( مکث )
( 69 )
روزی که نسیم به پدرش گفت بیمارم و به محل کارش نرفت در واقع به پدرش دروغ گفته بود بر خلاف آنچه احمد و گلرخ فکر میکردند او اصلا بیمار نبود بلکه دچار نوعی آشفتگی روحی و فکری شده بود بویژه که مکالمه اش با عارف ( با قطع شدن تلفن ) بی نتیجه ماند و پاسخی از عارف نشنید که عارف هم او را دوست دارد و عاشقش است.
گرچه نسیم ، در ابتدایی آشنایی اش با عارف برای رفع نیازمندیهای مالی نقش بازی کرده بود ولی با گذشت زمان ، افکار و اندیشه های عارف و درک عمیق او از شعر و ادب و گفتارش پیرامون بود و نبود و اینکه به دفعات گفته بود " کاش راز پنهانی روئیدن گلها را میدانست " که خود بیانگر شیفتگی عارف ، در دانستن هرچه بیشتر راز حیات موجودات عالم هستی میتوانست باشد افکار نسیم را به خود جلب کرده بود و نسیم همواره ، پیش خودش به این شعر می اندیشید :
" نه تنها عشق از دیدار خیزد بسا کاین جلوه از گفتار خیزد
در آید جلوه حسن از ره گوش ز دل آرام برباید ز سر هوش "
اما آنچه بر نا آرامی و آشفتگی روحی نسیم در عشق و دلدادگی می افزود اختلاف سنی بود که عارف ( در تلفنی که نسیم اتفاقی به او زده بود ) عنوان کرده و نسیم را بر سر دو راهی قرار داده و بر نا آرامی اش افزوده بود.
پس از شبی که نسیم ، از پدرش قول قطعی گرفت که او را به فرانسه بفرستد ، پدرش را هم دچار سردرگمی کرد و این سردرگمی ناشی از ناتوانی در فرستادن نسیم به فرانسه نبود ، بلکه حاکی از این بود که نسیم ، اولا ، نایب رئیس هیئت مدیره شرکت بود ، ثانیا ، وجود او در شرکت و در کنار مادرش گلرخ میتوانست در فرایند کارهای تجاری شرکت مفید باشد. گرچه احمد میتوانست با آگهی رسمی ، تغییراتی در اعضاء هیئت مدیره بدهد اما به هر حال بودن نسیم به عنوان نایب رئیس ، برای احمد از اهمیت ویژه برخوردار بود. دیگر اینکه با رفتن نسیم به فرانسه گلرخ هم نسبت به کار در شرکت دلسرد میشد. چرا که احمد در خلوت خود ، سالهای گذشته این مادر و دختر را که بررسی میکرد میتوانست حدس بزند که گلرخ چه علقه و عاطفه ای عمیق نسبت به دخترش نسیم دارد. درحالیکه احمد در طول سی سال گمنامی و مفارقت و جفاکاری نسبت به این مادر و دختر، نمیتوانست بهره مند از چنین عاطفه ای عمیق باشد. بلکه آنچه برای آنها انجام داده و میخواست بدهد در حقیقت جبران مافات و آرام کردن وجدان و درون پر التهابش بود. و همواره روزی را به یاد می آورد که دخترش نسیم را در پارک شهر تهران به امان خدا رها کرده و رفته و این خاطره ، نشتری بود که هر لحظه سوزش فرو رفتن آنرا در وجود خود احساس میکرد. بنابراین نمیتوانست با درخواست نسیم مخالفت کند و سد و مانع رفتن او به فرانسه شود. او به جبران جفاهای گذشته اش میخواست دخترش ، ارتقاء تحصیلی پیدا کند ، سری در سرها درآورد ، مستقلا به جایی برسد که برایش افتخار آفرین باشد. اما با همه این اوصاف از رابطه دخترش با عارف بیخبر بود و نمیدانست که انگیزه اصلی تحصیل دخترش در فرانسه صرفا تحصیل نیست بلکه عشقی است که از آن بیخبر بود.
سرانجام احمد تصمیم نهایی خود را گرفت و چند روز پس از آن شب که گفتگویی با دخترش داشت ، وکیل شرکت را مامور پیگیری کارهای نسیم برای رفتن به فرانسه کرد. البته بین نسیم و ، وکیل قراردادی منعقد شد که درواقع وکیل مذکور از طرف نسیم وکالت داشت که کارهای مقدماتی سفر به فرانسه و سایر کارهای مربوط به آنرا انجام دهد. درواقع نسیم موکل او شد و وکیل ، اوراق اداری را که لازم بود خود موکل برای امضاء آنها حضور داشته باشد در وقت معین نسیم را فرا میخواند.
ضمن تصمیمی که احمد گرفته بود ، دفعتا فکری به خاطرش رسید و متعاقب آن فکر به الهه زنگ زد :
الو سلام الهه خانم.
- سلام آقای جاشو حالتون چطوره ؟ اتفاقا بجا و به موقع زنگ زدید .
