( مکث )
( 70 )
نرگس دختر عارف ، در اتاقش به خوابی عمیق فرو رفته بود و عارف که در اتاقش پشت میز کارش نشسته بود ، پس از قطع مکالمه تلفنی با نسیم که دفعتا اتفاق افتاد و هیچ نتیجه ای هم از صحبت آنها گرفته نشد ، سرش را خم کرد و میان دو دست خود گرفت و خاطرات سالها پیش که با نسیم داشت برایش تداعی گردید.
افق نگاه عارف به عشق و دلدادگی ، با نگرش نسیم ، به این دو اخگر سوزنده ، فرسنگ ها فاصله داشت و متفاوت بود. چگونه میتوانست درختی کهنسال با نهالی که چند صباحی بیش نبود که نورسته باغ زندگی شده بود از حیث شاکله یکی باشد.
عارف پس از دقایقی متوالی که در خاطرات سالهای گذشته سیر میکرد ، ناگهان از پشت میزش برخاست و خود را جلوی آینه رساند و با نگاه در آینه دستی به موهای سپیدش کشید ، چشمهایش را با دست مالش داد و سپس به گونه های فرو افتاده اش ، به چین و چروک صورت و پیشانیش ، به رگ های برجسته گردنش و به پوست آویزان و چروکیده آن که خود را به او می نمایاند نگاه کرد و او را متوجه چیزی نمود که آن ، چیزی جز آوای خفته زوال و نیستی و سرعت بی مهار ، در شیب پیری نبود. او با تصویر خود در آینه ، خود را مخاطب خویش قرار داد و گفت :
که اینطور ... ! اشتباه کردی عارف !
عارف به مرز خودآگاهی رسیده و چیزهایی از خود میپرسید و کسی که پاسخش را میداد ، وجدان درونش بود.
او با خود در آینه به گفتگو پرداخت :
- عارف ، اعتراف میکنی که در گذشته اشتباه کردی ؟
- بله.
- چه چیز تو را متوجه اشتباهت کرد ؟
- گذشت زمان و غور در کیفیت های ناپایدار.
- از عشق چیزی میدانی ؟
- بله . منشوریست در درون آدمی که یک نور در آن تابیده میشود و هزاران رنگهای گوناگون از آن به بیرون بازتاب میگردد.
- از زیبایی چطور ؟
- انگیزه عشق است و عشق انگیزه زیبایی ، هر دو علت و معلول یکدیگر هستند.
- زشتی وجود دارد ؟
- خیر.
- پس اینهمه زشتی معلول چیست ؟
- معلول ذهن خود ما.
- نسیم زیبا بود ؟
- بله ، واقعا زیبا بود.
- عاشقش شدی ؟
- خیر.
- چرا ؟
- نفس خود را مهار کردم.
- برای چه ؟
- برای خاطر تو که وجدان من هستی.
- تصمیم داری اگر او را ببینی با او معاشقه کنی یا اگر تلفن زد با او مغازله تلفنی داشته باشی ؟
- خیر ، من برخلاف میل دلم عمل خواهم کرد و همانطور که گفتم مهار نفس زیاده خواه خود را در دست میگیرم.
- به چه اطمینانی این حرف را میگویی در حالیکه تو همواره در حال تغییری ؟
- چیزی که تغییر ناپذیر است وجدان بیدار درون من است. حکم او نافذ ، و سر پیچی از آن گمراهیست.
- پس در حقیقت چشم به روی زیبایی می بندی .
- چشم ظاهربین ام را به روی زیبایی ناپایدار میبندم. اما چشم باطنم ، به روی زیبایی پایدار و همیشگی باز است. آن زیبایی که دستخوش فرسایش ، پیری و ناتوانی و نابودی نگردد.
- آن زیبایی را دیده ای ؟
- بله ، با چشم دل دیده ام. با آنچه در" هشیاری برتر" ذهنم نقش بسته است.
عارف از گفتگوی با خود در آینه شرمگین شده بود اما تجلی یک آرامش ، در او از شرمندگی اش کاست.
سه ساعت از نیمه شب گذشته بود ، از جلوی آینه به سمت اتاق دخترش رفت. آهسته در اتاق را باز کرد و به نظاره دخترش که خواب بود ایستاد. در این نظاره ، نسیم و دخترش را در کنار هم قرار داد. گرچه سن دخترش از نسیم کمتر بود اما از حیث قد و قواره ، عارف را به زمانی کشاند که نسیم در آن قد و قواره بود. عارف آهی عمیق از سینه بیرون داد که حکایت از پشیمانی او میکرد. عارف خود را به سکوت شب پیوند زده بود و به خود میگفت ایکاش این سکوت و این تاریکی تا ابدیت ادامه پیدا میکرد و هرگز روز فرا نمیرسید. او همیشه از روز وحشت داشت. آنرا اغفال کننده میدانست و شب را نقطه مقابل آن. زیرا انسان را به تفکر و تامل وامیدارد. او همواره جمله ای را به یاد می آورد که پیری خردمند در قصه ای که در کودکی برایش تعریف کرده به او گفته بود :
" در تاریکی بشین و روشنایی را بپا "
عارف ، پس از نظاره دخترش نرگس ، به اتاق خودش برگشت. لحظه ای کنار قفسه کتابخانه اش ایستاد و در یک مکث کوتاه ، دیوان حافظ را از میان کتابها بیرون کشید و با انگشت سبابه کتاب را بی آنکه تفالی زده باشد باز کرد و این غزل آمد :
" نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند ...
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه ئ ، شیوه ی پری داند ...
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یکدانه جوهری داند ... "
عارف پس از خواندن شعر ، روی تختخوابش دراز کشید و در ، دم ، تصویری که در آینه خیالش نقش بست چهره نسیم بود . نسیمی که روزگاری او را برای اولین بار دیده بود. و به خود گفت :
اگر همواره مهار نفسم را در دست داشته باشم ، اما پرنده سبکبال خیال را نمیتوانم در دست اسیر یا در قفس نگاه دارم. پرنده ای که با خود ، آدمی را از فرش به عرش برده و میبرد و خواهد برد.
عارف در حالیکه پلک های چشمانش سنگینی خواب را برایش به ارمغان می آورد ، روانداز خواب را تا روی سرش کشید و با لب و لهجه عامیانه همراه با پوزخندی به خود گفت :
عارف جان ، داداش ، خیلی هم به خودت غره نشو " اژدها را دار در برف فراق ... " دست تو نیس ... و خوابش برد .
ادامه دارد ...
نگارنده : محمدرضا روشنگر ( طالبی )
نشانی وبسایت ادبی روشنگر : http://www.roshangar-sun.ir