ) میکرد ، یکباره در چشمان خاتون خیره شد و گفت :

- مادرم ، صبر در قضاوت ، در آموزه های اخلاقی، تاکید شده و شما نباید اینطور فکر کنید. اول اینکه اهورا ، اهوراست ، و من عرفان هستم. دوم اینکه آیا شما در طول مدتی که با حاج آقا ازدواج مجدد کردید و ما به خونش اومدیم ، جز دیشب ، سراغ داری که من شبهای دیگه به خونه نیومده باشم ؟ مضافا ، من ، زمانیکه عریضه نویس بودم بارها و بارها از زبان مردم وصف شبهای تهران رو می شنیدم و همیشه کنجکاو بودم که بدونم در شبهای تهران چی میگذره. ولی وضع زندگی ما مناسب نبود که من این شبها رو تجربه کنم. و دیشب هم ، اهورا ، بر حسب اتفاق و به منظوری خاص منو دعوت به کاباره کرد و منظور او این بود که به من خبر بده که حاج آقا به اصرار شما میخواد منو به آلمان بفرسته . البته من انگیزه درخواست و اصرار شما رو فهمیدم که داستان ملودیا و خلاصی من از عشق ممنوع و بی فرجام اونه. و خودم در ویلای دماوند شرح این قصه رو برات تعریف کردم و شما ازم خواستی که برای رهایی من از این عشق چاره اندیشی کنی. ولی نمیدونستم که قصه ، به رفتن من به آلمان ختم میشه و من از این بابت از شما گله دارم که چرا به من ( این مطلب رو ) نگفتی ؟! موضوع دیگه اینکه من بزعم شما ، یک نویسنده هستم و یک نویسنده برای نوشتن ، لازمه که حداقل برای یکبار هم که شده چیزهایی رو تجربه کنه . شبگردی و رفتن به کاباره و بار هم یکی از اون چیزهاست. ضمنا اهورا ، نقاش و هنرمنده و روح یک هنرمند رو نمیشه در قفس روزمره گی ها زندانی کرد در اونصورت ، او، میشه یه موجود سربار و پلشت ، میشه مثل آب راکد یه برکه و در آخر یه مرداب و اگه یه هنرمند تمایل به تجربه چیزهایی رو داشته باشه ، این تمایل ، معمولا برای غنای روحیست و نه التیام هوس و خروج از دایره امور متعارف.

خاتون که طی سالها خودش را عادت داده بود که با سکوت به حرف مخاطبش خوب گوش کند ، سکوتش عرفان را واداشته بود که همه حرفهای دلش را بزند و مادرش را به رموزی که اغلب زنها به دلیل نوع متفاوت اندیشه ونگاه به امور زندگی ، رویگردان از دانستن آنها هستند ، آشنا نماید. بنابراین ، عرفان ، از سکوت ممتد مادرش بهره جست و به حرفهایش ادامه داد :

- مادرم ، آیا با رفتن من به آلمان ، فکر میکنی داستان این عشق از ذهن ملودیا و من پاک میشه ؟ - چون من در ذات عشق ، تردید ندارم که جدایی ، اونو عمیق تر میکنه و اساسا برا عشق ورزیدن ، هیچ ممنوعیتی رو قائل نیستم و پاره ای ممنوعیت ها معلول قراردادهای زندگی اجتماعیه که ما نباید از اونا فراتر بریم و از ممنوعیت ها عبور کنیم و اصول اخلاقی مبتنی بر وجدان هم ، لزوما ، بایدهای همین قراردادها و مضافا عرف و عادت های دیرینه ست و نه احکام طبیعت و ذات انسان. که البته ،محدودیت آزادی هم بواسطه همین قراردادها وعرف و عادتهاست که مدام هم در حال تغییرن.

هضم گفته های عرفان برای مادرش خاتون سنگین بود. اما عرفان میدانست که به هر حال حرفهایش در نهایت ، رسوباتی را از خود در ذهن او ، بجا خواهد گذاشت.

عرفان یکباره سکوت کرد و منتظر واکنش مادرش در برابر حرفهایی که زده بود ماند. خاتون بی آنکه حرفی بزند و اظهار نظر کند از روی صندلی برخاست و بساط صبحانه را از روی میز در یک سینی گذاشت و داخل ساختمان حیاط منزل شد. زمانی طول نکشید که او عرفان را برای پاسخگویی به تلفن فرا خواند. خاتون که گوشی تلفن را بدست عرفان میداد گفت : - اهوراست. ببین باهات چه کار داره !

صدای اهورا از پشت گوشی تلفن گرفته و لحن گفتارش ، حکایت از سراسیمگی او را داشت :

- عرفان ، منزل که رسیدم معلومم شد که ملودیا و آرش از دیشب خونه رو ترک کردن و یاداشت هم ننوشته که کجا رفتن. به منزل مادرش " میترا " که زنگ زدم اونجا نبودن. مامان خاتون هم گفت که منزل حاج آقا هم نیومدن !! عرفان خیلی کلافم ! فکر میکنی الان کجا میتونن باشن ؟ این کار ملودیا سابقه نداشته !

_ اهورا خونسرد باش فکر نمیکنم حادثه ای مهم باشه - فقط تا یکی دو ساعت به من زمان بده تا با کمک مامان خاتون و تماس با حاج آقا ، بفهمیم که قضیه چیه !

- بسیار خب عرفان !

ادامه دارد ...

نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )

نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir

برچسب: نویسنده: مریم مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 13:30

صفحه بندی