- چطور ؟
- الان پدرم احسان دفتر منه و میخواست بهتون زنگ بزنه که خود شما زنگ زدید.
احمد در پاسخ گفت :
حالا که اینطور شد میشه چند کلمه با احسان صحبت کنم ؟
- البته.
الهه بلافاصله گوشی تلفن را به پدرش احسان داد :
سلام برادر احمد چطوری ؟
- خوبم . احسان ، برادر، چرا چک صد میلیونیتو پاس نکردی ؟
- اتفاقا منم میخواستم درخصوص همین چک بهت زنگ بزنم و خوب شد خودت بهم زنگ زدی. جریان اینه که : این پول اشتباهی به حساب دیگه ای ریخته شده و این اشتباه رو کارمند من کرده و همین امروز هم رفع اشتباه شد و الان اگه از کارت بانک خودت موجودی بگیری میبینی که صد میلیون به حسابته.
- احسان ، فرصت نکردم موجودی بگیرم ولی خیلی شگفت زده شدم که ...
- حالا احمد ، ازت میخوام که ترتیبی بدی که در بانک رفع سوء اثر بشه.
- باشه اینکارو میکنم.
چک صد میلیونی را که احسان در وجه احمد صادر کرده بود از حساب جاری او در بانک ... تهران بود.
خب ، دیگه چه خبر احمد ؟
- تصمیم دارم نسیم رو برا ادامه تحصیل به فرانسه بفرستم. خواستم به الهه بگم که به شما بگه یک درصد از سهام خودت رو در شرکت به نام الهه کنی. البته اگه موافق باشی و او به جای نسیم نایب رئیس هیئت مدیره بشه.
- احمد ، من هیچ مخالفتی ندارم ولی کی تصمیم گرفتی نسیم رو به فرانسه بفرستی ؟
- راستش ، یک سال پیش بهش قول دادم و حالا او " پاشو توی یه کفش کرده " و ازم خواسته که قولی رو که بهش دادم عملی کنم.
الهه گفتگوی پدرش را با احمد گوش میداد .
بسیار خوب احمد ، من و الهه ، چند روز دیگه به تهران می یایم و من ترتیب انتقال یک در صد از سه در صد سهمی رو که در شرکت دارم به الهه واگذار میکنم. فقط شما ترتیب کارهای اداری اونو بده.
- اون با من ، نگران نباش.
احسان ، پس از گفتگوی تلفنی با احمد ، از دفتر الهه بیرون رفت و الهه بلافاصله به نسیم زنگ زد.
الو نسیم . سلام حالت خوبه ؟
- سلام الهه ، خیلی خوبم. تا حالا انقد خوب و سرحال نبودم.
- نسیم ، خبرایی شنیدم.
- چه خبرایی ؟
- احمد آقا الان با پدرم تلفنی صحبت کرد .
- خب چی گفت ؟
- اول درخصوص چک برگشتی بابام صحبت کرد که البته بابام پول رو به حساب کارت بانک احمد واریز کرده و از قرار معلوم اشتباهی پیش اومده و کارمند بابام ، پول رو به حساب دیگه ای واریز کرده بود که خوشبختانه رفع اشتباه شد.
- خب خبری که گفتی چی بود ؟
- فهمیدم که عازم فرانسه هستی و میخوای اونجا ادامه تحصیل بدی.
- آره الهه ، بابام قبلا قول این سفر رو بهم داده بود. ولی الهه یه چیز عجیب.
- چیه بگو.
- عارف که یادته ، ازش برات صحبت کرده بودم ؟
- آره یادمه .
- چند شب پیش همینطوری شانسکی تلفنش رو گرفتم و تصادفا بهم جواب داد. من اول نمیدونستم که فرانسه زندگی میکنه. ولی وقتی ازش پرسیدم کجایی گفت فرانسه هستش و زنش هم ازش طلاق گرفته و با دخترش زندگی میکنه.
- نسیم تو از پدرش ادریس و مادرش سمیه و دخترش و اینکه تو همه چیز اونو میدونی چیزی هم بهش گفتی ؟
- نه الهه ، هیچی نگفتم. صلاح نبود که بدونه من همه چیز اونو میدونم.
- از این بابت خوب کاری کردی ولی ...
- ولی چی ؟
- نباید زنگ میزدی .
- چرا ؟
- اگه یادت باشه ، چند سال پیش ، تورو بخاطر این رابطه سرزنش کردم و بهت گفتم که تو با عارف اختلاف سنی داری. در ضمن خودت اقرار کردی که در رابطه با او ، نقش بازی کردی.
- آره گفتم ، ولی بعد عاشقش شدم.
- اینو نگفته بودی !
- حالا میگم.
- نسیم ، کار تو در این مورد اصلا درست نیست. تو داری برخلاف عرف رایج جامعه عمل میکنی.
- الهه ، من به عرف و عادت و اینجور چیزا کاری ندارم.
- پس به چی کار داری ؟
- به دلم.
- نسیم اشتباه میکنی. عارف الان حکم پدر تورو داره. تازه او با دخترش که اونو منزل ادریس دیدی داره زندگی میکنه و الان بزرگ شده .
- نمیدونم الهه ، میگی چیکار کنم ؟
- به دلت مشت بزن. قرار نیست هر چی دل آدم میخواد ازش پیروی کنه. ممکنه دل خیلی چیزارو بخواد. باید دید عقل چی میگه.
- آخه الهه میدونی که عقل و عشق دو چیز ضد ، و مغایر همن.
- نسیم اینا حرفای شاعرانه و عارفانه ست. باید چشمتو به روی واقعیت زندگی باز کنی. در فضای عشق و محبت و دوستی باید با دو بال عقل و عشق پرواز کرد و نباید افکار شاعرانه و عارفانه خط مشی زندگی رو تعیین کنه. این افکار و اندیشه ها ، کارشون فقط و فقط برای تغسیل روحی و سبک شدن آدم از فشارهای عصبی زندگی و روزگاره و جایگاهی در خارج از حوزه تخیل آدمی و در جهان عین ندارن و صرفا زاییده ذهن هستن. در ضمن یادت باشه که عشق های واقعی هیچوقت به وصال قد نمیدن و شیرینی و ماندگاری اونا در جدایی و نرسیدن به اوناس و تو هیچوقت افسانه و بازی رو جای واقعیت قرار نده ( و سینمایی فکر نکن ) عشق هایی مانند لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، وامق و عذرا و عشق زلیخا به یوسف و نظایر این عشق ها اغلب نمادین و سمبلیک هستن. من دیگه حرفی ندارم در اینباره بزنم. خودت میدونی. فقط آینده خودت رو با خیالات واهی به خطر ننداز. در ضمن یادت باشه ، مردهایی در سنین عارف ، که زنش هم ازش طلاق گرفته ، برای ازدواج مجدد اونم با دخترایی در سن تو ، براحتی " دم لا تله نمیدن " و اغلب ، رابطه هایی که با امثال تو بر قرار میکنن صرفا برا کیفیت و سرگرمیه ، چون مکافات ازدواج رو تجربه کردن ولی تو باید ازدواج کنی و تشکیل خونواده بدی . تو که نمیخوای برا عارف ... ولی اینطور که معلومم شده عارف ، صرف نظر از گذشته اش با تو ، مرد عاقل و فهمیده و با وجدانیه و دلیلش هم اینه که رابطه خودشو با تو قطع کرد و مسلم بدون او در همون اوایل آشنایی با تو از نیاتت با خبر بوده و تو هم نمیتونی داوری کنی که او در رابطه اش با تو ، انگیزش دلشیفتگی به تو بوده شاید خواسته در نقش معلم تو باشه و از انحراف تو از عرف و اخلاق جلوگیری کنه ، بویژه که تو رو در مسایل مالی محتاج و مستاصل دیده. برا اثبات حرفام ، بگو آیا از شبی که بقول خودت شانسکی بهش زنگ زدی و تلفن ، بی نتیجه گیری قطع شد آیا بهت تلفن زده ؟ چون در ابراز عشق ، نسبت به جنس مخالف ، معمولا مردها پیش قدم میشن و فاعلن و کمتر دیده شده ، زن ها ، چنین جسارتی رو داشته باشن . البته من خودم با این شیوه رفتار موافق نیستم چون عشق واقعی تابع دستورات اخلاقی ( بایدها و نبایدها ) نیس و از این بابت تو رو تحسین میکنم که جسارت به خرج دادی و بی مهابا ، علاقه خودت رو ( به عارف ) بر خلاف معمول و عرف رایج بیان کردی .ایکاش عارف ، جوون و همسن و سال خودت و دور از فرافکنی ، او هم عاشقت بود ولی کسی ( جز خدا ) نمیدونه در دل آدما چی میگذره .... نسیم ، عزیزم ...
الهه گریه اش گرفت و چند لحظه سکوت معنا داری کرد و به حرفش ادامه داد :
عشق و نظر بازی یکی نیستند.
نسیم در تمام مدتی که الهه حرف میزد قطرات اشک ، آرام آرام روی گونه هایش می لغزید. گرچه به حرفهای الهه گوش میداد ولی مرغ خیالش جایی دیگر پر میزد و اوهام عرصه فکر او را جولانگه خویش قرار داده بود و در پایان به الهه گفت :
باشه الهه ، در اینباره بیشتر فکر میکنم. از راهنمایی های تو ممنونم. کاری نداری ؟
- نه عزیزم.
- پس با اجازت گوشی رو قطع میکنم. خدانگهدار.
- خدانگهدار.
مکالمه نسیم و الهه زمانی بود که نسیم پشت میزکارش در شرکت نشسته بود و نمیتوانست با الهه ، راحت حرف بزند و احتیاط میکرد مبادا کسی حرفهای او را بشنود.
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir